زایمان طبیعی
قسمت دهم

ساعت 1 شب خوابیدیم
اما من ساعت 2 بیدار شدم با حس ادرار شدید
از درد و حس ادرار شدید ساعت 3:15 همسرم رو بیدار کردم
گریه می کردم که حالم خوب نیست

بلافاصله آماده شدیم و حرکت کردیم به سمت بیمارستان
حدود همون 4 صبح رسیدیم

من و خواهرم رفتیم بخش زایشگاه
ماما شیفت شب
همونجا با دکترم تماس گرفت
با احتیاط معاینه ام کرد و گفت 4 سانتی
بهم گفت از مدارکت بگو کپی بگیرن
یک دست لباس و پوشک برای بچه ات
و یک نواربهداشتی و شورت یکبار مصرف هم برای خودت بیارن
تا بریم روی تخت زایشگاه

منم به خواهرم گفتم و بستری شدم

تا کارها انجام شد

ساعت 6 صبح شده بود

داشتم از کمر درد می مردم
معاینه ام کرد 7 سانت بودم 😳

خودم تعجب کرده بودم که چه پیشرفتی داشتم


نیم ساعت بعد معاینه ام کرد
گفت 8 سانتی و دختر تو چقدر خوش معاینه ای و خوش زا
به نظرم بی دردی نگیر

ولی من قبول نکردم و گفتم نه
همسرم هزینه اش رو پایین پرداخت کرده
لطفا بی دردی بزنین

از اینجا به بعد فقط می گفتم تو رو خدا بی دردی رو بزنین

اونقدر کمرم درد می کرد که داشتم از دردش گریه می کردم و اشک می ریختم

یک آبی هم ازم می رفت
که وقتی به ماما گفتم(خانم تعبدی شیفت شب) می گفت کیسه آبته که پاره شده

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت یازدهم


اینجا بود که با دکترم تماس گرفتن که بی دردی رو بزنیم ؟

دکترم اجازه رو دادن و گفتن که من تا 7:30 خودم رو می رسونم

خانم تعبدی باید ساعت 7 می رفت
و من نگران بودم
گفتم تو رو خدا نرو گفت نمی شه ولی سفارشت رو به مامای شیفت بعد می کنم خیالت راحت

تا عمر دارم دعاش می کنم 😘❤️


دکتر بیهوشی اومد
من اصلا نتونستم ببینم شون
بهم گفتن روی تخت بشین
دستهات رو بزار روی پاهات و به هیچ وجه تکون نخور هر اتفاقی پشت سرت افتاد

من فقط با گوشه چشمم دیدم یک آقای دکتر با لباس تیره
دارن سرنگ رو پر می کنن
اول بیحسی زدن و بعد بی دردی رو تزریق کردن و تمااااااااااااام

یعنی اگر بهتون بگم بعد کمتر از یک دقیقه که از تزریق گذشت تمام دردها رفت اصلا باورتون نمی شه

خیلی خوب بود 😜✌️

و خدارو شکر که بی دردی گرفتم
در ادامه متوجه می شین چرا 😒😉

شیفت عوض شد
مامای جدید اومدن بالای سرم
بهشون گفتن که من حساسم و حتما از ژل برای معاینه استفاده بشه
مامای جدید هم عالی بود خداوکیلی

ساعت شد 7:15
دکترم وارد شد

و اون لحظه من توی دلم ذوق داشتم
و چشمام قلبی شد 😍
مامان هومان مامان هومان ۹ ماهگی
مامانا نمی دونم من خیلی حساس شدم یا انتظار زیادی دارم یا نه واقعاً بقیه برام کم کاری می کنن !
مامان من هی می گفت بچه بیار خودم کمکت می گیرم ، بچه من به دنیا اومد و مامانم گفت بچه ات سنگینه برای من سخته بلندش کنم کمردرد دارم ! پنج روز اومد خونم موند هی گفت پسرت خیلی گریه می کنه ، خیلی زور می زنه من روز پنجم گفتم برو خودم بچه ام رو می گیرم ! من چهل روز اول که سخته بدون کمکی بچه ام رو خودم نگه داشتم تو این شرایط گربه ام رو از دست دادم و خیلی ام تحت فشار بودم !!
حالا پسرم واکسن زده شوهرم که دیشب خوابید و من تا صبح بیدار بودم صبح خواستم دو ساعت بدمش شوهرم و بخوابم گفت باید برم فلان جا بابات نیست گفته من برم !!!
من خیلی ناراحت شدم مامانم الان اومد خونم گفت والله شما هم بچه بودید اذیت نمی کردید مگه اینکه مریض می شدید !! منم گفتم مامان بچه منم اذیت نمی کنه الان واکسن زده شما جای اینکه کمک کنید واسه من کارم می تراشید بابا چرا روزی که بچه من واکسن زده رفته تفریح که شوهر من جاش بره کارش رو انجام بده !؟ من دست تنها بودم پدرم درومده ، گفت می یومدی بچه رو به من می دادی شوهرت نبود گفتم مرسی تو همین طوری هی می گی بچه ات بداخلاقه من از پس بچه خودم بر می یام شما برام کار نتراشید .
ناراحت شد رفت ، ولی منم ناراحتم من و داداشم رو مامان بزرگام دو ماه نگه داشتن مامانم نفسش از جای گرم بلند می شه من یه کمکی ندارم خودم تنهام بهم نمی گه خرت به چنده ؟! آشپزی می کنم بچه ام رو نگه می دارم از بچه ام ایراد می گیره دیگه زورم می یاد😑
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۹ ماهگی
پارت دوم زایمان:
هنوز دردام شروع نشده بود و حالم خوب بود ساعت ۱ دکتر اومد دوباره‌ معاینه کرد و کیسه ابمو زد و رفت پاره شدن کیسه اب انگار ی آب داغی از مثل شیر آب میاد همش ازم آب میرفت به دکترم گفتم گفت خیلی خوبه دهانه رحمت باز میشه دوباره دکتر ساعت دو اومد معاینه کرد گفت شدی ۲ سانت بیا پایین ورزش کن اومدم پایین یکم ورزش کردم کم‌کم دردم گرفت تا ساعت حالم خوب بود دردام شدید نبود دوباره ماما اومد معاینه کرد گفت همون ۲ سانتی برو بالای تخت استراحت کن اگه درد داری برات گاز کاهش درد بیارم گفتم بیار اونو که استفاده کردم سرم گیج میرفت چشام سیاهی میرفت بی‌حال شدم دیگه نتونستم بیام پایین ورزش کنم هی دکتر میومد ماما میومد میگفت بیا پایین ورزش کن همه زاییدن رفتن تو موندی بیا پایین گفتم نمی تونم حالم خوب نیست
تا ساعت ۱۰ شب من روی تخت بودم و پایین نمیتونستم بیام دوباره ماما اومد معاینه کرد گفت ۳ سانتی ولی چون کیسه آبت پاره شده خطرناکه بیا پایین ورزش کن بزار باز بشه بچت خفه میشه ها گفتم نمی تونم برید بگید همسرم بیاد منو ببره نمیخوام طبیعی زایمان کنم گفت کجا بری دیگه هیچ بیمارستانی تورو پذیرش نمیکنه تو اینجا بستری شدی دهانه رحمتم ۳ سانت بازه همراهت کیه بگم بیاد گفتم خواهرمه گفت خواهرت نه از خانواده همسرت چون بچت در خطره باید با اونا حرف بزنم گفتم نمیدونم برو ببین کی هست من حالم بده بگو بیان منو ببرن
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۶ ماهگی
سلام مامانا بیاید از تجربه زایمانم بهتون بگم چه زایمان بدی داشتم 😭۹روز مونده به زایمانم شروع کردم به شیاف گذاشتن شیاف گل مغربی روز اول که گذاشتم هیچ دردی نداشتم روز دوم یکم درد داشتم روز سوم که گذاشتم بیشتر شد رفتم زایشگاه معاینم کرد گفت یک سانت نیم باز شدی گفتمش دارم شیاف استفاده میکنم گفت خوبه استفاده کن روز چهارم دردام بیشتر شد هر ۵دقیقه میگیره ول می‌کنه وقتی که درد میگیره فقد ام البنین صدا میزدم نه دردام بیشتر شد رفتم زایشگاه گفت هنوز همون یک سانت بازی گفتم خو آمپول فشار بزنین گفت نمیشه هنوز چند روز وقت داری گفتم چکار کنم گفت برو خونه درداتو بکش من ماما خصوصی داشتم ولی اون فقد سزاریان میکرد با گریه رفتم پیشش گفتم چنتا بیمارستان رفتم میگن نمیشه آمپول فشار بزنیمت چون وقت داری من آمدم که سزاریانم کنی دیگه نمی‌کشم گفت بزار معاینات کنم معاینم کرد گفت آره هنوز یک سانت باز هستی ۲۰میلیون واریز کن به حسابم نامه بستری بهت بدم منم زود واریز کردم رفتم بیمارستان بستری شدم گفت فردا اولین نفر خودت سزاریان میکنم ساعت دو شب بود دردام بیشتر و بیشتر شد گفتن بزار معاینات کنیم نذاشتم ولی من داشتم می مردم از درد 😔ولی خودمو نشون ندادم ترسیدم ساعت چهار صبح خواستم برم دسشویی نتونستم بشیم آمدم با گریه گفت چته گفتم حس میکنم بچم داره میاد زود معاینم کرد پنج سانت باز شده بودم زود به دکترم زنگ زدن آمد ساعت پنج سزاریانم کرد سر تخت که بودم