۲ پاسخ

عزیزم خدا کوچولو رو برات نگه داره
این روزهای سخت تموم میشن و سرپا میشی ، بچه که به دنیا میاد اوایل واقعا سخته و مادر از هر نظر تحت فشار هست
ولی میگذره و حالت بهتر و بهتر میشه و روزهای شیرینی رو با پسرت میگذرونی

منم حس تورو دارم دقیقا

سوال های مرتبط

مامان mahlin👶🩷🤰 مامان mahlin👶🩷🤰 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۶
شب هم بچه دهنمون و سرویس کرد از ساعت ۱۰ شب تا صبح ساعت ۷ بکوب گریه کرد مامانم که ینی خوابش و آورده برد بیمارستان هرزگاهی پا میشد یکم نگه می‌داشت بعد می‌داد ب من ک شیر بدم می‌خوابید ب حال و روز من دل همه سوخت من هیچکس و نداشتم بچه رو نگه داره مامانمم ک فقط میخوابید من با اون حال و روز همش پا میشدم بچه رو میگردندم ینی سخت ترین قسمت زایمان برای من اون شب بود ن بخاطر درد بخاطر حس تنهایی و بدبختی ک کشیدم و واقعا از همه متنفر شدم حتی از همسرم ک اون میخواست همراه بمونه مامانم نذاشت گفت باید خانم بمونه من اتاق خصوصی گرفته بودم میتونست اون بمونه مادر شوهرم شوهرمو مجبور کرد برد ببین دیگ من تو چ روری بودم پرستارا اومدن بچه رو گرفتن گفتن بده ما نگه داریم تو بخواب پرستارا واقعا برام خواهری کردن خدا ازشون راضی باشع
الانم از وقتی اومدم خونه فقط گریه میکنم و واقعا حس میکنم افسردگی گرفتم مغزم از شدت گریه درد میکنه دلم نمیخواد شوهرمو ببینم هیچکس و دلم نمیخواد
ادامه رو پایین میذارم
مامان لیام 👼🏻🐣🍼 مامان لیام 👼🏻🐣🍼 ۱ ماهگی
من زایمانم خیلی سخت بود لگنم کوچیک بود خیلی حین زایمان هم من هم پسرم اذیت شدیم نی نی ایم سرش یکم ورم کرد تو حین زایمان چون خیلی مونده بود تو کانال زایمان منم هر چی زور میزدم اصلا نمیشد چون ده سانتمم شده بودم هر چی التماس کردم نفرستادن سزارین ب هزار بدبختی زایمان طبیعی کردم دو روز بخاطر خودم بستری بودم وقتی میخاستم مرخص شم ازمایش گرفتن از نی نی ایم ک زردی داشت بعدش اونم دو روز بستری شد
من چهار روز بیمارستان بودم و مجبور شدمم بلند شم بخاطر بچه ام
ان ای سیو ک بودم بخاطر بخیه هام نمیتونستم بشینم پرستار ها مجبورم میکردن از شونم میگرفتن میگفتن بشین شیر بده خیلی سختی کشیدم
بعدش ک اومدم خونه درگیر زردیم
اصلا واینمستاد تو دستگاه رو پاهام میزاشتم‌ از اون کش چشم بدش میومد ک شده ۱۰ دیروز بردم دکتر
هنوز هنوزمم درگیرشمم دارم تند تند شیر میدم
ک دفع بشه
مادرمم فوت شده تو این ۹ روز همش میگفتم اگ مامانم بود شاید من انقدر سختی نمیکشیدم لااقل اون بالا سرم بود بهم دل داری میداد بلد بود همه چیزو
من با مادر شوهرم زیاد راحت نیستیم
کمکم میکنه ولی دوس دارم خودم پاهام کار های بچه مو بکنم الانم شیرشو میدم اروغشو خودم میگیرم همه کار هاشو خودم میکنم
من هیچ وقت فکر نمیکردم بچه انقدرر عزیز باشه من تو این ۹ روز مادر بودنو قشنگ حس کردم بنظرمم الان ک نی نی ایم زردی داره واسمم خیلی سخته ک اینجوری میبینمش اصلا بخیه هام و زایمانم یادم رفته 🥲
من فکر کنم تو این ۹ روز بخدا قسم ی روز فقد خوابیدم اصلا نمیتونم سرمو رو بالشت با خیال راحت بزارم
ایشالله هیچ مادری این زردی رو تجربه نکنه 🥲
مامان دلانا 🎀 مامان دلانا 🎀 ۲ ماهگی
ده روزگی قلب خونه مبارک🥹🤌🏻🤌🏻

البته الان ۱۴ روزشه دیگه🤣🤣🤌🏻

اصن وقت نمیکنم بیام تو گوشی
حس‌میکنم زندگیم خیلی تغییر کرده
اصن یطوریه ی حس افسردگی هم دارم
گاهی بغض میکنم گریه ام میاد گاهی خوبم میخندم
بچه اذیته باهاش گریه میکنم
خودم خیلی درد دارم
رفتم پیش مغز و اعصاب سرم و امپول نوشت ولی بازم سردرد هام نمیره و کورم کرده دیگه این سردرد لنتی
همش هم بخاطر تزریق زیادی دارو بی حسی ک ب اشتبااااه یه باز تزریق کردن
باید ی روز بینم بنویسم از زایمانم و دردسراش ک یادگاری بمونن
ولی فقط اینو میدونم ک سخته ک خیلی حوصله میخاد اعصاب میخاد
شب بیداری و روز بیداری زیاد داره از پا در میاد ادم ولی ته همه چی شیرینه
امیدوارم خدا ب همه و ب من هم توانشو بده این دوران سخت پشت سربزاریم🥲🤌🏻

بچم کولیک داره داغون شده از بس گریه میکنه و زور میزنه کبود میشه
خاله ها شمام دعا کنید دخترم کمتر اذیت بشه و بیشتر بخابه 🥲🤌🏻

انشالله همه دامنشون سبز بشه و همه حس مادر شدن رو تجربه کنن ب حق همین شبای عزیز❤️
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ ماهگی
ولی من وقتی ب روزای اول زایمانم فکمیکنم خیلی دلم میگیره ... فککن اون همه درد طبیعی 12 ساعت بکش بعدش سزارین بشی وقتی میارنت بخش دوست داری بچتو بغل کنی نمیتونی تکون بخوری بعد 8ساعت ک میتونی تکون بخوری همراهت بچتو نمیزاره کنارت همش میگه کوچیک میفته تو باد نیستی نمیتونی ولی من دلم میخواست اون اول پیش خودم بزارمش هیچکس نزاشت تا چندروزم شیر نداشتم اصلا نمیزاشتنم، اون همه درد و حال روحی خراب همراهت هی بگه چقد کوچیک بچه کن نمیتونم بردارمش خودت اصلا بلد نیستی ولی من ماه آخر بخاطر کهیر نمی‌تونستم هرچیزی بخورم با اینکه وزنش 2700بود همش میگن کوچیک ریز این چیزا خیلی ناراحتم می‌کنه، بعدشم ک تونستم بهش شیر بدم نمیزاشتن زیاد بغل بگیرمش بازم میگفتن کوچیک میندازیش با اینکه میدونستم میتونم 10روزم ک تو بیمارستان بخاطر زردی بستری شد کلا دوروز خونم بودم بعد 10روزم درگیر کولیک شدم اصلا نمیخوابه خسته و کوفته حس میکنم زندگیم از این رو ب اون رو شده ک همه چیزش برام جدید