۶ پاسخ

خب بچه بیدار شده پامیشده ارومش میکرده دیگه این کارا چی بوده
یه قهر ریزی بکن رودار نشه فکنه ازین ب بعد میتونه داد و بیداد کنه😉

خب بد موقع بوده عزیزم ، منم بودم بدترازاینا دعوا میشدم چون حساسه شدید🤣

هی من تو گهواره. شوهرم میگه با کی داری سریع می چتی ک صدای تایپ کردن گوشیت انگار داره بارون میاد. میگم کسی نیست تو گهواره میگه بخور تو سرت . نمیدونم چرا اینجوری شده

طبیعیه گلم خب بچه بیدار شده گریه میکرده توام اون وقت شب جلودر بودی بهش حق بده

فک کنم چون بچه بیدار شده و گریه می‌کرده و شما نفهمیدی عصبی شده
اگه شک بود تا مطمئن نمیشد ول نمی‌کرد

ولش کن حوصله داری😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان ژاکان💙 مامان ژاکان💙 ۱ سالگی
خانماا انقدر دلم شکسته از مادرشوهرم اوایل ماه پسرم اسهال شد شدید سه روز بستری شد بعد مادرشوهرم اومده میگه این بچه از استرس اینجوری شده بعد از ۴ سال مه عروسشونم جوابشو دادم گفتم این چه حرفیه میزنید ینی من استرس دادم بهش این همه بچه تو بیمارستانن اسهالن اونام از استرس اینجوری شدن بچه ۵ ماهه استرس متوجه میشه مگه این چه حرفیه میزنید بعد اینکه مرخص شد اومدیم خونه یه شب بچم بدخواب شده بود شوهرمم شب کار بود ساعت ۱ شب بود یکم غر غر کردم بالاخره منم ادمم خسته میشم مادر بچمم دوس دارم یه وقتایی دعواش کنم غر بزنم به کسی ربطی نداره که یه بار پیام داد ساعت ۱ شب جوابشو ندادم داشتم بچمو اروم میکردم بخوابونم بعد یه ربع اومد بالا یه بار در زد جواب ندادم چون بچم رو پام بود داشت میخوابید کم کم گفتم بلند بشم میپره خوابش باز دوم محکم تر در زد جواب ندادم بار سوم داشت درو میشکوند پاشدم درو باز کردم گفتم بله چیه گفت شاید بچه خوابش نمیاد به زور میخوای بخوابونی گفتم پنج ماهه دارم میخوابونم ینی همش به زور خوابوندم خودم میدونم بچم کی خوابش میاد کی خوابش نمیاد بابا ولم کن ساعت ۱شب داری درو میشکونی میخوای بدم ببرید پایین بچه رو کلا شما بزرگ کنید به چسش برخورد رفت
واقعا دیگه حالم داره به هم میخوره از دخالتاشون کاش پول خرید یه خونه رو داشتم میرفتم از ساختمونشون
مامان آرمان مامان آرمان ۷ ماهگی
یه خاطره از زایمان یادم اومد ماما همراه گفت من تو شیش و هفت سانت میام بالا سرت بهم زنگ بزن رفت خونه چون یه مریض قبل من داشت منم که ریلکس تازه دو سانت بودم آمپول فشار کم کم اثر کرد اینو واقعاً میگم یه لحظه چشام سیاهی رفت عوق زدم حالا پرستار صدا میزنم میگه تو معاینه کردم از دور ها حالا زوده گفتم بابا امام حسین می‌شناسی دارم میمیرم دیگ دلش رحم اومد اومد معاینه گفت ای دختر تو چطور هشت سانت رد کردی همون لحظه گفت زنگ بزنید ماما همراهش دیگ نفسم رفت بیصدا گریه میکردم فقط جالب چرا داد نمیزنم یهو گفتم بیایید من سر بچم حس کردم واقعاً آرمان بدنیا داشت میومد همون لحظه ماما همراه رسید کلی ماساژ و دلداری نمی‌گم بی فایده چون واقعاً حس تنهایی کردم اون انگار قوت قلبم بود اشکام پاک میکرد کمرم ماساژ میداد گفت نگران نباش گوشیت بده فیلم بگیرم لحظه های خوبی هم ثبت کرد و آرمان داد بغلم ....هنوزم باورم نمیشه یهو چطور از سه سانت شد هشت و بلافاصله ده سانت
مامان mamanee مامان mamanee ۱۳ ماهگی
درود مامانا 🌱

بچه ها من خسته شدم …از بچه داری اصلا فداشون بشم از اصرار آدما و انتظارات خودم که مدام بهم میگن سختگیری…
من جایی خیلی نمیرم مامان ندارم مادر شوهرم هم پایینمونه خیلی میزبان خوب و خوش انرژی نیست دوتا دوست گل دارم و یک خواهر…خونه دوستام میرم و گاهی خونه عمه ام آخه سخته با دوتا بچه ۳ ساله و پنج ماهه
جمعه رفتیم باغ خواهر شوهرم از ساعت ۳ ظهر قلیون گذاشتن تااااا ۹ شب با صدای آهنگ زیاد و کلیییی خوراکی بد واسه دختر بزرگم ساعت ۹ بود زنگ زدم شوهرم بیاد دنبالم(به علت تماشای فوتبال نیومده بودن مردا) بعد خواهرم مدام جیغ میزد که نیا من میارمشون و من خیلی خسته و خواب بودم هرچی می گفتم صدای ضبط رو کم کن نکرد تازه هی جیغ زد منم با گوشیم وایت نویز گذاشتم بچه یکم تو دلم بخوابه خیلی داشت اذیت می کرد ولی چون زنگ زده بودم باهاش اونم قطع بود خلاصه بچه با صدای جیغ خواهرم که داشت به شوهرم می گفت نیا نیا بیدار شد و منم آمپر چسبوندم بهش گفتم یواش حرف بزن با اون صدای زشتت!…هی جیغ میزنه!…الان باهام قهره

من زنگ زدم از پلش فرداش در بیارم ولی بهم گفت خیلیییییی بی تربیتی و قطع کرد!

شما بودید چکار می کردید؟

اینم بگم اصلا قصدش نبود اون موقع برگرده تازه داشت سر قلیونش رو عوض میکرد و جیگر درست می کردن و تا ۱۲ اینا می موندن.

خواهرم تشخیص دو قطبی داره.😢