۹ پاسخ

برا منم انژیوکت خیلیییی درد داشت تف بهشون 😵‍💫

پارت پنج
تجربه ی کلی من از سزارین تا اینجا این بوده که نه اونجوری که دلت بخواد راحت و بدون درده ، نه اون درد زجر اور طبیعی رو داره. بالاخره جای بخیه ها درد داره ولی هرچی بگذره کمتر میشه
داخل اتاق عمل به اون ترسناکی نبود
بد ترین دردی که از صبح تا حالا تجربه کردم انژوکت و فشار دادن شکمم وقتی بیحسیم رفته بود( از صبح سه بار بهم انژوکت زدن)
هنوز راه نرفتم که بگم دردش چجوریه ولی اونم میام میگم
من خیلی دودل بودم بین بیحسی و بیهوشی ،‌ ولی خوشحالم که بیحسی رو انتخاب کردم چون اتاق عمل اونقدر ترسناک نیست که ریسک افت هشیاری جنین رو قبول کنی
صبح ساعت ۹/۳۰ از اتاق عمل درومدم الان که ساعت ۱۸/۵ باتوجه به اینکه مسکن خیلی کم و طبق استاندارد مصرف کردم ، دردم از یک تا ده ، نمره ۶ میگیره
بازم چیز جدیدی بود میام زیرهمین تاپیک مینویسم ...ادامه

چادر و روسری واسه چی دادن

پارت چهار
واسم یه ارامبخش زدن یکم گیج شدم ، تقریبا بیست دقیقه بعد اون پرده رو از جلوی صورتم کنار زدن و منو از اتاق عمل بیرون اوردن و بردن ریکاوری
یه لرزی به جونم افتاده بود ولی شدید نبود ، همون کارشناس بیهوشیه دوتا سرم گرم اورد کنار صورتم گذاشت که گرم بشم خدا خیرش بده
بعد نیم ساعت منو منتقل کردن به بخش ، توی راه شوهرم و مادرم و پدرم و ابجیمو دیدم و حس خوبی گرفتم ، دو یا سه بار شکممو پرستارا فشار دادن هیچی نفهمیدم،
دردم بعد دوسه ساعت شروع شد خط بخیم درد میکرد و یه درد مثل پریودی توی شکمم میپیچید. هرچقدر درخواست مسکن کردم میگفتن زدیم
بعد اینکه حسم برگشت پرستارا اومدن شکممو دوباره فشار بدن دستشونو گرفتم و نذاشتم
از وقتی اومدم مرتب بچمو شیر دادم خدارو شکر شیرم بد نبوده ، شکمشم کار کرده حتی😍

پارت سه
کارشناس بیهوشی پرسید پاتو میتونی بیاری بالا
امتحان کردم خیلی سنگین و کاملا بیحس شده یودم. گفتم نه . دکترم شروع کرد ، تنها چیزی که متوجه میشدم این بود که یکارایی دارن انجام میدن ولی هیچ دردی نداشتم ، این مابین دکترم باهام صحبت میکرد و اون کارشناس بیهوشی همش باهام صحبت میکرد ولی من همچنان استرس داشتم ، بچه رو که بیرون اوردن دکترم یه نشون داد و بردن تمیزش کنن ، فنچول تر از چیزی بود که فکر میکردم ، تمیزش که کردن اوردن کنار صورتم ، وای خدا صورتش نرم و داغ بود خیلی حس خوبی داشت

مبارک باشه عزیزم 😍

پارت دو
داخل اتاق عمل سرد بود
کارشناس بیهوشی یه اقای میانسال مهربون بود همش باهام حرف میزد تعریف میکرد که چه اتفاقی قراره بیفته
بعد متخصص بیهوشی اومد شروع کردن به بتادین زدن کمرم ، با انگشتش یکی دوبار فشار داد بین مهره های پایینی کمرمو بعد امپول زد که واقعا درد نداشت تقریبا دوسه دقیقه طول کشید تا پاهام سنگین و بی حس بشه
به دکترم گفتم هنوز بی حس نشدم گفت ما یه ربع دیگه شروع میکنیم هنوز می‌خوایم تازه بتادین بزنیم شکمتو..ادامه

امیدوارم که حالتون خوب باشع
قدم نو رسیده هم مبارک

بسلامتی عزیزم❤️

سوال های مرتبط

مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۸ ماهگی
تجربه به دنیا اومدن پسر نازم🩵
بیمارستان اردی بهشت شیراز با دکتر شهلا شهریور
پارت ۱
تاریخ عمل که دکتر بهم دادن ۱۴۰۴/۰۹/۰۶ بود که میشدم ۳۸ هفته و ۳ روز
روز قبلش رفتیم تشکیل پرونده دادیم بیمارستان ازمایش خون،ویزیت پزشک عمومی و پزشک بیهوشی و کارهای پذیرش و حسابداری که چون زود رفته بودیم حدودای ساعت ۹ دوساعت بیشتر نشد کل کارها انجام شد
اول بهم گفتن صبح عمل ساعت ۶ بیمارستان باش ولی ممکنه دکتر دیرتر بیاد باهاتون تماس میگیریم و ساعت جدید بهتون میدیم که من اخر شب تماس گرفتم بیمارستان گفتم صبح ساعت ۹ بیمارستان باش
منم دوش گرفتم و شام هم فیله با یکم برنج خوردم ساعت های ۱۱ دیگه از ۱۲ به بعد حتی اب هم نخوردم
صبح ساعت ۹ بیمارستان بودم اتاق بهم تحویل دادن که من درخواست اتاق خصوصی داشتم ولی اتاق خصوصی ها پر بود دو تخته بهم دادن تا بقیه مرخص بشن
لباس عوض کردم گان اتاق عمل پوشیدم گفتن منتظر باش تا صدا کنیم من متظر بودم بیان انژیوکت و سوند وصل کنن ولی خبری نبود
حدودای ساعت ۱۰ و نیم صدام زدن و با ویلچر منو بردن اتاق عمل اونجا هم چندتا سوال پرسیدن و دوتا پرستار فوق العاده مهربون منو بردن تو اتاق عمل و چقدر ارامش بهم دادن و از استرسم کم کردن
من دراز کشیدم رو تخت و دوتا پرستار شروع کردن وسایل آماده کردن
مامان شهرزاد مامان شهرزاد ۶ ماهگی
تجربه سزارین: پارت یک
من بخاطر ترسی که از زایمان طبیعی داشتم از دکترم نامه سزارین اختیاری گرفته بودم اما هفته بعدش تو هفته ۳۸ بچه چرخید و بریچ شد
خلاصه رفتم نامه مو عوض کرد و سزارین اجباریدبرام نوشت.
روز قبل عمل با همسرم رفتیم تشکیل پرونده دادیم و همونجا هزینه بیمارستان رو تسویه کردیم...
روز عمل شد با همسرم و خانوادم رفتیم بیمارستان، پذیرش شدم و بهم سوند ادرار و انژوکت وصل کردن.. سوند اصلا درد نداشت فقط احساس سوزش داشت که اونم بخاطر بتادین بود...
تخت کناریم یه خانومه سزارینی بود و اون یکی تخت خانومی که میخواست طبیعی زایمان کنه.. با حس خوشحالی تو دلم گفتم سزارین میکردی راحت میشدی دیگع😒 ولی خبر نداشتم که .....
خلاصه سوار ویلچر شدم و رفتیم اتاق عمل
اونجا یه نفر تو اتاق عمل بود برای همین تو ریکاوری معطل شدم تا عمل تمام بشه، تو این فاصله دکترم خانم کوچکپور که خدا خیرش بده بابت همه چیز ،اومد و اومد پیشم و دستم رو گرفت و بهم دلگرمی‌داد که خیلی از استرسم کم شد🥰😍🌷
ادامه پارت بعدی....