زایمان طبیعی
قسمت یازدهم


اینجا بود که با دکترم تماس گرفتن که بی دردی رو بزنیم ؟

دکترم اجازه رو دادن و گفتن که من تا 7:30 خودم رو می رسونم

خانم تعبدی باید ساعت 7 می رفت
و من نگران بودم
گفتم تو رو خدا نرو گفت نمی شه ولی سفارشت رو به مامای شیفت بعد می کنم خیالت راحت

تا عمر دارم دعاش می کنم 😘❤️


دکتر بیهوشی اومد
من اصلا نتونستم ببینم شون
بهم گفتن روی تخت بشین
دستهات رو بزار روی پاهات و به هیچ وجه تکون نخور هر اتفاقی پشت سرت افتاد

من فقط با گوشه چشمم دیدم یک آقای دکتر با لباس تیره
دارن سرنگ رو پر می کنن
اول بیحسی زدن و بعد بی دردی رو تزریق کردن و تمااااااااااااام

یعنی اگر بهتون بگم بعد کمتر از یک دقیقه که از تزریق گذشت تمام دردها رفت اصلا باورتون نمی شه

خیلی خوب بود 😜✌️

و خدارو شکر که بی دردی گرفتم
در ادامه متوجه می شین چرا 😒😉

شیفت عوض شد
مامای جدید اومدن بالای سرم
بهشون گفتن که من حساسم و حتما از ژل برای معاینه استفاده بشه
مامای جدید هم عالی بود خداوکیلی

ساعت شد 7:15
دکترم وارد شد

و اون لحظه من توی دلم ذوق داشتم
و چشمام قلبی شد 😍

۱ پاسخ

.....

سوال های مرتبط

مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت دهم

ساعت 1 شب خوابیدیم
اما من ساعت 2 بیدار شدم با حس ادرار شدید
از درد و حس ادرار شدید ساعت 3:15 همسرم رو بیدار کردم
گریه می کردم که حالم خوب نیست

بلافاصله آماده شدیم و حرکت کردیم به سمت بیمارستان
حدود همون 4 صبح رسیدیم

من و خواهرم رفتیم بخش زایشگاه
ماما شیفت شب
همونجا با دکترم تماس گرفت
با احتیاط معاینه ام کرد و گفت 4 سانتی
بهم گفت از مدارکت بگو کپی بگیرن
یک دست لباس و پوشک برای بچه ات
و یک نواربهداشتی و شورت یکبار مصرف هم برای خودت بیارن
تا بریم روی تخت زایشگاه

منم به خواهرم گفتم و بستری شدم

تا کارها انجام شد

ساعت 6 صبح شده بود

داشتم از کمر درد می مردم
معاینه ام کرد 7 سانت بودم 😳

خودم تعجب کرده بودم که چه پیشرفتی داشتم


نیم ساعت بعد معاینه ام کرد
گفت 8 سانتی و دختر تو چقدر خوش معاینه ای و خوش زا
به نظرم بی دردی نگیر

ولی من قبول نکردم و گفتم نه
همسرم هزینه اش رو پایین پرداخت کرده
لطفا بی دردی بزنین

از اینجا به بعد فقط می گفتم تو رو خدا بی دردی رو بزنین

اونقدر کمرم درد می کرد که داشتم از دردش گریه می کردم و اشک می ریختم

یک آبی هم ازم می رفت
که وقتی به ماما گفتم(خانم تعبدی شیفت شب) می گفت کیسه آبته که پاره شده
مامان آبنبات مامانی مامان آبنبات مامانی ۷ ماهگی
سلام سلام بیاید تجربه ختنه پسرم رو بگم بهتون
روز ۲۴ اسفند ساعت ۱ درمانگاه بقیه الله نوبت ختنه گرفتیم
نوبت شماره ۲ برای شاهین بود
دکتر عزیز ساعت ۲ اومدن درمانگاه
دستیارآمپول بی حسی رو زد که پسرم خیلی اذیت شد و گریه کرد ،بعد از ۷ یا ۸ دقیقه دکتر اومدن برای ختنه موقع ختنه من اینقدر استرس داشتم و گریه میکردم که از تاق رفتم بیرون و شاهین رو سپردم به باباش
خدا رو شکر انگار پسرم خوب بی حس شده بود و اصلا اذیت نشد بعد از ۵ دقیقه هم ختنه تمام شد یه تیکه گاز گذاشتن روی شمبول آقا شاهین و پوشک کردم پسرمو و اومدیم خونه ،تا دوساعت خوب بود ولی تاثیر بیحسی که رفت اذیت شد و بهش پاراکید دادم خدا رو شکر خوابید و ۳ ساعت بعدش بیدار شد و اوج بی تابی شاهین همون ساعت ۷ شب بود بهش پاراکید دادم آروم نشد ،شمبول رو پماد موپیروسین زدم و پانسمان و پوشک ،که خدا رو شکر از ساعت ۹ خوابید تا صبح ساعت ۶ ،،،دیگه هم درد نداره
فردا هم که روز سوم هست باید شست و شو بدم با شامپو بچه و خشک کنم و پماد بزنم تا یک هفته ......اینم تجربه ختنه که استرسشو داشتم ♥️😍✌️
مامان هومان مامان هومان ۹ ماهگی
چند تا چیز که تو بارداری خریدم و تو خریدشون شک داشتم ولی الان خیلی بدردم خوردن .
یکیش پد تب بر بود که دیشب نجاتم داد و تب هومان رو کنترل کرد تا صبح
دومی نویز گیر بود که تو سفر واقعاً به دردم خورد
سومی قنداق سوئیسی بود که همین الان که کوچیکه هومان رو می خوام رو پام بخوابونم گاهی اوقات زیرش می ذارم
چهارمی پووار بینی بود که فکر می کردم استفاده نمی شه ولی روزی دوبار بینی هومان رو باهاش تخلیه می کنم
پنجمی دستگاه استریل بود که هفته ای دوبار دارم باهاش شیشه و پستونکای پسری رو استریل می کنم و از جوشوندن راحت شدم
و آخری شیشه شیر اونت بود بین خرید دکتر بروان و اونت دودل بودم که دکتر بروان خریدم چون همه می گفتن بهتره و بعد چون شیردوش اونت خریدم مجبور شدم شیشه اونتم بخرم و هومان اونت رو خیلی بیشتر دوست داره و راحت تره باهاش پس الان من پنج تا شیشه اونت دارم😂
عکسم برای زمانیه که هنوز مادر نشده بودم و دغدغه ام شام و چیدن میزای مهمونیام بود ، یادش بخیر انگار خیلی از اون دوران فاصله گرفتم😅
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۳ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗