پارت سوم زایمان طبیعی 🩷

بعد مامانم رفت خواهرم اومد قرار بود خواهرم شب پیشم باشه چون مامانم دستش ضرب خورده بود نمی تونست پیشم باشه خواهرم از یه طرف استرس داشت
چطوری لباس برای بچه بپوشونم چطوری بغلش بگیرم اگه بیوفته زمین چی😂😂

حالا باید حواس خواهرمو پرت میکردم بهش گفتم از ام یه چندتا عکس و فیلم بگیر برای پیجم میخوام دیگه ما مشغول عکسو فیلم شدیم تا مامای اومد ساعت فکنم ۹شده بود
اومد معاینه کرد پرسیدم از اش چندسانت باز شده ولی نگفت چقدر باز شده فقط گفت سر بچه دیگه سر جاش نوار قلب هم خوب بود من باز گیر دادم ترو خدا اینو بردار من از تخت پاشم

بعد برداشت بهم یه سروم وصل کرد گفت با این راه برو
ولی سروم کم میاد دست نزن بهش قطره قطره بیاد که نگو آمپول فشار بود
بعد بهم گفت اگه رفتی دسشویی حس کرد ی سر بچه رو بهم بگو بعد دردامو وقت گرفتیم بعد ۲دقیقه ۱دقیقه درد داشتم دردام از ۷دقیقه فاصله شده بود ۲دقیقه
منم که بعد از هر درد که تموم می‌شود میرفتم دسشویی که خودمو خالی کنم اون روزم اصلا هیچی نخورده بودم فقط ۱۱صبح املت یکم خورده بودم برای ناهارم سوپ

بعد همینکه دکتر رفت درد بعدی شروع شد تموم شد من رفتم دسشویی دیدم کلی خون میاد بهش سریع گفتم گفت بر بخواب شاید ۵دقیقه هم از وصل سرم نگذشته بود ساعت ۹/۳۵دقیقه بود درست

۱ پاسخ

منتظریم. عزیزم

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم زایمان طبیعی🩷
چون قرار بود ساعت ۶برم شوهرم رفت اصفهان که یه شال مبل بخره برای مبل سه نفرم
تا اون موقع منم هر ۷دقیقه یه ۱دقیقه درود تحمل میکردم با راه رفتنم خیلی قابل تحمل بود دردش برای من مثل این بود دچاره دل پیچه اسهال شدم میگرفت ول می کرد

تا اینکه شوهرم اومد دوتا کوسن هم خریده بود نشستیم براش با کانوا دوتا منگوله درست کردیم که به شال مبل بیاد حواس منم برت بشه
بعد من تصمیم گرفتم نرم اصلا زایشگاه صبر کنم دردم زیاد بشه بعد

شوهرم قبول نکرد گیر داد که باید بریم منم گفتم تا من حموم نرم هیجا نمیرم
اینطوری میخواستم یکم وقت بگذره
بعد هی مامانم می گفت فردا زایمان میکنی بخاطر همین میخواستم تو خونه باشم که اذیت نکنن ماماها
رفتم حموم بعد دیدم لک قهوی طور میاد به مامانم گفتم گفت باید بریم امکانش زیاد تا صبح زایمان کنی

اومدم بیرون کلی هم به خودم رسیدم فقط خط چشم نزدم 😂
پاشدیم رفتیم رسیدم که از شانس اون مامای که باهش حرف زده بودم شیفت نبود خودش تماس گرفت که برو راحت باش مامای که شیفت هست اگه امشب زایمان کنی خیلی خوب کلی سفارش کردم

اونم معاینه کرد گفت ۶سانت باز شدی ‌نوار قلب هم عالی
منم گفتم تروخدا نوار قلب بردار میخوام راه برم اینطوری درش برام قابل تحمل بود
بعد رفتیم داخل یه اتاق دیگه من اون موقع ساعت ۷/۳۰بود او مدم زایشگاه
مامانم پیشم بود حرف میزدیم که حواس من پرت بشه مامای اومد گفت درد نداری گفتم چرا خیلی زیاد
گفت پس چرا صدات در نمیاد😂زایمان اولت هم راحت بود گفتم نه بابا هرچی اسم امام بود صدا می کردم

چون راه میرم میتونم خودمو کنترل کنم اما تو تخت صدام در میاد
رفت گفت میام یه بار دیگه معاینه کنم نوار قلب بگیرم
مامان آیلین مامان آیلین ۷ ماهگی
مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۵ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی🩷

۱۹مرداد ساعت ۶صبح یه دل پیچه گرفتم رفتم دسشویی ولی هرکاری کردم نشد ساعت ۷صبح بود دوباره

کلا یبوست شده بودم دل پیچه می اومد ولی نمی تونستم دسشویی کنم دیگه بخیال شدم گرفتم خوابیدم اهمیت ندادم با درد ساعت ۱۰صبح بود پاشدم رفتم بزورم شده یکم دسشویی کردم

تا موقعی که شوهرم پاشه صبحانه حاظر کنه منم رفتم افتادم به جون مبلا چون سفید بود موقع اسباب کشی کثیف شده بود هی ۱۰دقیقه یه بار یه دقیقه یه دردی می اومد

میخورد به باسنم ولی من اهمیت ندادم گفتم شاید نشستم رو زانو، دارم مبل پاک میکنم به لگنم فشار میاره

ساعت ۱۲بود از بهداشت زنگ زدن به شوهرم از شوهرم پرسیدن بچه بدنیا اومده یانه شوهرم گفت نه بعد گفتن امروز یا فردا بیا منم به شوهرم گفتم بیا بریم قصد بر این بود ساعت ۶هم برم زایشگاه نوار قلب بگیرم

پاشدیم رفتیم. قلبش خوب میزد بهش گفتم یه در های کوچیک دارم میخوره به پشتم

اونم گفت برو استراحت کن شاید درد کازب بخاطر این چند روز کار کردن
برواستراحت کن اگه تو استراحت باز درد اومد درد های زایمانت منم رفتم خونه مامانم
ساعت وتو چت چی پی تی زدم هر هفت دقیقه یه در ۱دقیقه می اومد قطع می‌شود دوباره هفت دقیقه بعد

یه ساعت استراحت کردم دیدم هنوز این دردا هست چت چی پی تی هم گفت اگه ۷دقیقه استراحت شده ۵دقیقه کمتر برو زایشگاه

دیگه منم گفتم نمیرم زایشگاه اذیت کنن دردامو تو خونه تحمل میکنم مامانم گفت استراحت نکن راه برو موقع درد کشیدن که دهانه رحمتم باز بشه یکم راه میرفتم یکم می نشستم از یه طرف هم دردام که به پشتم فشار می آورد

دچاره یبوست شده بودم به بابام‌گفتم رفت از درخت حیات برام انجیر چید کلی خوردم تا بتونم راحت دسشویی کنم خیلی به باسنم فشارمی آورد و
مامان نیلا💗💖 مامان نیلا💗💖 ۷ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت ۳
ولی من چون کیسه ابم پاره شده بود همینجور که راه میرفتم ازم اب میریخت که ماما گفت اشکال نداره ساعت ۱۱ بود گفت بیا بخواب نوار قلب بگیریم معاینه هم کنیم معاینه کرد گفت ۴ بیشتر باز شدی و دردام هی شدید تر میشد از شانس من یه خانوم دم زایمان طبیعی سر تخت زایمان نتونست زایمان کنه اورژانسی بردنش سزارین بچش مشکل تنفسی پیدا کرد منم اون و دیدم بدتر استرس گرفتم که ایا من میتونم زایمان کنم یا نه بدجور ترسیده بودم همه رفته بودن سر اون مریض هیشکی تو زایشگاه نبود جز یه ماما اونم اصلا نمیفهمید من درد دارم از درد شدید گریه میکردم که خواهرشوهرمم بنده خدا گریه اش گرفته بود دیگه نزدیکای ۱۲ شب بود گفتن ۶ سانت شدی سرش هم تقریبا داره فیکس میشه تولگن ولی من از درد داشتم میمردم هرچی التماسشون میکردم دستشویی دارم میگفت نمیشه بری سر بچه اس فشار میاره و دستگاه ان اس تی وصل بود بهم بیشتر کلافه میشدم تا اینکه مامای مهربونی بود اومد معاینه کرد گفت همه چی خوبه نگران نباش گفت پاشو یه کم راه برو سرویس هم برو ولی زور نزن زود بیا بیرون
مامان رستا 🍓 مامان رستا 🍓 ۱۱ ماهگی
سر تاریخ ان تی رفتم بیمارستان گفتم حرکات بچه کم شده معاینه شدم و نوار قلب از جنین گرفتن و یک دست لباس دادن بهم رفتم بستری بشم بردنم داخل اتاق سرم فشار رو بهم وصل کردن یک ساعتی گذشت من دردای خیلی خفیف داشتم مامانم اومد پیشم کلی غذا های گرم بهم داد رفت همچنان من دردای زایمانم شروع نمیشد و سرم تموم شد شیف بعد مامای دیگه اومد پیشم و یک سرم فشار دیگه بهم وصل کردن همه پرستار و ماما ها یکی یکی می اومدن بهم سر میزدن خیلی تعجب میکردن ک من سرم دوم رو هم تموم کردم اما باز درد سراغم نمی اومد خیلی کم درد داشتم مثل تکون های بچه ک برام عادی بودن شیفت سوم شد و یک مامای جدید اومد اتاقم ک خدا خیرش بده انشاالله خیلی باهام مهربون بود یک سرم دیگه بهم وصل کرد یکم باهام ورزش کرد معاینه ام کرد دو سانت باز بودم یعنی هیچ پیشرفتی نکرده بودم صبح ک اومده بود دو ساعت بودم تا ساعت 11:30 شب هنوز همون بودم بدون هیچ دردی
با دکتر درمیون گذاشت بردنم واسه سزارین اورژانسی
از شانس منم دکتر خیلی کار بلدی شیفت سزارین کار میکرد
لگنم خیلی تنگ بود وزن بچه هم زیاد بود زایمانم هم با سه تا امپول فشار هیچ پیشرفتی نمیکرد و دردم نمیگرفت ی چیز خیلی عجیبی بودم خب خیلی سرتون رو درد نیارم امادم کردن شوهرم اومد پیشونیم رو بوس کرد و بهم گفت ک نترسم و با پدر و مادر و شوهرم خداحافظی کردم و رفتم سزارین شدم وقتی کارشون تموم شد مثل بید میلرزیدم از سرما همه پرستار جمع شده بودن دور بچم و ازش عکس میگرفتن بعد اوردن بخش و گفتن ک تا هشت ساعت نباید چیزی بخوری و بعد دوازده ساعت هم باید راه برم ک خیلی برام سخت بود ک اما زودی دردش خب شد
مامان مارال💝 مامان مارال💝 ۵ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی ⭕⭕
خلاصه افتادم به خون ریزی گفتم دیگه فردا میم شنبه صبحش ساعت هشت حرکت کردیم دوساعت مسیر بود رفتم اونجا خداروشکر خیلی سریع تحویلم گرفتن معاینه کرد گفت دوسانت بازی ولی درد نداستم تب زیاد داشتم سرما خورده بود گلو درد سرفه زیاد میکردم
خلاصه سریع بستریم کرد خودم تعجب کردم انقد ذوق کردم اصلا استرس نداشتم، بعد ماما به مامانم گفت سوپ بیار جون بگیره خیلی ضعیفه مامانم تا رفت برام سوپ اورد بهم سرم و امپول خشک کن وصل کردن که حالم بهتر شه ساعت یازده نیم بود. مامانم بهم چایی زیاد داد بخورم خوردم ساعت دوازده سرم فشاری وصل کرد خیلی کم گفت اصلا بهش دست نزن سوپ تو بخور یکم جون بگیریی خلاصه مامانم تا دوازده نیم بهم سوپ داد خوردم دیدم دردام دارع شروع میشه تا ساعت دو دیگه خیلی شدید شد گفتم بزارید مامانم باشه کمرمو ماساژ میده گفتن باشه واقعا خیلی خوب بود مامانم کمر ماساژ میداد واقعا خیلی حالم بهتر میشد بعد ماما اومد معاینه کرد گفت عالیه سه نیم شدی خوب پیش رفت کردی.
مامان کوچولو مامان کوچولو ۲ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی 🫠
30اردیبهشت طبق ان تی چهل هفته شدم صبحش با شوهرم رفتیم بیمارستان هیچکسم نبردیم همراه اینا گفتیم اگه بستری کرد خاهرمو بیاره دیگه رفتم بستریم کردن لباس پوشیدم انژیوکت وصل کردن ک انژیوکتش خیلی بزرگ بود خیلی درد داشت اصلا دستمو نمیتونستم تکون بدم بعدش معاینه که کرد دهانه رحمم کاملا بسته بود 🥲🥲بردنم روی تخت خابوندنم پرستار اومد بهم ی دوز قرص میزو داد زیر زبون گذاشت رفت بعد یکم دردام شروع شد اومد پرستار اومد پرسید دردات شروع شد گفتم اره دیگه رفت بعد دو ساعت اومد معاینه گفت بزور یک انگشت باز شدی 🥲باز ی دوز دیگه بهم قرص داد ساعت نه ک بستری شدم تا عصرش من فقط یک سانت بودم با دثز دوم قرص تازه یک سانت شده بودم پیشرفتم خیلی کند بود ازون طرف دخترداییم هم چهل هفتش کامل شده بود خاهرم بهش زنگ زده بود بیا بستری بشو اون ساعت دوازده اومد تا ساعت شش زایمان کرد خلاصه دیگه اومدن برام سرم فشار وصل کردن این موقع دردام هر دو دقیقه شده بود دکتر همون اول که اومد شکممو نگاه کرد با تردید گفت اره میتثنه طبیعی بیاره من قبلش بهم گفته بودن یکم لگنت تنگه ولی بازم. رفتم طبیعی خلاصه سذم فشار تموم شد من باز هم همون دو سانت بودم 🥲🥲🥲
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان دخترمون🇮🇷 مامان دخترمون🇮🇷 ۶ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان 💢
خلاصه رفتم نامه بستری آوردم لباس داد و گفت برو فلان جا اومدن آنژوکت زدن و گفتم هم ماما همراه میخوام ، هم اتاق خصوصی هم اپیدورال
خیلی گفتن که ماما لازم نیست ولی گفتم میخوام
من خابوندن به سرم غذایی زدن و گفتن که این باید تموم شه ، گفتم از همراهم قرآنمو بگیرین بهم بدین این حرفو چندین و چند بار تکرار کردم ، وقتی سرمم از نصفه رد شده بود دیدم خواهرم با قرآنم اومد یکم نشست و صحبت کردیم بعد من سوره مریم و انشقاق خوندم و خواهرم رفت ...
هم خواهرم رفت گفتن چایی نبات میخوای گفتم اره واسم ریخت بهم داد منم خوردم گفت بخواب معاینه کنم اومد معاینه کرد و گفت هنوز دوسانتی ، تحریک کرد و رفتن
۱ ساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفت شدی ۳ سانت ، اومد با یه سیخی کیسه آبمو ترکوند و یه عالمه آب گرم شرررر شررر ازم میرفت ، خیلی حس بدی بود ، نفس میکشیدم شرررر ازم آب میرفت
من از همون موقع انقباض داشتم ولی الانش شده بود ۳ دقیقه ۳ دقیقه با درد فراوانننن
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۶ ماهگی
وقتی دکتر دید من عجیب و غریب خونریزی دارم گفت اون رو ازم بکشم بیرون چند دقیقه بعد در آوردنش دردام کم کم. آروم شد ولی هنوزم انقباض داشتم که نوار قلب هم نشون میداد اتاقم رو عوض کردن و همسرم اومد دیدنم و بهم روحیه داد و رفت هی میومدن معاینه میکردن و بهم آمپولهای مختلف میزدن که دردام زیاد بشه و دهانه رحمم باز به زور شده بودم یه سانت و ساعتای ۶ عصر مامانم اومد دیدنم و یکم پیشم موند و رفت که بعدش دکتر اومد و دوباره برام سوند وصل کرد و با به دکتر دیگه رو سرم وایستادم با اون وضعیت خونریزی و اون سوند لعنتی مرگ رو جلو چشمام داشتم می‌دیدم اونا هم حرف میزدن که این طبیعی نیست انقد خونریزی داشته باشه و اینا که اون دکتر جدیده گفت بذار یکم بمونه شاید قطع شد
باز من کلی انقباض داشتم و درد زیر دلمم بخاطر اون وحشتناک بود بعد یه ساعت اومدن ازم جدا کردن و بعد معاینه گفت شدی ۴ سانت و پاشو یکم راه برو با اون همه انقباض پاشدم راه رفتم که باز دردام پایین اومد🥲🥲 دوباره و دوباره معاینه کردنم که از ۴ سانت تکون نمیخورد باز و آخرین معاینه یکمم بسته شده بود و شدم ۳ سانت و نیم😑😑😑