۱۸ پاسخ

دقیقا منم

همش هم بخاطر استرس و گریه
کلن خودمو باختم تو شهر غریبم خانوادم پیشم نیستن افسرده شدم

برا منم سخت گذشت از بعد زایمان دو دفعه هر بار4روز بخاطر زردی پسرم بستری شد 2شبم تو خونه زیر دستگا بود دکتر گف ختنه کنین تا زردیش خوب شه ختنه کردیم زردیش خوب شد الن دو روزه درگیر بتد فتق کشاله ران شده دکتر گف باید عمل بشه دعا کنین از اینم به سلامتی عبور کنم انقد که گریه مردم تو این یه ماه شیرم خشک شده بچم شیر خشکی شد

افرین ک صادقانه احساستو گفتی
منم دقیقا حس شما رو دارم بچه هامونم تقریبا همسن هستن
واقعا سخت میگذره
برای هرچیزی باید تن و بدنمون بلرزه
چقدر نگرانی و استرس
اصلا اجازه نمیده ادم بچه رو با لذت در اغوش بگیره
بیخوابی و زحمت زیاد و ...
چیزیم میگی همه میریزن رو ادم ک نا شکری نکن

چقدر حرف دلمو زدی
من از شدت خستگی و فشار روحی دیشب نفسم کلا رفت تعادلمو از دست دادم و پخش زمین شدم ۱۱۵ زنگ زدن اومد و تمام اینا فقط بخاطر فشار روحی و جسمی بود از بس که حرص بچمو میخورم
کاش انقدر حساس نبودیم داریم خودمونو نابود میکنیم
خیلی حواست به خودت باشه که خدایی نکرده مثل من نشی🥺🫂

دقیقا منم بدتر از همه اینکه درکم نمیکنن

چشم رو هم بزاری بزرگ میشه دلت برا این خستگیا و کوچولو بودنش خیلی تنگ میشه

واقعا راسته که میگن زنی که زایمان کرده رو دیگه از هیچی نترسون. منم سر دختر اولم به قدری فشار روم بود که گریه میکردم زردی کولیک شب بیداری از طرفی هم خودم درگیر یه عالمه بخیه و شقاق سینه و اینا ـخیلی سخت گذشت ولی خداروشکر میگذره

عزیزم تا همیشه ادامه دارد🥴🥴😵‍💫😵‍💫

به این فکر کن که خیلیا مثل خودتن بعد از دو ماه خیلی بهتر میشه همه چی مطمئن باش
کم نیار عزیزم
امید بچت هم خودتی
نگران نباش میگذره

به خودت افتخار کن اینقد قوی بودی وتا اینجا رفتی.بچه بهتر میشه بعد از چهل روز خودت هم راحتر میشی نگران نباش .همه ما همین بودیم بدترین چیز هم فقط درک نشدنه بود که اونجوری که نیاز داریم شوهرا درک نمیکنن

منم همین روزارو میگذرونم دچار افسردگی شدم و همش گریه میکنم دوست ندارم برم بیرون یا کسی بیاد پیشم عصبی هستم و کلافه اطرافیان هم همش میگن تو خودتو داری از بین میبری برو بیرون این کار کن اون کار کن در صورتی که فعلا هیچ کدوم از این کارا حال منو خوب نمیکنه که هیچ بدتر هم میکنه امشب میخواستن منو ببرن عروسی ولی نرفتم شلوغی سروصدا کلافه م میکنه

رو به جلو بری اوضاع بهتر میشه
برای منم خاطره خوبی نبود
ولی اوضاع خیلی بهتر شد

عزیزم روزای اول بچه داری خیلی سخت و پرچالشه واقعا...خوب میشه همه چیز کم کم این روزاهم میگذره خدا کمکت کنه

عزیزم درکت میکنم.برا همه اینطوره.
باید صبوری کنیم فعلا
ولی به معنای واقعی ادم داغون میشه
بچم از دل درد که جیغ میزنه جیگرم براش میسوزه نمیتونم کاری کنم این برامن از همه چیز زجر آور تره.
اینکه وقت حمام خواب غذا پختن خوردن ب زندگی رسیدن ندارم ب کنار
اصلا بخیه ها و ....نمیدونم درچه حالت وقت ندارم یعنی

میگذره نگران نباش.... بعدا دلت برای همین چالشا تنگ میشه😍🥰❤️

درکت میکنم عزیزم، واقعا شرایط سختیه، امیدوارم خدا توان بیشتری بهمون بده و بتونیم زودتر به روال عادی تر برگردیم

منم مث خودت

سوال های مرتبط

مامان لیام 👼🏻🐣🍼 مامان لیام 👼🏻🐣🍼 ۱ ماهگی
من زایمانم خیلی سخت بود لگنم کوچیک بود خیلی حین زایمان هم من هم پسرم اذیت شدیم نی نی ایم سرش یکم ورم کرد تو حین زایمان چون خیلی مونده بود تو کانال زایمان منم هر چی زور میزدم اصلا نمیشد چون ده سانتمم شده بودم هر چی التماس کردم نفرستادن سزارین ب هزار بدبختی زایمان طبیعی کردم دو روز بخاطر خودم بستری بودم وقتی میخاستم مرخص شم ازمایش گرفتن از نی نی ایم ک زردی داشت بعدش اونم دو روز بستری شد
من چهار روز بیمارستان بودم و مجبور شدمم بلند شم بخاطر بچه ام
ان ای سیو ک بودم بخاطر بخیه هام نمیتونستم بشینم پرستار ها مجبورم میکردن از شونم میگرفتن میگفتن بشین شیر بده خیلی سختی کشیدم
بعدش ک اومدم خونه درگیر زردیم
اصلا واینمستاد تو دستگاه رو پاهام میزاشتم‌ از اون کش چشم بدش میومد ک شده ۱۰ دیروز بردم دکتر
هنوز هنوزمم درگیرشمم دارم تند تند شیر میدم
ک دفع بشه
مادرمم فوت شده تو این ۹ روز همش میگفتم اگ مامانم بود شاید من انقدر سختی نمیکشیدم لااقل اون بالا سرم بود بهم دل داری میداد بلد بود همه چیزو
من با مادر شوهرم زیاد راحت نیستیم
کمکم میکنه ولی دوس دارم خودم پاهام کار های بچه مو بکنم الانم شیرشو میدم اروغشو خودم میگیرم همه کار هاشو خودم میکنم
من هیچ وقت فکر نمیکردم بچه انقدرر عزیز باشه من تو این ۹ روز مادر بودنو قشنگ حس کردم بنظرمم الان ک نی نی ایم زردی داره واسمم خیلی سخته ک اینجوری میبینمش اصلا بخیه هام و زایمانم یادم رفته 🥲
من فکر کنم تو این ۹ روز بخدا قسم ی روز فقد خوابیدم اصلا نمیتونم سرمو رو بالشت با خیال راحت بزارم
ایشالله هیچ مادری این زردی رو تجربه نکنه 🥲
مامان 🐣ʜɪʀᴀᴅ🐝 مامان 🐣ʜɪʀᴀᴅ🐝 ۷ ماهگی
هیچ وقت فکر نمیکردم مادر بشم همیشه میترسیدم از مادر شدن از این مسئولیت بزرگ میترسیدم نتونم بربیام
ولی الان ب خاطر پسرم از هرچیزی میگذرم همش فکر اینم بچم خوب باشه
تا لنگ ظهر میخوابیدم باردار ک شدم ۶ صبح بیدار میشدم صبحونه میخوردم ک بچم اذیت نشه تو شکمم رو همه غذا ها حساس بودم ک بد نباشه
الان اول صبح هنو صبحونه نخورده شیر میدوشم ک جمع کنم ببرم براش
صبحونه میخورم دوباره میدوشم
کارم فقط دوشیدن شیر ک مبادا شیر کم بیاره
شاید مسخره باشه ولی از ی ادمی ک باید تا ۱۲ ظهر می‌خوابید تا بتونه ب کاراش برسه رسیدم ب این ادم ک آفتاب نزده بیدار میشم
اصلا یک هفتس ی ادم دیگه ام انگار از وقتی ب دنیا اومده کلا تغیر تو خودمم دیدم مادرشدن خیلی قشنگه خیلی بزرگه خیلی باید قوی باشی مخصوصا ماهایی ک زود زایمان کردیم بچمون باید چند روز ازمون دور باشه
پسر قوی منم تا چند روز دیگ انشالا میاد خونه پیش مامان باباش الهی قربون عظمت خدا بشم همیشه شکر میکنم واسه اومدن هیرادم🥹💙
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ ماهگی
ولی من وقتی ب روزای اول زایمانم فکمیکنم خیلی دلم میگیره ... فککن اون همه درد طبیعی 12 ساعت بکش بعدش سزارین بشی وقتی میارنت بخش دوست داری بچتو بغل کنی نمیتونی تکون بخوری بعد 8ساعت ک میتونی تکون بخوری همراهت بچتو نمیزاره کنارت همش میگه کوچیک میفته تو باد نیستی نمیتونی ولی من دلم میخواست اون اول پیش خودم بزارمش هیچکس نزاشت تا چندروزم شیر نداشتم اصلا نمیزاشتنم، اون همه درد و حال روحی خراب همراهت هی بگه چقد کوچیک بچه کن نمیتونم بردارمش خودت اصلا بلد نیستی ولی من ماه آخر بخاطر کهیر نمی‌تونستم هرچیزی بخورم با اینکه وزنش 2700بود همش میگن کوچیک ریز این چیزا خیلی ناراحتم می‌کنه، بعدشم ک تونستم بهش شیر بدم نمیزاشتن زیاد بغل بگیرمش بازم میگفتن کوچیک میندازیش با اینکه میدونستم میتونم 10روزم ک تو بیمارستان بخاطر زردی بستری شد کلا دوروز خونم بودم بعد 10روزم درگیر کولیک شدم اصلا نمیخوابه خسته و کوفته حس میکنم زندگیم از این رو ب اون رو شده ک همه چیزش برام جدید