ی دکتر فردیس هست امیرحسین شعله اشتری
چند روز پیش دخترمو بردم برای چکاب اولا ک هربار میبرم هرچی میگم هی با اوووم اره بله ن یک کلمه ای جواب میده
دوما ک هم خیلی جدی و هم خیلی عصبیه همیشه
خلاصه ک موقع معاینه گوش دخترم بچه گریه کرد بد دکتر برداشت خیلی جدی بهش گفت کوفت
بد براش سونو نوشته بود دیروز سونوشو انجام دادم گفتم تا تایم دارم ک ویزیت پرداخت نکنم ببرم نشون بدم بعدم بگم از اون حرفش ناراحت شدم
بردم سونو رو نشون دادم اخر گفتم اقای دکتر اون روز دخترم گریه کرد شما بهش گفتی کوفت خب بچست میترسه گریه میکنه من از نوزادی پیش شما اوردم خیلی راحت برگشت گفت خب دیگه نیار و ببر جای دیگه منم گفتم باشه و اومدم بیرون از مطبش ینی یا بچه باید گریه کرد بهش بد و بیراه بگی یا اگه والدینش ناراحت شدن بگی ببر جای دیگه
این پست و گذاشتم برای کسایی ک یبار میخوان بچشونو ببرن پیش امیرحسین شعله اشتری فردیس بدونن پیش کی قراره ببرن

۱۱ پاسخ

عزیزم ببر اعظم اژدری بین فلکه ۳و۴ هست خیلی باحوصله و آروم من ک میبرم راضیم

حيفه نون 😅😭مسخره اونوقت ما كلا بچه هامون رو ميبريم پيش بهزاد مقدم با بچه بازي ميكنه شعر ميخونه چقدددد آقا و با شخصيت جنتلمن 😍🥰دو بارم مجبوري پيش جلالي فر فاز يك بردمش بي نهايت تشخيصش خوبه اما نه بهت توضيح ميده نه وقت ميذارن تند تند فقط مريض راه بندازه

واه چه بی ادب !

چه دکتر بی شخصیتی😒
ببرش پیش دکتر فرهادی عالیه عالی تو فاز ۴ اندیشس

وای چه بی ادب
همون لحظه که بی ادبی کرد باید جوابش رو میدادی بی شخصیت😡

چه ادم مزخرفی چه بی ادب 👎🏻حیف دکتر که به اینا میگن

سواد شعور نمیاره

ببین تو فاز چهار اندیشه دکتر فرهادی فوق تخصص نوزادان و بیماری های تب دارِ بی نظیرههههه آنقدر خوش اخلاقِ و اینکه اصلا الکی رو بجه ایراد نمیزاره و الکی نگران نمیکنه آدمو منم دوستم بهم معرفیش کرد انقدر عالیه همیشه پیش این میبرم

والا من میبرم پیش خسرو فولادی تو فردیس واااقعا راضیم

وای پسرم شش ماهش بود بردم پیش همین دکتری که میگی لعنتی. بچه نا نداشت کم مونده بود از حال بره بدنش رو عفونت برداشته بود عفونت رفته بود تو خونش هی میگف خانم خوبه چشه بچه ببر خونه خوب میشه نصف شب بچم قندش افتا د صبح بردم بیمارستان یک هفته بستری شد
آشغال ترین دکتری که تو عمرم دیدم این دکتر بود

فاز چهار اندیشه ی دکتر هست خیلی خوبه ببر اونجا

سوال های مرتبط

مامان آوین خانوم🥹❤️ مامان آوین خانوم🥹❤️ ۱ سالگی
وای وسط اینهمه کار یهو یاد روزی افتادم ک فهمیدم باردارم 🙂 اخرای اردیبهشت بود....
بعد پریودیم خونریزی تموم نمیشد 13 روز بود تموم نمیشد رفتم نوبت سونو گرفتم گفتم شاید کیسته اینجوری شدم، شب هم نوبت سونو داشتم هم دکتر زنان هرچی منتظر موندم از مطب دکتر سونو بهم زنگ نزدن رفتم دکتر زنان گفت باید آزمایش بارداری بدی من کلی خندیدم بهش گفتم من پریودم آخه چ آزمایشی گفت تو حالا آزمایش بده، به شوهرم نگفتم، گفتم یه آزمایش نوشته فردا باید انجام بدم ساعت 3 قرار بود جوابش بیاد ناهارم نخوردم رفتم نشستم تو آزمایشگاه هیچکی نبود بعد از کلی انتظار خانومه ک اونجا بود اومد گفت شما عدد بتات خیلی بالاست باید دوباره آزمایشت رو چک کنیم باید صبر کنی گفتم یعنی چی بتا بالاست گفت مگه نمیدونستی بارداری؟!!!! گفتم چیییییی؟؟؟؟!! گفت بارداری 🙂من سه سال اقدام بودم و کلا بی خیال شده بودم، شووووکهههههه شدممممممم دست و پاهام داشت میلرزید از شوک خانومه رفت من نشستم گریه کردم کلی از شدت استرس و شوک 😬😢 شوهرمم همون موقع اومده بود دم در دنبالم نرفتم بیرون گفتم تا ببینمش اشکم در نیاد میفهمه گفتم صبر کن جواب آماده نیست، خلاصه ک جواب آماده شد فوری رفتم نشون دکتر بدم شوهرمو فرستادم خونه ک ناهار بخوره دکتر دید جوابو سونو کرد صدای قلبش رو شنیدم و زدم زیر گریه با بهت و حیرت و ذوق و خلاصه همه چی اومدم خونه شوهرم داشت ناهار می‌خورد یه نفس عمیق کشیدم سونو رو نشونش دادم گفتم اینم بچت 😂 اون هنگگگگگ کرده بود قاشق رو انداخت با شوک میگفت چ جوری آخه؟ مگه پریود نبودی؟؟!! 😂 بغلم کرد کلی گریه کرد تا چند روز همش میگفت باورم نمیشه 😂وای ک چ روزایی بود
مامان پارساو آیلین مامان پارساو آیلین ۲ سالگی
سلام خوبین ی مشورت میخاستم ازتون من میخاستم بعد تعطیلات عید برم کلاس خیاطی دخترم خیلی اذیت میکنه مدام گریه میکنه ادمو ذله میکنه دیشبم خونه مادربزرگم بودیم همینطوری مدام گریه میکرد شیر هم نمیخورد غذاهم بهش داده بودم خاله هام و مامانم همشون باهم تو همین حین ک بچه گریه میکرد میگفتن شیرش بده نمدونم بچه گناه داره یکی میگف غذاش بده یکی میگف گناه داره بچه چجوری دلت میاد گریه کنه
اینم ک از صب ک بیدار میشه تا اخرشب همش گریهذمیکنه بخدا ک منم جونی نمیمونه برام خلاصه وقتی دیدم همشون باهم هی پشت سرهم و بی وقفه حرفاشونو تکرار میکنن عصبی شدم گفتم میشه ساکت بشین ادمو خسته میکنین خودم میدونم چجوری ارومش کنم یبار گفتین تموم کنید دیگه ....بعدم بردم تو حیاط چرخوندمش تا خابید ..خلاصه امروزم ک رفتیم تفریح بیرون خیلی اذیت کرد غر زد مجبور شدم موقع ناهار ببرمش دورو اطراف بچرخونم خودم اخر از همه غذا خوردم الان از خستگی سرم داره میترکه اخر ک میخاستیم بریم تو ماشینا دخترم بغل مامانم بود منم دستم کلی وسیله بود دخترمم گریه میکرد بیاد بغلم گفتم ببین دستام پره نمیتونم مامانم گف بچمه رو اذیت میکنی همش گریه میکنه😑منم گفتم وسیله دارم خوب گف بده من بگیرش وسایلارو دادم بچه رو گرفتم گفتم ازین ب بعد ماهی یبار میام خونتون ب خنده گفتم البته اونم گف اره نیا کلاس خیاطی هم لازم نیس بری بشین بچتو نگه دار من نمیتونم نگه دار ...دلم خیلی شکست شما جای من بودین میبردین بچه رو پیشش بزارین کلاس برین یا ن.انقد سراین کلاس رفتن ذوقمو کور کردن ک دیگه دلم نمیکشه برم