ولی من وقتی ب روزای اول زایمانم فکمیکنم خیلی دلم میگیره ... فککن اون همه درد طبیعی 12 ساعت بکش بعدش سزارین بشی وقتی میارنت بخش دوست داری بچتو بغل کنی نمیتونی تکون بخوری بعد 8ساعت ک میتونی تکون بخوری همراهت بچتو نمیزاره کنارت همش میگه کوچیک میفته تو باد نیستی نمیتونی ولی من دلم میخواست اون اول پیش خودم بزارمش هیچکس نزاشت تا چندروزم شیر نداشتم اصلا نمیزاشتنم، اون همه درد و حال روحی خراب همراهت هی بگه چقد کوچیک بچه کن نمیتونم بردارمش خودت اصلا بلد نیستی ولی من ماه آخر بخاطر کهیر نمی‌تونستم هرچیزی بخورم با اینکه وزنش 2700بود همش میگن کوچیک ریز این چیزا خیلی ناراحتم می‌کنه، بعدشم ک تونستم بهش شیر بدم نمیزاشتن زیاد بغل بگیرمش بازم میگفتن کوچیک میندازیش با اینکه میدونستم میتونم 10روزم ک تو بیمارستان بخاطر زردی بستری شد کلا دوروز خونم بودم بعد 10روزم درگیر کولیک شدم اصلا نمیخوابه خسته و کوفته حس میکنم زندگیم از این رو ب اون رو شده ک همه چیزش برام جدید

۷ پاسخ

عزیزم🥺همراهت کارش اشتباه بوده درسته ما مامان اولیا بی تجربه ایم ولی برای بچهامون کامل ترینیم♥️
دیگه بهش فکر نکن مهم الانه که همش پیشته کولیکشم تا ۳ ماهگی خوب میشه و سختی هاش کم میشه و زندگیت رو به راه میشه

منم همه اینارو تجربه کردم اما بااین تفاوت ک بابام همش هنوز ک هنوزه میگه زیر سینه ات خفه اش میکنی کنارت نذار بچه رو درصورتی ک بچه ام جز تو بغل خودم کنار خودموجای دیگه ای با آرامش نمیخوابه و حس میکنم در برابر این حرفا ضعیفم بااینکه جواب میدم اما واقعا خیلی بده ک حرف نمیفهمن

عشقم منم مثله تو بودم بااین تفاوت که بچم کلا پیشم نبود بستری بود چون زایمان زودرس داشتم منم ۲۶۰۰بود بچم ولی الان خداروشکر عالی وزن گرفته درست میشه

هممون اینو تجربه کردیم منک زاییدم بچه با آمبولانس رفت یجایی ک ۳ساعت با من فاصله داشت بچم بعد ۳روز دیدم

عزیزم از بین همه اینایی که گفتی تو کوچکترین تقصیری نداشتی
کار همراهت اشتباه بوده
همه ما این به هم خوردگی نظم زندگیمون رو تجربه کردیم درست میشه به مرور
تو الان یه فرشته ای که یه موجود پاکو به دنیا اوردی واین قشنگ ترین حس دنیاس به نظرم
به خدا توکل کنو تا جایی که میتونی قوی باشو لذت کوچک ترین چیز هارو ببر حتی یه نیم نگاه کوچولت

اون همراه کیه که انقد حرفهای بیخود زده مامان بچه هستی یعنی خودت بلد نیستی که یه سره بهت میگن کوچیکه
اهمیت نده عزیزم کلا بعد زایمان مادر یکم افسردگی میگیره حساس میشه دلش میخواد کسی درکش کنه اشکالی نداره خدابه بچت سلامتی بده و به خودت توان
هر کی هم گفت کوچیکه بگو خودم حواسم هست یعنی تو بیشتر توفکری یا من که مادرشم

این حس و حال همه ماهاست انگاری نظم زندگی از دستمون رفته
مطمئن باش درست میشه بالاخره

سوال های مرتبط

مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
درباره ماساژ رحمی هم بگم ک برای من یه بار تو ریکاوری انجام دادن ک چون بی حسیم داشت میرفت متوجه میشدم و‌ یه مقدار اذیت شدم یه بارم وقتی اوردنم بخش انجام دادن ک خیلییی درد داشت ولی دردش فقط همون لحظه بود
اولین راه رفتنم برای من وحشتناک بود اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم به زور چند قدم رفتم برگشتم ولی دیگه از سری بعد خودم‌ پاشدم راه رفتم و تقریبا هربار ک میرفتم دردم کمتر از قبل میشد
و یه چیز جالب اینکه من اصلا سردرد بعد سزارین نگرفتم با اون حال ک از تو همون ریکاوری هی سرمو تکون دادم و ۴ ساعت بعد عملم شروع کردم به مایعات خوردن و صحبت کردن و سر تکون دادن ولی اصلا سردرد نشدم ک از این بابت خیلی خوشحالم
و اینکه بعد عمل من واقعا خیلییی درد داشتم جوریکه گریه میکردم از درد ولی فقط تا دو روز اینجوری بودم و بعد ۳-۴ روز میتونستم کم کم پاشم کارامو کنم که اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونم سرپا شم
درکل اگه صدبارم برگردم عقب انتخابم سزارینه
با وجود همه دردا خیلی راضی بودم و اصلا پشیمون نیستم ،با وجود اون اتفاق و شوکی ک بهم وارد شد بازم اون روز خیلی روز قشنگی بود برام🥲✨
و از من به شما نصیحت از لحظه به لحظه‌اش لذت ببرید ک بعد دلتون خیلی تنگ میشه🥹💗


فرزندپروری/زایمان/سزارین/نوزاد/طبیعی/پوشک/شیرخشک
مامان لیام 👼🏻🐣🍼 مامان لیام 👼🏻🐣🍼 روزهای ابتدایی تولد
من زایمانم خیلی سخت بود لگنم کوچیک بود خیلی حین زایمان هم من هم پسرم اذیت شدیم نی نی ایم سرش یکم ورم کرد تو حین زایمان چون خیلی مونده بود تو کانال زایمان منم هر چی زور میزدم اصلا نمیشد چون ده سانتمم شده بودم هر چی التماس کردم نفرستادن سزارین ب هزار بدبختی زایمان طبیعی کردم دو روز بخاطر خودم بستری بودم وقتی میخاستم مرخص شم ازمایش گرفتن از نی نی ایم ک زردی داشت بعدش اونم دو روز بستری شد
من چهار روز بیمارستان بودم و مجبور شدمم بلند شم بخاطر بچه ام
ان ای سیو ک بودم بخاطر بخیه هام نمیتونستم بشینم پرستار ها مجبورم میکردن از شونم میگرفتن میگفتن بشین شیر بده خیلی سختی کشیدم
بعدش ک اومدم خونه درگیر زردیم
اصلا واینمستاد تو دستگاه رو پاهام میزاشتم‌ از اون کش چشم بدش میومد ک شده ۱۰ دیروز بردم دکتر
هنوز هنوزمم درگیرشمم دارم تند تند شیر میدم
ک دفع بشه
مادرمم فوت شده تو این ۹ روز همش میگفتم اگ مامانم بود شاید من انقدر سختی نمیکشیدم لااقل اون بالا سرم بود بهم دل داری میداد بلد بود همه چیزو
من با مادر شوهرم زیاد راحت نیستیم
کمکم میکنه ولی دوس دارم خودم پاهام کار های بچه مو بکنم الانم شیرشو میدم اروغشو خودم میگیرم همه کار هاشو خودم میکنم
من هیچ وقت فکر نمیکردم بچه انقدرر عزیز باشه من تو این ۹ روز مادر بودنو قشنگ حس کردم بنظرمم الان ک نی نی ایم زردی داره واسمم خیلی سخته ک اینجوری میبینمش اصلا بخیه هام و زایمانم یادم رفته 🥲
من فکر کنم تو این ۹ روز بخدا قسم ی روز فقد خوابیدم اصلا نمیتونم سرمو رو بالشت با خیال راحت بزارم
ایشالله هیچ مادری این زردی رو تجربه نکنه 🥲
مامان حورا مامان حورا ۸ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
اون شب انگار احساس میکردم ک میخوام دخترمو ببینم احساس شوق داشتم همرا با ترس ولی با اون همه سنکینی پاشدم خونه رو مرتب کردم و وسایل بیمارستان رو اماده کردم و از ساعت 1درد شروع شد درد خفیف پریودی ولی درد کمر شدید دردام ادامه داشتن تا ساعت 5صبح ک دردام و انقباضا منظم شدم رفتم زایشگاه معاینم کردن ک من رحمم 3سانت باز بود خیلی ترسیده بودم یکی از دکترا قبول نمیکرد بستریم کنه دومی اصرار داشت بستری بشم ولی بلاخره بستری شدم با کلی بحث تو اون حال ک منو بردن تو اتاق زایشگاه ساعت 6و نیم بود ک اون دکتره لجباز اومد با لهن مغرورانه گفت تو 37هفته میخوای زایمان کنی بمون منکه اصلا بالا سرت نمیام من تو اون هال اصلا نمی تونستم جوابشو بدم خیلی درد داشتم من ساعت 8 صبح5سانت شدم بدون امپول فشار ولی بعدش دردام خیلی شدید شدن و قابل تحمل بودن ولی من هیچی نخورده بودم واحساس ضعف شدید داشتم اون دردا برام قابل تحمل نبودن شروع کردم ب جیغ زدن....
مامان هیلان🤍 مامان هیلان🤍 ۵ ماهگی
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂