۲ پاسخ

ماشاالله چشم نخوره خوشگله و نازع

ای خدا خدا هزار ماشالله
چقد زیباس خدا حفطش کنه

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۱۲ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۷ ماهگی
فردای اون روز منو فرستادن بخش اتاق بخش سه نفره بود وقتی رفتم داخل دیدم یکی از مامانا تازه زایمان کرده و نوزادش کنارشه نوزاد شروع کرد گریه کردن و من قلبم بیشتر سوخت و منم همراه اون بچه گریه کردم نمی تونستم تحمل کنم نبود بچم کنارم من ساعت ها و ماه ها این همه درد و فشار رو تحمل کردم ک آخرش بچم بغل بگیرم ولی بچم حتی یه ثانیه هم بغل نکردم حتی از خیلی دور یه لحطه صورتشو دیدم یعنی حتی نتونسته بودم ببینم
سه روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه و وقتی چشمم به تخت خالی افتاد دوباره شروع کردم به گریه هر وقت من گریه کردم مامان و بابام همراه من پیر شدن
خیلی اصرار کردم ک منو ببرن بیمارستان پیش پسرم آخر نتونستن مقاومت کنن و باهاشون رفتم
رفتم دیدم بچم روی تخت کلی دم دستگاه بهش وصله دنیا رو سرم ریخت از پرستار پرسیدم ک چی شده
حرف های پرستار منو تو سن ۲۰ سالگی کمرم شکوند
گفت چون موقع زایمان سر بچه تو کانال زایمان گیر کرده و بخاطر کمبود اکسیژن باعث شده تشنج کنه و مغزش هم زیر پوستی و هم داخل مغز خونریزی کنه
تشنج های پسرم انقدر قوی بود ک یک هفته بچم بی هوش میکردن ک شدتش کم بشه بچم ده روز یه قطره شیر هم نخورد
بعد ۱۰ روز مستقیم شیر رو داخل معده میدادن و کم کم تونستن بهش شیر بدن
میگفتن این آسیبی ک دیده احتمالا نتونه دست و پاهاش تکون بده و نتونه شیر بمکه
ولی پسرم خیلی قویه جون هم میتونه دست پاش رو تکون بده هم میتونه شیر بخوره
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی
خب برسیم ب جاهای قشنگش😅
.
.
.
.
پارت پنجم تجربه زایمانم :
دیگه تماس پوستی ک انجام شد دخترمو بردن برای چکاب و گرفتن قد و وزن و دور سر و پر کردن پرونده اش .. منم ک دکتر داشت بخیه هامو میزد هیچی متوجه نمیشدم فقط فکرم پیش این بود ک دوباره کی دخترمو میتونم قشنگ ببینم..من چون سرکلاژ شده بودم توی دوران بارداریم بعد زدن بخیه ها دکتر نخ سرکلاژمم باز کرد بعدش اومد ک تموم شد بردنم بخش ریکاوری .. اونجا بود ک بعد گذشت چند دقیقه لرز زایمان گرفتم بدنم انگار میبره میرفت ؛ ب پرستار گفتم گفت طبیعی سردم شده بود یه پتو دیگه انداختن روم یکم ک گذشت یه پرستار اومد برای ماساژ شکمی چیزی احساس نکردم چون هنوز بیحس بودم ازم پرسیدن ک پمپ درد میخام ک گفتم اره برام وصل کردن.. یک ساعت بعد بردنم بخش دخترمم بردن تو یک اتاق جدا ک لباساشو تنش کنن .. هنوزم اونجا دردی احساس نمیکردم بعدش پرستار اومد برا شیاف و پد گذاشت .. دخترمو آوردن گذاشتنش رو سینم گفتن بهش شیر بدم چون بیحس بودم خواهرم بچه رو گرفت سینمو گذاشت دهنش اونم انگار ۹ ماه بود ک گرسنه است .. با ولع داشت میخورد منم فقط نگاش میکردم و قربون صدقش میرفتم ؛ چون‌ تو بارداریم ترشحی نداشت سینم همش فکر میکردم شیر ندارن سینه هام .. در حالی ک دقیقا بعد زایمان هم کلی ورم کردم هم سینه هام پر شیر شده بودن .. پس اگر شماهم از این فکر و خیالا دارین بریزین دور😅🙁ب موقعش شیرتونم راه میفته .. نیفتادم اونموقع یفکری میکنن براتون .. مثل من آنقدر غصه نخورین از قبل !!!
واکسن_دوماهگی_چهارماهگی_غلت_کولیک_رفلاکس_زردی
مامان دلوین مامان دلوین ۳ ماهگی
پارت چهارم
کمرم خم کردن آمپول بزنن من درد هام هر سه دقیقه بود و هعی خودمو صاف میکردم بخاطر دیسک کمر که داشتم مهره های کمرم جابه جا شده بودن سه تا آمپول خراب کردم آخری زد یهو دیدم یه جوری شدم سریع دراز کشیدم خیلی آروم شدم آنقدر خسته بودم 14ساعت درد طبیعی کشیدم دستام بستن متوجه نشدم کنم باز میکردم از توی چراغ استیل بالای سرم می‌دیم همه چیز چشم انتظار بود گوش هامو تیز کرده بودم میخاستم فقط صداش بشنوم یهو یه صدای خیلی قشنگ و آرومی نیومد گریم گرفت بدنم تکون میخورد دست خودم نبود آوردن روبه روم داشتن تمیز میکردم زور میزدم ببینمش از لابه لایه دست هاشون دختر من تا اون لحظه هیچ اسمی نداشت دکتر گفت اسمش چی می‌زاری گفتم دلوین روی کمرش یه خال خیلی بزرگ بود آخه پارسال ماه گرفتگی من حالم بد شد رفتم از خونه بیرون و اون خال روی کمر دخترم افتاد ساعت11.42 دقیقه شب 1405.1.30دختر من به دنیا آمده بود خلاصه من یهو دیدم نفسم بالا نمیاد دستگاه ها صدا شون در آمد بود دیگ هیچ چیزی ندیدم آخرین تصویر دخترم بود یه 1ساعت بعدش به هوش آمدم دیدم هرکسی داره یه طرفی فرار می‌کنه سروصدا زیاد پارت بعدی