تجربه زایمان پارت ۶
شب هم بچه دهنمون و سرویس کرد از ساعت ۱۰ شب تا صبح ساعت ۷ بکوب گریه کرد مامانم که ینی خوابش و آورده برد بیمارستان هرزگاهی پا میشد یکم نگه می‌داشت بعد می‌داد ب من ک شیر بدم می‌خوابید ب حال و روز من دل همه سوخت من هیچکس و نداشتم بچه رو نگه داره مامانمم ک فقط میخوابید من با اون حال و روز همش پا میشدم بچه رو میگردندم ینی سخت ترین قسمت زایمان برای من اون شب بود ن بخاطر درد بخاطر حس تنهایی و بدبختی ک کشیدم و واقعا از همه متنفر شدم حتی از همسرم ک اون میخواست همراه بمونه مامانم نذاشت گفت باید خانم بمونه من اتاق خصوصی گرفته بودم میتونست اون بمونه مادر شوهرم شوهرمو مجبور کرد برد ببین دیگ من تو چ روری بودم پرستارا اومدن بچه رو گرفتن گفتن بده ما نگه داریم تو بخواب پرستارا واقعا برام خواهری کردن خدا ازشون راضی باشع
الانم از وقتی اومدم خونه فقط گریه میکنم و واقعا حس میکنم افسردگی گرفتم مغزم از شدت گریه درد میکنه دلم نمیخواد شوهرمو ببینم هیچکس و دلم نمیخواد
ادامه رو پایین میذارم

۶ پاسخ

عزیزم صبور باش حالت بهتر میشه میدونم شرایط سختی رو گذروندی

عزیزم چرا حرفت رو به مامانت نمیزنی که باید کمک کنه ؟ اینجوری که توی خودت می‌ریزی بدتره مخصوصا توی این موقعیت حساس بعد از زایمان
امیدوارم حالت هرچه زودتر خوب بشه و این روزها بگذره و روزهای خنده جاشون رو بگیره

یکم تحمل کن عادت میکنی من خیلیییی سختی میکشم یعنی خیلی
خدایا هیچکس شرایطش مث من نشه
مامانم از دس دادم ۵ ماهه ،خونه بابلم زندگی میکنم غیر بچه باید ب بابل و داداش و شوهرم برسم ، بچه دار شدم بدون هیچ کمکی حتی همسر ، مدام مهمون میاد ، بچه وزنش کمه، دندونا درد میکنه الان حساسیت گرفتم تموم بدنم میخاره اضافه وزن گرفتم شدید . روحیم داغونه
ولی هنوز نمردم سرپام پس توهم میتونی

تموم شد دخترا ببخشید طولانی شد باز اگ‌چیزی یادم اومد میگم

از وقتی اومدم خونه در حد درد پریودی درد دارم
ک اینم بگم زیر سرتون بالشت نذارید بعد عمل چون بشدت شر درد و گردن درد میشید و حتما جتما استراحت کنید من الان دو روزه بچه بدنیا اومده نخوابیدم شبا با این حالم خودم ب بچم رسیدگی میکنم خونه مامانم اینا میمونم روم نمیشه ب شوهرم بگم برگردم خونه خودمون من حتی حموم بچه رو هم خودم انجام دادم لباساش اینا خودم میپوشونم شبا تو بغلم میگردنمش شما کار من و نکنید من بدبختم ک هیچکس و ندارم

یکی زایمانش سخته همراهاش خوبن
یکی همراهاش کمکش نیستن خدا زایمانشو راحت میکنه
یکی کادر بد رفتاری میکنن

سوال های مرتبط

مامان کیان(قندم)💙🤭 مامان کیان(قندم)💙🤭 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳

خلاصهه از اولشم مامانم رو گذاشتن بمونه پیشم باهام ورزش میکرد و خرما میزاشت دهنم و ابمیوه میداد بهم همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اینک شدم ۱۰ سانت و سرش کامل اومد ت لگن ماما ب مامانم گف بیا ببین موهاش معلومه دیگ مامانم رفت بیرون و ب من میگفتن درد داشتی زور بده دردا میومد و من زور میدادم اما چون صبحانه نخورده بودم اصلا جووون نداشتم و نمیتونستم راستی تکنیک تنفس خیلیییی خوبه دردارو کم میکنه واقعا خلاصه من زور دادم ک گفتن سرش داره میاد همه چی خوب بود ک یهوو گفتن بچه گیر کرده برش و اینا اصلا و اصلا درد نداشت اینجا زایمانم سخت شد با فشار زیاد بچه رو کشیدن بیرون و من حس رهایی پیدا کردم ت حال خودم بودم و دیدم بچه گریه نمیکنه پرستارا بردنش اونور و ماساژ و اینا ک گریه کرد وای از بخیه زدن نگممم براتون ‌ک بدتر از زایمان بود البته من ۳۰ بخیه خوردم بخاطر پارگی زیاد ://
بخاطر زردی و سختی دنیا اومدن بچمم ۴ روز پسرمو بستری کردن
مامان Mersana🩷 مامان Mersana🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ششم❌

از بس حال نداشتم و درد زیاد کشیدم حال گریه کردن نداشتم فقط یواش میگفتم دارم میمیرم و اشک میریختیم مادرشوهرمم پا ب پام گریه می‌کرد و خواهش می‌کرد تو رو خدا داره میمیرع ببریدش برا عمل ولی قبول نمیکردن میگفتن شکم اول تا ۴۸ ساعت منتظر میمونیم من داشتم از درد میمردم یکی از پرستارا نیومدن پیشم برا ماساژ اینا مادر شوهرم کمرمو ماساژ میداد.. آخر مادر شوهرم عصبی شد گف شما چقد بی رحمین از ساعت ۳ داره درد میکشه یکیتون نیومدین پیشش همش میگفتن وظیفه ما نیست خودت ماساژ بده کمرشو فقط میومدن معاینه میکردن میرفتن در این حد خلاصه ساعت ۲ شب شد اومدن معاینه کردن هنوزم پنج سانت بودم و من دیگ کلا حال نداشتم تکون بخورم دردام هم از ساعت ۴ عصر یکسره بود ساعت ۲ ونیم شب یهو ضربان قلب بچه افت کرد همشون جمع شدن حتی ی جا شنیدم ب همدیگ میگفتن وسایل اتاق عمل رو آماده کنید ضربان قلب بچه افت کرد دکتری ک اون شب شیفت بود خواب بود اومد پیشم مادر شوهرم میگ ساعت ۲ونیم یهو از حال رفتی چشات بسته شد مادر شوهرم جیغ میزد من میشنیدم ب خودم اومدم چند دقیقه بعد دکتر پرسید چند سانت گفتن ۵ گف دوباره معاینه کنید از حال رف شاید پیشرفت کرد خود دکترم معاینه کرد گف هشت سانت شده یهو از پنج هشت سانت شدم برا همون از حال رفتم

پارت هفتم☝🏻
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۳ ماهگی
ده روز گذشت... سخت سخت شیرین و لذت بخش
هر روزش و پاشدم و دستم و رو زانوهام گذاشتم و بخودم گفتم ( من قوی...)
من قوی نیستم این روزا😭من چینی بند زدم ک هر روزی ک گذشت ی گوشه ی جایی گریه کردم...
من اگه مامانم سالم بود که این همه تنهایی نداشتم😭 زن تازه زایمان کرده ک هی غذای مونده روزای قبل و نمیخوره😭 من کل دوران ivf و تنهایی گذروندم دوران حاملگی و استراحت و تنهایی گذروندم اما این دوره رو کم اوردم با بند بند وجودم مادرم و میخوام ک سالم باشه کنارم باشه😭
😭امروز وقتی ب مامانم گفتم هرکی میاد اینجا مثلا برای کمک جحتی ی غذا برام نمیزاره همش غذاهای مونده قبله و فقط یکم کار بچه رو انجام میدن دوتایی واسه بخت سیاهمون گریه کردیم اون واسه دخترش ک داره تنهایی زجر میکشه من برای جفتمون ک خسته اییم...
بخدا من از هیچکس توقع ندارم😭 ولی خوب منم کم میارم خسته میشم ۱۰ روزه یا بیمارستانم یا nicu یا بخش نوزادان درد زایمان خودم تنهایی خودم. وقتی تو بخش نوزادان زنا با ماماناشون یا همراهاشون بودن دلم میخواست وسط همونجا خودم و بغل کنم بگم تو تنهایی میتونی...وقتی ماماناشون نگران خستگی بچشون بودن میگفتن تو بخواب ما هستیم قلبم از حس شکست خورد میشد... وقتی پرستار دلش برام سوخت گفت من نیم ساعت بچت و دارم تو فقط یکم برو بخواب فهمیدم من بیچاره ترین ادم زمینم.... ولی فقط به عشق بچه هام ادامه میدم ... می ایستم...شاید شد
مامان آریان مامان آریان ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان من 😊
بعدش ک کمی انقباض شروع شد مامانم حراسون خودشو به من رسوند بعد اون هم مامای همراهم اومد وقتی دیدمش روحیه م واقعا عوض شد چون خیلی ترسیده بودم من هیچی با خودم بیمارستان نبرده بودم ن مدارک ن ساک 😅 بعدش انقباض هام بیشتر شد .
با اینکه ۴ سانت بودم ولی بچه بالا بود و باید با ورزش میکردم تا زودتر زایمان کنم . توی اوج درد منو ماما ورزش هارو انجام دادیم که خیلی کمک کرد به ۶ سانت ک رسیدم بی حسی خواستم ولی معاینه م کردن گفتن بچه بالاست هنوز ن
ورزش ها رو بیشتر کردم چون دیگه طاقت دردو نداشتم دوباره معاینه شدم خداروشکر بچه اومده بود پایین ، بی حسیو ساعت ۱۰ به من تزریق کردن سریع ماما منو خوابوند گفت فول شدی زور بزن . با دو سه تا زور ساعت ۱۰ و بیست دقیقه زایمان کردم بچه رو روی شکمم گذاشتن انگار دنیا رو به من دادن😍🥰 از دو جهت هم بخیه خوردم . دیگه درد نداشتم . من اون بعدازظهر بدون درد بودم نمیدونستم تا ۱۰ شب زایمان میکنم و تموم میشه 😅 توی ۴ ساعت زایمان کردم😅🥰
مامان افرا💕 مامان افرا💕 ۱۰ ماهگی
#تجربه-زایمان-۳

ساعت شیش غروب ک کیسه آب ترکید دیگه سوزن فشار رو بیشتر کردن ک درد بگیرم چون بچه میوفتاد تو خشکی خلاصه ساعت از یک شب ب بدبختی گذشت (ساعت خیلی کند جلو می‌رفت ) منم همش منتظر این بودم درد بگیرم ولی هیچی انکار ن انگار 😂فقد قران تو دلم می‌خوندم و دعا میکردم خلاصه ساعت یک شب بود ک پرستارا از اون ساعت ب بعد خیلی میومدن ضربان قلب بچه رو چک میکردم و هر دقیقه آن اس تی می‌گرفتن از بچه (واقعا بهترین ماما ها رو داره بیمارستان کوثر )ساعت شیش صبح بود ک شیفت عوض شد بهترین کارشناس مامایی اومد بالا سرم و معاینه کرد و گفت اصلا دهانه رحم باز نشده و ببرینش سزارین و اون ثانیه بود ک من از خوشحالی داشتم پرواز میکردمممم هیچ وقت باورم نمیشد ک درد نمیکشم و بدون هیچ هزینه ای برم سزارین اونم با بهترین متخصصا و بهترین دکترا واقعا خیلی خوشحال بودممم و کلی حالم خوب و اصلا استرس نداشتم چون کامل خودمو برای سزارین آماده کرده بودم و کامل فیلم عملش و سوزن و چیزاشو دیده بودم
مامان آراد مامان آراد ۱ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۸ ماهگی
تجربه زایمان
هنوز کامل تو حال خودم نبودم همش میگفتم بچم چی شد
سالمه یا ن
چند بار پرسیدم
بعد نیم ساعت گفتن باید. بریم تو بخش
وقتی رفتم شوهرم و همه منتظر بودن خیلی شیرین بود اون لحظه
رفتیم تو بخش و همونجا خواهرم تا مونو دید دوبار از حال رفت و بی هوش شد ۱۸سالش هست همراه کسی تا حالا بیمارستان نرفته بود و یکدفعه ترسید
ولی من از اتاق عمل و دکترم و همه چی راضی بودم
فقط خونریزیم زیاد بود ک یکم اذیت شدم و پرستارا می اومدن لخته
لخته خون از بدنم می اوردن بیرون ،، فقط همین یکم اذیتم کرد
و موقعی که میخاستم برا اولین بار بعد عملم راه برم فشارم می افتاد و حالم خراب میشد برا همین یکم تو بخش اذیت شدم تنها چیزی ک می‌خوردم هم آب میوه بود و ی کاسه سوپ بود
ولی فشارم کلا پایین بود
و اینکه پمپ درد واقعا راضی بود جواب میداد
وقتی دردم شروع میشد دکمه پمپ درد و سه بار ک میزدم راحت میشدم
ولی درست استفاده کنید از پمپ درد تا تموم نشه و برا موقع راه رفتن تون حتما نگه دارین ک اونم موقع که درد دارین دکمه رو بزنین خیلی خوبه .دردتون کم میشه
من نمیدونستم و دکمه رو زود زود زدم و تموم شد بعدش دوباره شیاف گذاشتن برام راحت میشدم
شب ساعت ۱ شب هم مرخص شدیم
الان هم ۵ روزه زایمان کردم بخیه رو هم هنوز نکشیدم ولی همه کارامو خودم میکنم خونه بابام هستم
یعنی میخام اینو بهتون بگم بخیه ام هم الا درد ندارع اذیتم نمیکنه
فقط یکم زیر دلم ی کوچولو بعضی وقتا درد می‌کنه ک اونم خیلی کمه
اینم از تجربه من
و الان هم زردی پسرم رو ۹ هست امیدوارم بیاد پایین
و اینکه اصلا مثله من از زایمان نترسید بی خیال بشین آسون بگیرین ک خیلی شیرینه 😍
مامان nini👶🩷🤰 مامان nini👶🩷🤰 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۵
من ب دکترم گفته بودم پمپ درد برام بذاره ک درد نکشم کفت نیاز نیست و مسکن برام زد فقط و یکبار هم شیاف
و نکته مهمی ک میخوام بگم اینه البته تجربه من اینه نمیدونم بقیه جطورن اینکه همه جا پر شده سخت ترین قسمت زایمان پیاده روی اولشه و اینا در واقع اصلا اینطور نیست من ساعت پیاده رویم ک رسید همسرم نبود برگشته بود خونه وسایل بیاره مامانم همراهم بود اصلا اونطور ک میگن سخت نیست و مثل درد پریودی هست چطور تو پریودی آدم نمیتونه صاف وایسه ؟
دقیقا همینطوری اولیش ی کوچولو سخت شد بعد از اون دیگ بدون کمک خودم پا میشدم شب ‌ک کلاس آموزش شیر دهی گذاشته بودن من داشتم قشنگ میرفتم ی خانمه ک اونم قبل من زایمان کرده بود ب پرستار گفت وای این دختره چرا اینطوریه کم مونده بدوعه دیگ من از اون ب بعد خودمو زدم ب لوس بودن هر پرستار و دکتری میومد میگفت هیچکس اینجا مثل تو نیست ماشالله انگار ن انگار زایمان کردی منم دیگ منم از ترس اینکه چشم بخورم هر کی و میدیدم آه و ناله میکردم