🥹🥰





پارسال دقیقا همین موقع بود ک فهمیده بودم باردارم یادمه شهادت،امام رضا بود من ب بو ها واکنش،نشون میدادم و حالم بد میشد ،بی بی چک زدم مثبت شد، فرداش با شوهرم رفتیم ازمایش دادم گف فردا جوابش میاد، باز فرداش با مادرشوهرم رفتیم جوابشو گرفتیم، دکتر گف فورا، بفرستینش، داخل من خیلی ترسیدم فک کردم اتفاقی افتاده ولی وقتی رفتم داخل دکتر گف مبارک باشه شما باردارین اشک تو جشام، حلقه زد نمیدونسم چی بگم🥹
عمم و مادرشوهرمم بودن کنارم، عمم از خوشحالی میخندید،بغلم کرد گف مبارک باشه نفس عمع،مادرشوهرمم، اشکاش می‌ریخت یه ریز چون نوه اولیش بود بچه من
انقد هیجان داشتم حتی طاقت نداشتم شوهرمو سوپرایز کنم (خیلی برنامه داشتم برا سوپرایز کردن) سریع زنگ زدم گفتم😂 وقتی ب خواهرشوهرم گفتم اونم همش اشکاش می‌ریخت نمیتونس حرف بزنه،مامانمم،هیچی ک تاریخ پریودیم دستش بود و میدونست باردارم، از بیمارستان رفتم خونه مامانم، وقتی ب مامانم گفتم گفت من میدونستم😂 سریع جارو اندازت گف بخاب منم مثلا میخاستم بگم باردارم گفتم هوس قرمه سبزی کردم مامانم برام گذاشت، انگار قبلش باردار نبودم وقتی فهمیدم همش خونه مامانم خاب بودم😶🤣
اینم بگم بعد از ده ما اقدام باردار شدم و باورم نمیشد:)
شماهم تعریف کنین و بگین بعد از چند ماه اقدام باردار شدین🥹🩵

۹ پاسخ

من پارسال خرداد برای اولین بار اقدام کردیم 🗓️ بعد پریودیم تاخیر افتاد خیلی خوشحال بودم 😍 یه چند روزی بود میرفتم سرکار ولی کارش سنگین بود و پریود شدم 😩 اینقدر گریه و زاری کردم به شوهرم گفتم تقصیر این کاره نمیرم من، بعد میگفت واکنش بدنت به اسپرم بوده😂 و باردار نشدی و اینا 🤦‍♀️ ولی باور نمیکردم سرکار و نرفتم دیگه 🫡 گفت میبرمت دکتر که حرف دکتر رو گوش بدی از بس گریه میکردم 😭

رفتیم دکتر ….وارد که شدم و جریان رو تعریف کردم دکتر گفت بعد بهش گفتم تیروئید دارم اونم کم کار گفت که بچه دار نمیشی و پاشو برو و اگه هم بچه داشته باشی کم هوشه 🫠 من اینقدر گریه کردم، رفتم دکتر حالم بهتر بشه، دکتر بدترم کرد 😞

شوهرم گفت ولش کن دیوونه بوده 🤷‍♂️ ماه بعدش اقدام کردیم ..
شوهرم گفت میای بریم پیاده روی کربلا؟ گفتم نه شاید بچه داشته باشیم
نرفتم …فردای اربعین رسید خونه
رفت بی بی چک خرید ….زدم همونموقع دوتا خط افتاد🥰🥹

فرداش صبح رفتیم آزمایش دادیم عصرش جوابش اومد و مثبت شد😍
شوهرم عصرکار بود ،فرستادم براش کلی دوتایی ذوق کردیم
ولی ب کسی نگفتیم
خیلی حالت تهوع داشتم،من بیشتر وقتا میرم خونه مامانم اینا
بعد مامانم یه روز زنگ زد 📞 گف انگار پریود نشدی؟گفتم نه ،گف حامله‌ایی گفتم آره ولی ب کسی نگو فعلا تا سوپرایز کنیم همه رو
بعد با شوهرم تصمیم گرفتیم مهمون شون کنیم و بگیم
یه خونه باغ داریم گفتیم بیاین پنج شنبه بریم باغ جوجه مهمون ما هردوتا خانواده ،گفتن ب چ مناسبت ؟
گفتم مهمونی کربلا
رفتیم باغ ،شوهرم وقتی میخواس چایی بیاره یه فنجان. کوچولو کنارش همه چاییا بود ☕🏡
فقط بابام متوجه شد گف این مال کیه ؟شوهرم گفت مال نوه تونه🥹

تایپینگ با احساس و قشنگی بود

من بعداز یکسال🥺
یدونه سقط داشتم
اولی رو رفتم آزمایشگاه آزمایش دادم مثبت شد مامانم خونمون بود بدو بدو اومدم به مامانم گفتم مامانم خیلی خوشحال شد، بعداز ۱۰ روز سقط شد خوشحالیم فقط ۱۰ روز بود😭😭
چهارماه درگیر همین سقط بودم هی قرص میخوردم که بقایا دفع شه ،یکماه قرص میخوردم باز سونو میدادم باز میگفتن یکم دیگه هنوز بقایا داری خلاصه ۴ ماه طول کشید تا رحمم پاک شد ،
یکی دوماه هم خودم اقدام نکردم ،سه ماه هم طول کشید تا حامله شدم سرجمع یکسال شد اقدامم واینا.
سقط خیلی بده انقد بد که چشم آدم میترسه تو بارداری بعدیم تا کاری میشد یکم کمرم یا شکمم درد می‌گرفت دور از جون میگفتم خدایا حتما سقط شده ،

والا من فک کنم خیلی خونسرد بودم نمیدونم پریودم عقب افتاده بود پنج روز ببعد صبحش بی بی چک زدم مثبت دراومد خوشحال شدم بعد هم رفتم به شوهرم گفتم اونم چند بار نگاه کرد گفت ازمایش بدیم من به بی بی چک اطمینان ندارم رفتیم ازمایش دادیم مثبت شد بعدم به خانواده هامون گفتیم همه تبریک گفتن اشک نیومد والا اون روزا ولی خوشحال شدم برایه بقیه هم عادی بود کسی اشک شوق نریخت خلاصع تو کل بارداریم خیلی خونسرد بودم خواهرام میگفتن انگار حامله نیستی اصلا نه درمورد نی نی حرف میزنی نه چیزی ولی تا شش ماهگی حالت تهوع داشتم شدید 🥲

من بعد از ۱۰ سال ازدواج بچه خواستم، خدا هم همون ماه اول بهم داد و لطفش رو در حقم تموم کرد . وقتی فهمیدم شهر خودم پیش خانواده ام بودم یواشکی رفتم آزمایش دادم ظهر جوابش اومد اونا رو سوپرایز کردم با یه کفش نی نی که از قبلش خریده بودم. نزاشتم برسم یزد و به شوهرم بگم😑 فرتی تلفنی بهش گفتم 🤦 همینقدر بی اصول 🤣 مامانم کلی گریه کرد خودم هم از ذوقم کلی اشکی شدم. داداشم باورش نمیشد ، بابام کلی بغلم کرد. من چون میومدم خونه خودم و دور بودم از خانواده ام همون موقع به خاله هام و دوستام گفتم چون دیگه نمیدیدمشون. الان هم هنوز معلوم نیست کی بتونم برم شهر خودم 💔

من یک سال بود که امدیم سر خونه زندیگمون از نامزدیم فهمیدم کیست دارم هر ماه دو بار پریود می شدم هر وقت هم می رفتم دکتر بهم قرص جلوگیری می داد من بچه می خواستم اما شوهرم نه برج ۴ امدیم خونمون و برج ۴ ماه بعد من باردار شدم همش تو این یک سال شوعرم جلو گیری داشت فقط دو ماه پیش گیری نکردیم و تست زدم مشکوک بود آزمایش دادم شوهرم رفت گرفت خونه پدر شوهرم بودم که دیدم شوهرم با کارتون شیرینی امد شوعرم خبر بارداریم بهم داد😂 دیگه ۲۲ فروردین هم دخترم دنیا امد

نمی‌دونم چندتا کلمه رو اشتباه تایپ کردم بچه به بغل نمیتونم دقت کنم. خدایی این چه اخلاقیه تا نمیدونی بارداری حالت خوبه همه چی میخوری ولی تا میفهمی ادا اطوار بچه شروع میشه من نزدیک سه ماهم بود فهمیدم دیگه از شبی که آزمایش دادم چیزی نتونستم بخورم تا آخرش

ما تقریبا بعد یکی دو سال اقدام باردار شدم یکی دوبارم گفته بودن بچه دار نمیشین پارسال اردیبهشت بابا بزرگمینا میرفتن مکه منم همش تو فکر خیال بودم که چی میشه الان که همه جمعن باردار باشم اینارو سورپرایز کنم چون واقعا همه خانواده منتظر من بودن.یه ماه اینا گذشت من فقط دلم قرمه سبزی می‌خواست درست روز عید غدیر بی بی چک زدم مثبت شد رفتم دکتر گفتیم یه آزمایش اورژانسی نوشت فهمیدم بارداریم و بابابزرگمنیا کم مونده بود بیان جنگم شده بود که رفتم شهرستان به همه گفتیم خیلی روزای قشنگی بود

دقیقا منم یادمه روزای اولی بود ک فهمیده بودم و شهادت امام رضا بود
کلی گریه کردم و خواستم برام دعا کنه بچه ام رو صحیح و سالم ب دنیا بیارم

سوال های مرتبط

مامان 💕رقیه💕 مامان 💕رقیه💕 ۶ ماهگی
مامان نورا خانوم❤️🧿 مامان نورا خانوم❤️🧿 ۶ ماهگی
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۸ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان نویان کوچول مامان نویان کوچول ۷ ماهگی
یادتونه مثبت شدن بیبی چکتونو؟
من پارسال دقیقا ۲۰ خرداد بودیه روز تاخیر داشتم ولی به هیچ وجه خیال اینو نداشتم که تست بزنم چون از بس تست منفی دیده بودم ناامیدبودم یجورایی از اقدام سرد شده بودم اونماه فقط یبار اقدام داشتم کلی ورجه وورجه کرده بودم تازه از سفر شمال برگشه بودیم و تازه موهامم دکلره کرده بودم(قبلش میترسیدم تو اقدام کاری کنم)چنروزی بود ک فقط دلم هوس نمک و شوری میکرد به دوستم گفتم گف وای تست بزن تو حامله ای مسخره اومد برام گفتم من اینماه فقط یبار رابطه داشم با بلاهایی ک من این مدت سر خودم اوردم محاله حاملگی باشه خلاصه اون اصرارو منم وسوسه شدم ک بزنم واسادم شوهرم از خونه بره بیرون ک منفی بودنه تو ذوقش نزنه خلاصه تست زدم و بیخیال نگاه کردم یهو دیدم هردو خط پررنگه باورم نمیشد دسام میلرزید نفسم بند اومده بود ناخوداگاه دسم رف رو شکمم و گفتم مامان اگه واقعا اومدی توروخدا بمونیا🥺 با ذوق و استرس عکسشو گذاشم همینجا تا نظر بقیرم بدونم🥺خلاصه دل تو دلم نبود نتونستم تا فردا صبش صبر کنم واسه ازمایش...رفتم و ارمایش دادم..رو ابرا بودم با ذوق زنگ زدم مامانم گفتم مامان تستم مثبت شده دعا کن ازمایشمم مثبت شه...مامانم اومد دنبالم و تا اماده شدن جواب ازمایش با مامانم رفتیم یه چرخی بزنیم...زیر نم نم بارون بودیم🥺یهو پیام اومدگوشیم ک برا جواب ازمایش . با لرز بازش کردم و دیدم عدد بتا ۹۸۰ زده رو ابرا بودم وسط خیابون بلند میخندیدم ز همونجا مامانم یه حعبه شیرینی خرید و رفت این خبرو ب شوهرم دادخعلی ذوق داش🥺حالا دقیقا یسال ازونروز خعلی دوست داشتنی گذشه و کوچولوی ناز من تو بغلم خوابه خدا بهترین هدیشو تو بهترین موقع بهم داد🥺