۸ پاسخ

وای خیلی ترسناکه پسر منم تو بعلم اونطوری شد حالا دارو میخوره خوبه پسرت امپرازول مصرف میکنه

عزیزم میتونم تصور کنم چقدر ترسیدی تو اون لحظه همیشه سرش و شیب دار بذار من یه بالشت نازم میذارم زیر سرش که بالا اورد وارد بینی نشه بلا به دور باشه از آقا آدرین 🌱

برا همین یبار یه اتفاق وحشتناکی افتاد سر دختر اولم شب خورد و خوابید و هی مرتب بیدار می‌شود برا شیر می‌خورد هرچی میزدم آروغ نمیزد صبح که شد خفه کرد شیر از دماغ و دهنش میزد بیرون نیم ساعت دست و پا میزد خودم تنها بودم زنگ خونوادم زدم سریع رسیدن بردیم بیمارستان بچه هنوز دست و پا میزد قبل بیرون رفتن اسپری داشتم زدم تو دهنش یکم راه تنفسشو باز کرد ولی بازم خفه بود چندساعت بیمارستان بودیم که بعدش آروغ زد و آروم گرفت تو این چندساعت چندبار مردم و زنده شدم خیلی بد بود رفلاکس شدید داشت دخترم تا ۹ ماهگی طول کشید

اخی عزیزم واقعا خیلی سخته خداروشکر که به موقع رسیدی خیلی بیشتر مواظبش باش

الهی شکر بخیر گذشت همیشه ب پهلو بخوابونش

ای وای طفلی خداروشکر به خیر گذشت

بعد شیر چندبار آروغ میگیری ؟

خداروشکر که متوجه شدی
اره رفلاکس خیلی بده
منم درگیرشم

سوال های مرتبط

مامان معین رضا مامان معین رضا ۱۳ ماهگی
سلام مامانا، امروز توی آرایشگاه یه اتفاقی افتاد، من بچمو گذاشتم روی صندلی که مانتومو تنم کنم، یه دختر جوون کنارم بود کلی ذوق بچم کرد گفت بدید من بغل کنم، گفتم نه ممنون نیازی نیست زحمت میشه گفت نه و با اصرار برای چند دقیقه بغل کرد دودو سه چهار دقیقه، و من یه لحظه به فاصله شاید ۵ قدم رفتم پستونک معین رو توی روشویی همون اتاق آب گرفتم اومدم، بچمم خواب بود، بعد بچه رو گرفتم رفتم خونه و همینطور که خواب بود گذاشتمش توی جاش البته نه روی تختش توی تشک روی فرش، ناهار خوردیم معین گریه کرد رفتم سراغش دیدم معین وارو شده و داره سینه خیز میره و گریه میکنه دویدم بلندش کردم دیدم دهنش سیاست، خیلی ترسیدم فک کردم دهنش خون اومده بسته شده خونا، دست کردم دهنش و یه تیکه شکلات و یه عالمه شکلات آب شده از دهنش درآووردم، خیییلی ترسیدم، خدا لعنتش کنه مریض نمیدونم کی وقت کرده بود شکلات چپونده بود توی دهن بچه ی خواب، خدا میخواست که تا بیدار شده بود وارو شده بود و نرفته بود پایین شکلاته که بره گلوش، خلاصه دنیای کثیفی شده، من که هنوز حالم برنگشته سر جاش، تو رو خدا خیلی مواظب باشید خیییلی، آدم مریض زیاده.
مامان Anya مامان Anya ۶ ماهگی
امشب یکی از وحشتناک ترین شبای زندگیم رو سپری کردم و فکر کنم تا صبح به چشمام خواب نیاد …
حدودا ساعت ۹ شب بود که دخملی خوابش برد .. تو بغل گرفته بودمش و نشسته بودم رو مبل کنار همسری که یهو دیدم بچم با یه صدای وحشتناکی بیدار شد و درحالی که چشمانش تا آخرین حد باز شده بود هعی دست و پا میزد و رنگش کبود و کبود تر میشد … (از اونجایی که رفلاکس شدید داره توی خواب بالا آورده بود و توی بینیش رفته بود و کلا مسیر تنفس رو بسته بود) ..
با وحشت تمام خودمو شوهرم بر عکسش کردیم و محکم به کمرش زدیم تا از تو بینیش و دهنش شیر زد بیرون و مثل نوزاد تازه متولد شده با جیغ گریه کرد ..
.
جون از تنم بیرون رفت و برگشت ..حالم خیلی بد شد و تمام دست و پام یخ زد و همینطور گریه میکردم .. شوهرمم که بدتر از خودم ..
دوتایی تقریبا یه سکته رو پشت سر گذاشتیم و با عجله اومدیم خونه مامانم که مامانم آنیا رو چک کنه ببینه خوبه ..که خدا رو شکر خوب بود ..
.
الان آنیا خواب رفت اما من از فکر و دوباره به یاد آوردن دست و پا زدن بچم تو بغلم و هعی کبود شدنش اصلااا خوابم نمیبره
.
خیلی خیلی ترسیدم .. خداکنه دیگه هیچ وقت همچین چیزی پیش نیاد … پس کی این رفلاکس لعنتی خوب میشه ؟! اخه من چیکار میتونم کنم که سریع تر خوب شه ؟!؟😭😭😭