مامانا نفس من پنجشنبه تب داشت و من جمعه بردمش بیمارستان حکیم
بعد از معاینه براش دارو تجویز کردن و همسرم رفت داروهاشو بگیره
ازش کد ملی و سن دخترمو پرسیده بودن و یکی از هموارای قدیمیشون اونجا بوده با زن و بچش
بعد اینکه ما داروهارو گرفتیم و اومدیم خونه همسرم گوشیشو که چک کرد دیدیم پیام اومده که شیر خشک خریداری شده با کد ملی نفس
شماره تماس بیمارستانو پیدا کردم زنگ زدم وصل کردن به داروخونه بهشون توضیح دادم خودشونو زدن به ندونستن
همسرم عصبی شد پاشد دوباره رفت بیمارستان و اونجا رفته بود داروخونه بهشون توضیح داده بود و پیامکو نشون داده بود گفته بودن بیرون چند لحظه منتظر باشید ما چک کنیم
و از اونجایی که همسرم گوشای تیزی داره شنیده بود که واسه همون همکارشون که با زن و بچش اونجا بوده از کد ملی دخترم دوتا شیر خشک آپتامیل گرفتن بدون اینکه به خودمون بگن
اینم بگم که داروهای دخترم هم آزاد حساب کرده بودن و گفته بودن شامل بیمه نمیشه
داروهاشم قطره استامینوفن شربت کتوتیفن و اسپری سدیم کلراید بود
و در آخر شوهرم از طریق مدیریت بیمارستان پیگیر شد و قضیه حل شد اینجوری که اصلاحیه خورد و از سیستم پاک شد و به قیمت آزاد حساب شد
و ما بعدا که این قضیه رو به چنتا از دوستامون که بچه کوچیک دارن تعریف کردیم گفتن واسه ما هم پیش اومده

۳ پاسخ

واسه اشناهای ماهم پیش اومده بود این قضیه☹️

سلام پسرهم اسهال هست میتونم بهش پنیر بدم

اگه اون آقا خودشون شخصا میومدن میگفتن و اجازه میگرفتن با کد ملی دختر من شیرخشک بگیرن ما بهشون اجازه میدادیم ولی این حرکتی که زدن خیلی بد بود و دزدی به حساب میاد قشنگ
و شنیدم که عادت دارن به این کار
خواستم تجربمو باهاتون به اشتراک بذارم که برای شما پیش نیاد

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۲ سالگی
مامانا بدترین خاطرتون چیه؟؟من ۱۲ سال پیش دخترم از دست دادم به دنیا آمد بعد از ۱۴ روز مشکل تنفسی پیدا کرد بردمش خونه بی حال بود همش خواب شیر نمی‌خورد بردمش دکتر که دکتر گفت دیر آوردیش😭😭😭😭نامه داد که ببرنش داخل دستگاه اکسیژن وصل کنن سه روز همین جا بود بعداز سه روز گفتن باید اعزامش کنیم بندر عباس ولی تخت خالی پیدا نمیشه هیچ کدوم از بیمارستان ها لعنتی خدا لعنتشون کنه شد ۴ روز روز بعد عصر گفت دکتر خصوصی تخت خالی هست اگه پول دارید تا اعزامی کنیم گفتم آره خصوصی میریم ماشین می‌فروشیم کاراش بابا کرد خوشحال که دخترم می‌بریم خوب بشه 🥲🥲😭😭 رفتم داخل آمبولانس دستگاه اکسیژن خراب شد باز آمدیم داخل بیمارستان داخل دستگاه کردن بعد از ۲۰ دقیقه باز گفتن درست شده باز رفتم که بریم باز دستگاه خراب شد باز برگشتیم واسه سومین بار رفتیم یک ساعت رفتیم دوتا داخل آمبولانس باهامون بودن منو مادر شوهرم داخل آمبولانس همسرم با ماشین خودمون که آقای اشاره کرد راننده وایستاد آمدن نگاه کردن گفتن نفس نمیکشه دنیا رو سرم خراب شد اون موقع دخترم فوت شده بو😭😭😭😭😭😭د. باز ب گشتیم اینم عکسش
مامان دختری❤️ مامان دختری❤️ ۲ سالگی
مامانا شما شبا هیت میرن
قربون امام حسین برم بخدا من خیلی به این ماه معتقدم ولی از بچم که واجب نیس
توی این مدت من اصلا بیرون نرفته بودم شبا قبل اینکه بچه داشته باشیم هر شب می‌رفتیم با همسرم ولی الان دوسال خیلی سختم میاد برم امشب اولین شب از محرم بود که رفتیم بیرون همسرم 11نیم از سرکارامدش رفتیم بیشتر مراسم داشت تموم میشود هوا یکم سرد بود منم نمیدونستم دخترم لباس کم بود امیدوارم مریض نشه چون آمدیم خونه هم بی حال بود همسرم میگه خوابش میاد حتما
منم گفتم از فردا شب من نمیام از بچم که واجب نیس خواب به هم ریختش الان ب زور خوابوندم شکمش صدا میداد همچین نگرانم
داخل هیت مامانای بودن بچه های کوچیک آورده بودن بعد موقع آمدن بیدارشون کردم طفلکی ها اینقدر گریه میکردن
مادر هم بیخیال آمده بود بیرون چای میخورد من همش حرص میخورد به همسرم میگفتم بچه که گناهی کرد خوب چای نخوره یکم زود بره خونه بچه بخوابونه
امشب ما هم اینگونه گذشت شما چطورین هست میرین
مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
امشب شبه دومی هسته که شروع کردم به گرفتن شیر 🌈💧
امروز ۳ وعده بهش شیر دادم و ساعتا ۱۲سینه هام در حال انفجار بودن که دادم هر دوتا رو خورد تا مقداری که سینه هام یکم سبک شدن
دخترم و که تو بغلم بود گذاشتم رو پام و رو پا خوابوندم و بعدش که خواب رفت گرفتمش تو بغل به این یکسال و هفت ماه فکر کردم که چقدر سریع گذشت .اولین باری که به دخترم شیر دادم تو بیمارستان اومد جلو چشمم و چه حس عجیبی بود اولین باری که شیر دادم
ناخودآگاه شروع کردم گریه کردن و دیدم دارم با دخترم حرف میزنم
میگم مامان تمام قطره قطره شیری که دادم حلالت باشه مامان .تو منو مامان کردی و حس قشنگ مادر شدن رو بهم بخشیدی .مامان معذرت می‌خوام که دارم از شیر میگیرمت چون باید کم کم جدا بشی و غذا بخوری این یک مرحله از رشدت هسته برای هر دوتا مون سخته مخصوصا برای من .تو فراموش میکنی وقتی بزرگ بشی ولی این منم که هیچ وقت فراموش نمیکنم ....
داشتم آروم گریه میکردم که همسرم صدامو شنید و گفت چرا گریه می‌کنی دلت براش میسوزه.اشکالی نداره باید این کار رو بکنی
و گرفت خوابید .
..
واقعا اون لحظه فهمیدم مادر بودن و پدر بودن چقدر باهم متفاوته وقتی من تمام جونم غم داره از جدایی شیرم از بچم شوهرم راحت حرف میزنم انکاری که کار خاصی نیست
بهشت زیر پای مادران هسته واقعا 🩵🤍
مامان رژان مامان رژان ۱ سالگی
دخترها یه چیز جالب، از وقتی دخترم به دنیا اومده هر وقت که خونشون رفتیم بچه یه بی قراری کرده یا مثلا غذا نخورده مادرشوهرم می گفت بچه های ما اینجوری نبودن اروم بودن از یک ماهگی بچم رو سرپا میگرفتم از یک سالگی خودش میرفته دستشویی بچه هام انقدر اروم بودن میشنستن بازی میکردن منم کارهای خونه رو میکردم این بچه به خودت رفته !!!حالا چند روز پیش شوهرم با مادرش دعواش شده ، خلاصه من یه تماس بهش گرفتم طلبکار بود که چرا پسرم عصبانیه اخلاقش با من بده گفتمش تحمل بچه خودش هم نداره بچه گریه میکنه به هم میریزه بعدبرگشته میگه پسرم یادش رفته من چقدر سختی کشیدم تا بزرگش کردم ناآروم بوده بدغدا بوده باید میبرمش پارک تا به لقمه غذا بخوره انقدر زجر کشیدم تا بزرگش کردم !!! خوبه پس دیدیم بچه داری هم سخته، از اول هرچی من دارم جلوشون جون میکنم بچه بزرگ میکنم سر شب بیداری و بچه داری همش میگه بچه های من ساکت و عالی بودن الان واقعیت رو اعتراف کرد مشخص شد نوه ش به کی رفته!
مامان 🍓شایلین🍓 مامان 🍓شایلین🍓 ۲ سالگی
سلام دوستای خوبم تجربه از شیر گرفتن شایلین:
شایلین از بدو تولد به انتخاب خودم شیرمادر میخورد و پستونک دهنیم نمی گرفت... و فقطم با شیر میخوابید
رفته رفته وابستگیش به شیرمادر بیشتر میشد و شبی چند بارم واسه شیر بیدار میشد و این اواخر حتی غذاها و میوه های مورد علاقشم نمیخورد
و از ۱۸ ماهگی دیگه هیچ وزنیم اضافه نکرده بود و تصمیمم این بود اواسط شهریور از شیر بگیرمش
یکشنبه گذشته نوبت چکاپ پیش دکترش داشت
دکترشم تصمیمونو واسه شیر گرفتن تایید کرد که تدریجی و از وعده های روز شروع کنیم
از دکتر که برگشتیم ساعت ۹ شب بود و آخرین باری که شایلین شیر خوره بود ۳ بعداظهر بود
دیدم بهونه ای واسه شیر نمیگیره کلی باهاش بازی کردیم و بهش غذا و میوه دادیم و ۱۱ شب شد و همچنان شیر نمیخواست
به همسرم گفتم راستش من خیلی حوصله روش تدریجی ندارم😩 چون هم زمانبره هم اواخر شیردهی بخاطر وابستگی شدددید شایلین به شیر بشددددت کلافه و عصبی شده بودم
تصمیم گرفتیم که دیگه از همون شب بطور کامل شیرشو قطع کنیم
و شایلینو گذاشتم رو پام و در عین ناباوری خوابش گرفت هم هم کلی بازی کرده بود و خسته بود هم با غذا و میوه سیر شده بود
همین که خوابش گرفت و گذاشتمش تو تختش بغضم تررررکید و با صدای بلند زدم زیر گریه خیلیییی خیلییییی دلتنگ و ناراحت شدم ...
خداروشکر خوابید تا ۵ صبح
بیدار که شد شیر میخواست و بهونه گیر شده بود و تو خواب غر میزد دیگه ۶ بیدار شدم و بهش صبحونه دادم که بخوابه باز بهونه شیرو داشت همسرمم گفت برو اتاق خودمون که نبینت من میخوابونمش و اونروزو مرخصی گرفت که کمک حالم باشه شایلینم خداروشکر خوابید تا ۱۰ بعدشم با باباش رفتن بیرون دو ساعتی و ظهرم باز رو پام گذاشتمش خوابید
یه بهونه هایی واسه شیر داشت اما خیلی گیر نمیداد
مامان بچه، رهام مامان بچه، رهام ۱ سالگی
سلام مامانا، چطورین؟

چنتا سوال قبل پرسیده بودم که کسی کلاس مادر کودک توی کرج میشناسه یا خیر..
بعد کلی گشتن، یکی دوتا رو پیدا کردم که بهتر از بقیه هستن..
و با اینکه کسی جواب نداده بود، ولی گفتم اینجا براتون بذارم شاید به درد مامان دیگه ای هم بخوره..

۱.خانه لگو رو معرفی کردن که توی مهرشهره و ظاهرا خانه بازی و خلاقیته و خیلی ازش تعریف میکنن.. انشاالله برم سر بزنم و بررسی کنم میتونم خودم هم نظر قطعی بدم..

۲.نیوشا کیدز رو معرفی کردن که سمت گوهردشته
این رو یکی از مامانای کلاس قبلی که رهام رو میبردم معرفی کرد که دخترش رو چندجا برده بود و از نیوشاکیدز از همه راضی تر بود..

۳. نینیک رو معرفی کردن که چهل و پنج متری کاج (عظیمیه) هست و با اینکه خیلی تعریفشو شنیده بودم و میخواستم رهام رو ببرم ولی متوجه شدم که با اینکه از باقی کلاسا گرون تره ولی به نسبت مبلغی که میگیره بازده کمتری داره، مامانی این اطلاعات رو بهم داد که دوستش مربی مرکز بود..

من احتمالا این دوره، نیوشاکیدز رو انتخاب میکنم که ببینم چطوره برای شرایط ما..

امیدوارم به دردتون بخوره..
شما هم اگه مرکز بهتری میشناسین بفرمایین..

#فرزند_پروری #کودک #بچه_داری
مامان هلـــــــسا مامان هلـــــــسا ۲ سالگی
سلام مامانا میخوام از اولین تجربه سفر هواییم با هلسا (به مشهد)بگم شاید بدرد بعضیاتون بخوره ✈️

راستش همسرم یهویی بلیت هواپیما گرفت و سفرمون خیلی یهویی اتفاق افتاد
همش حس میکرد ممکنه هلسا تو هواپیما خیلی جیغ و داد کنه ‼️
اولش برای هلسا عجیب و جدید بود و از اینهمه آدمی که دورمون بودن خجالت کشید کم کم اوکی شد دلش میخواست از بغلم بیاد پایین من سعی کردم با گوشی فیلم و کلیپ و بازی سرگرمش کردم

به مشهد رسیدیم تو هتل تقریبا اذیتی نداشت و هتلمون رو به حرم بود اکثرا میرفت پشت پنجره خیابون و مردم و گنبد رو نگاه میکرد یا با وسایل بازی که براش بردم سرش گرم بود
تایمی که میرفتیم حرم اصلاااا نمینشست و مدام در حال بازی بود خصوصا با بچه های دیگه
من تمام مدت با کالسکه میبردمش همه جا و این خیلی کمکم کرد
موقع برگشت هم انقدر خسته بود که از لحظه پرواز خوابید تا برسیم فرودگاه تهران☺️
.
بنظرم چند مورد مهم تو این سفر خیلیییی کمکم کرد :👇🏻

۱) بردن کالسکه مسافرتی
۲)پستونک، باعث شد فشارهوای داخل هواپیما اذیتش نکنه و هرتایمی خسته بود آرومش میکرد
۳)نزدیک بودن هتل به حرم ،هتل ما تقریبا توی صحن حرم بود و خیلییییی رفت و آمد با بچه برام راحت بود
۴) وسایل بازی که دوست داشت همرام بردم و هرجا حوصله اش سر میرفت با اونا بازی میکرد
۵)من همرام بلوز و شلوار گرم هم بردم اتفاقا شبا داخل هتل خیلی خنک میشد و میپوشوندم که دو هوا و مریض نشه
۶)از کیکی و خوراکیایی که دوست داشت ۴-۵ تا قبل از رفتنمون خریدم همرام بردم و که مجبور نشم اونجا دنبالش بگردم و بخرم، هرموقع گرسنه اش بود بهش میدادم

خلاصه جای همتون خالی امیدوارم به زودی قسمت هرکسی که دوست داره بشه😍😘