سلام مامانا میگم تقریبا ۸ماه پیش عروسی پسر خواهرشوهرم بود بعد عروسی ب فامیلای نزدیک شام دادم همه دعوتن بودن همه جاریام اینا بعدفقط من ودعوت نکرد من اصلا بروشون هم نیاوردم از جاری بزرگم هم پرسیدم ازمن ناراحتن کاری کردم یاچیزی گفتم ک ناراحتن گف ن یادش رفته،حالااین ب کنار دیروز عصر پسر همین خواهرشوهرم از کربلا اومده اینا همسایه مامانمن امروز رفتم خونه مامانم خواهرشوهرم همه رویعنی همه فامیلای دورونزدیکودعوت کرده بودفقط ب من نگفته امروز واقعا ناراحت شدم حالا ایناهم ب کنار تو همسایگیمون ۲دخترهستن ک بادختر من بازی میکنن چند وقته اینا دخترمو بازی نمیدن اینم بگم دخترم خیلی بی زبونه اصلا نمیتونه از خودش دفاع کنه بچه ها چندروزه میگن باتو بازی نمیکنیم میخوایم دوتایی بازی کنیم دخترم هم میاد دمه درمیشینه نگاشون میکنه اینقدر حرصم گرفته هرچقدر میگم بازی نکن گوش نمیده همینکه میان دنبالش بدومیره امروز مامان یکی از دوستاش زنگ زد ب دخترش بگم بره گفتم با دختر من بازی نمیکنن من خبر ندارم کجان دمه در ما نیستن امشب از خونه مامانم اومدم بچه هادمه دربودن ب دخترم گفتن فک کردی ب مامانم بگی مامانم منو میزنه من از لج تو باهات بازی نمیکنیم دخترم باز ناراحت اومد خونه میگم این از دخترم اینم از من واقعا چرا اینجوری میکنن خودمم موندم اومدم خونه اصلا حوصله نداشتم با شوهرمم دعوام شدمیگم خودم بکنار میگم هرچی بشه خودم تحمل میکنم ولی بچه هام نمیخوام تو سختی باشن دخترم ۱۰سالشه

۱۴ پاسخ

اصلا دیگه آدم حسابشون نکن مهمونی هم داذی اینارو دعوت نکن

همه رو دعوت کن تولد دخترت جز اون خواهر شوهر بیشعورت..

تو هم همه رو همه مراسم ها دعوت کن خواهرشوهرت رو یادت بره لطفا

عزیزم شوهرت که بهت خیانت میکنه خانوادشو چیکارداری برن گمشن اشتباهت اینه فکر میکنی شوهرت خانواده داره
شوهرت خودش چیه که خانوادش چی باشن..
زندگیتو کن با دخترت آدم حسابشون نکن ببین چه میسوووزن

دخترای همسایتون عقده ای هست...ب دخترت بگو اونا انگل دارن نرو پیششون انگل میگیری...برا دخترت ی دوچرخه ی خوشگل یا اسکوتر خوشگل بخر یا یه چیز جالب بذار بسوزند...

اگه میتونی خونتو عوض کن

شوهرتم نگفته بودن؟؟؟
شوهرت ناراحت نشده که نگفتن بهشون؟؟
به روشون نیاورد اصلا؟؟؟؟

مادر شوهر من هر سال برای خودش و جاریم و خواهر شوهرم قرمه سبزی میگیره سرخ میکنه
بعد موقع پاک کردن سبزی زنگ میزنه ب من
خلاصه همه جمع بودن همسایه ها همه داشتن سبزی پاک میکردن گفتم چرا ب من نگرفتین پس گفت یادمون رفت گفتم پس چرا موقع پاک کردن یادتون نمیره زنگ میزنی بیا کمک 🌼

من از حرفات فهمیدم بخاطر شوهرت بهت اعمیت نمیدن پس .من باشم خیلی قشنگ گله میکنم یا ب مادرشوهر یا جاری یا خودش..چون دوبار تکرار کرد و کلا قطع رابطه میکنم...بچتم خودت سرگرم کن ببر پارک ببر یجا دیگه اروم بشه

تو فک کن با جاریم تو ی ساختمونم...اللن چن ساله قطع ارتباطم سر خبرچینیش....ولی چن سال پیش‌ م رابطمون خوب بود لین یهو از همین حرکت ها میزد افطار همه رو دعوت می‌کرد جز ما.... تولد می‌گرفت ما رو دعوت نمی‌کرد منو میدید پشتشو می‌کرد... خلاصه چن بار پرسیدم هیچی نگفت... بعدا خدا زد تو سرش.. رفته بودیم شهرستان با اون جاریم ک روستا بود... دست ب یکی کرده بودن سر لج بازی.... حرفایی ک تو دلشون بوده رو ب اسم ب هم گفته بودن... مثلا روستایی ب این گفته بود... آره فرشته میگه تو زن نیستی بلد نیستی زندگیتو جم کنی وگرنه شوهرت بهت خیانت نمی‌کرد... ودر جواب اینم گفته بود آره فرشته میگه جهاز تو قدیمی و دست دو عه... خلاصه بعدا دستشون رو شد در حالی ک من هیچکدوم نگفته بودم... شستمشون و قطع رابطه کردم

ی دورهمی بگیر همه رو دعوت کن بجز خواهر شوهرت

ی تولدم برا دخترت بگیر دوستاش دعوت کن جز اون دوتا دختر عقده ای رو

پسر منم با پسر همسایه همش دعوا میکردن تا خداروشکر جابجا شدیم راحت شدم

آدم بی‌شعور بی‌شعور.. پسر خاهر منم امشب رفته خونه ادن یکی بابابزرگ بخابه چون پسرعموهاش اونجا بودن این بچه رو راه ندادن گفتن برو میخایم بخابیم. به خاهرم گفتم فردا بشورش ن پهنشون کن فقط وگرنه هیچی

خوب یک مشکلی بوده از یک جا یک حرفی بین تون بوده حتما ناراحت شده یا یکی یک حرفی از طرف شما بهش‌گفتن ناراحت شده دعوت نکرده ثلی این که جاریت گفته یادش رفته حرف بیخودی هست بچت را هم وقتی باهاش بازی نمیکنن یا ببرش پارک یا نذار بباد بیرون که ناراحت بشه

سوال های مرتبط

مامان آوینا و لیانا مامان آوینا و لیانا ۵ سالگی
سلام خانما
عصری دخترام بردم پارک.تو سر سره ی پسره جلو سر سره وایساده بود نمی‌داشت کسی بازی کنه.دختر بزرگم گفت آقا پسر میشه بری کنار ما بازی کنیم اونم خیلی با قلدری گفت نه مال خودمه.دخترم گفت کارت اشتباهه این واسه همه هست نه فقط واسه تو.اونم گفت دلم میخواد نمی‌رم کنار.ی دفه کوچیکه یه اخم بهش کرد و ی هول کوچیک بهش داد گفت برو کنااار می‌خوام بازی کنم اونم رفت کنار

خیلی نگران دختر بزرگم هستم.
به نظرتون چکار کنم یکم دل و جرآت پیدا کنه؟
تو خونه همیشه تو بازی تو داستان یا حتی وقتایی با هم دوتایی حرف می‌زنیم غیر مستقیم بهش میگم ولی فایده نداره.
بعد پارک رفتیم خونه مامانم خوراکی داشتن مامانم گفت دخترا خوراکی هاتون بدین ب من بعد شام بخورید.دختر بزرگم با اینکه دلش تو خوراکی بود گفت چشم مامان بزرگ ولی کوچیکه قبول نکرد و هر جور بود گرفت خوراکیش‌.
این جور مسائل خیلی زیاده در طول روز که من همیشه نگران میکنه.
شیوه تربیتی من یکی بوده پس چرا باید ایقد تو این زمینه متفاوت باشن.خیلی دلم میخواد برم مشاور کودک صحبت کنم ولی این چند وقت ایقد سرم شلوغه فرصت نمیکنم😞