خیلی ناراحت شدم و استرس گرفتم کلی گریه کردم. همسرم و مادرشوهرم همراهم بودن کلی دلداریم میدادن.کمتراز یک ربع اتاق عمل اماده شد و منم رفتم برای عمل.
به شدت استرس داشتم چون خیلی یهویی شده بود. خداروشکر ۲ هفته قبلش که بستری بودم ۲ دوز امپول ریه رو گرفته بودم. تو اتاق عمل دکترم دستم رو محکم گرفت و کلی برام قرآن خوند و ارومم کرد.
وقتی خواستن سوزن بی حسی رو به نخاعم بزنن برام مرحله مرحله از قبلش میگفتن که میخوان چیکار کنن اینجوری استرسم کمتر میشد. وقتی پایین تنم یهو گرم شد و بی حس شدم یهو حالت یهوع گرفتم ک سریع تو سرم برام دارو زدن و بهتر شدم. اینم بگم سوند رو موقع بی حسی زدن و اصلا متوجه نشدم. بعدش پرده رو نصب کردن و تا کامل بی حس شدم برش رو زدن. کمتراز یک ربع پسرم رو بیرون اوردن تو اون مدت هم دکترم باهام صحبت میکرد و از روند خوب زایمان و حال پسرم میگفت که واقعا ارومم میکرد. زایمانم تموم شد پسرم رو بهم نشون دادم بوسیدمش و اشک شوق ریختم. بعدش منوبردن ریکاوری و بخش.
خداروشاکرم بعد از ۲ ساعت که پسرم رفت تو دستگاه حالش خوب بود و زودی اوردنش پیش خودم😍

۲ پاسخ

چند هفته اومد دنیا؟

🥰🥰آخی به سلامتی عزیزم،منم همش فکر میکنم وقتی بی حس بشم استرس میگیرم

سوال های مرتبط

مامان آرن مامان آرن ۲ ماهگی
پارت ۳ تجربه سزارین
من به دکترم گفتم میشه سوند رو بعد بی حسی بزارید، قبول کرد ،
فقط یه سرم بهم وصل کردن و رفتیم اتاق عمل، قبلش خیلی استرس داشتم وارد اتاق شدم یخورده استرس گرفتم ولی انقدر که پرسنل اتاق عمل و بی هوشی خوش اخلاق بودن ریلکس شدم یه مقدار، و خیلی هیجان داشتم برای دیدن پسرم،
خلاصه من نشستم تا آمپول بی حسی رو بزنن ،
دردش از آمپول هم کمتر بود ، اصلا باورم نمیشد
ازش غول ساخته بودم، قبلش بهم گفت پاهات شاید یه حالت برق گرفتگی داشته باشه نترسی ،
خلاصه آمپول عالی بود و بدون درد
بعد منو دراز کردن و خیلی سریع پاهام و اینا بی حس شد،
بعد سوند رو وصل کردن که اصلا درد نداشتم طبیعتا 😁
بعد روی شکمم بتادین اینا میزدن قشنگ حس میکردم،
اصلا متوجه بریدن شکمم نشدم، خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد
و صدای گریه پسرمو شنیدم🥹که بهترینننننن لحظه کل عمرم شد🥹
بعدش دیگه بدنم سبک شد ،انگار خیالم راحت شد ،

من خیلی استرس داشتم که حین عمل حالم بد بشه
ولی هم ماسک اکسیژن داشتم، هم دائم فشارم با دستگاه چک میشد و صداش رو میشنیدم خیالم راحت بود😁😂

آها راستی اینو بگم ،وقتی که داشتن بچه رو میکشیدن بیرون تخت قشنگ تکون میخورد، اونجا یکم به شونه هام و نفسم فشار اومد

خلاصه بعدش بچه رو بردن و بخیه زدن رو شروع کردن
بخیه زدن طولانی ترین قسمت عمل بود

بعدشم رفتیم ریکاوری ، دو سه بار ماساژ شکمی دادن
که بخاطر بی حسی هیچ دردی نداشت
مامان آرنیک مامان آرنیک ۹ ماهگی
مامان کارن مامان کارن ۶ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰
مامان پسته پسر👶💙 مامان پسته پسر👶💙 ۲ ماهگی
#تجربه سزارین ۱
بخاطر طولانی بودن‌ و محدودیت گهواره مجبورم‌توی چند‌پارت این‌تجربه رو باهاتون شریک بشم .
من تجربه های مختلف رو تو گهواره خونده بودم و با کلی اضطراب ساعت ۶/۵ صبح ۲۶ خرداد رفتم بیمارستان برای تشکیل پرونده .
بعد از گرفتن فشار خون و nst نوبت سوند زدن شد. من از قبل به دکترم گفتم سوند رو تو بی حسی بزنیم اماقبول نکردمتاسفانه .
سوند : سوند زدن برای من یکمی دردناک بود چون ترسیده بودم وخودمو سفت میکردم . اگه بدنتون رو شل کنید متوجه نمیشین چون خیلی سریع انجامش میدن درحد چند ثانیه .بعد از سوند احساس سوزش داشتم و نشستن واسم سخت شده بود . بیست دقیقه ای منتظر شدم که صدام زدن رفتم اتاق عمل . اونجا اضطراب زیادی داشتم اما پرسنل اتاق عمل مخصوصا دکتر بیهوشی اینقدر مهربون و خوش رو بودن وسعی میکردن کمی آرومم کنن.
آمپول بی حسی : آمپول بی حسی برای من درحد یه سوزش ساده بود و واقعا ترسناک نبود به محض اینکه آمپول بی حسی رو زدن پاهام داغ شد اما دکترم گفت یه گفت ۱۰ دقیقه طول میکشه بی حس بشی و من میخوام بتادین بزنم ممکنه سردیش رو حس کنی پس نگران نباش ، اما به یک دقیقه هم نکشید که فشاری زیادی رو شکمم حس کردم و صدای پسرکم رو شنیدم و اونجا متوجه شدم دکتر خیلی زود کارش رو شروع کرده بود برای اینکه استرسم کم بشه اینطوری گفته بود.🙃
مامان Rose💕✨🪽 مامان Rose💕✨🪽 ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو:
با آرامش وسایلمو جمع کردم دوش گرفتم ساک نی نی رو هم برداشتم چون شنیده بودم بعد پاره شدن کیسه آب چندساعت فرصت هست بنابراین سعی کردم به استرسم غلبه کنم. تو ماشین بودیم که یهو کلی آب با فشار ازم خارج شد خداروشکر قبلش پد گذاشته بودم😅 بعد کلی تماس بلاخره منشی دکتر جواب داد منم شرایطم توضیح دادم دکتر گفت خودمو سریع تر برسونم بیمارستان و دیگه مطب نیام. هفته قبلش نامه سزارین مو برای ٣٨ هفته و ٣ روز داده بود بنابراین بیمارستان هم چیزی نگفت. رفتم بلوک زایمان ماما پدمو چک کرد و پارگی کیسه آب رو تایید کرد و با دکترم تماس گرفت. منم رو تخت بودم یه سرم بهم زدن و ان اس تی گرفتن. تقریبا از ١١ و خورده ای تا ساعت ١:١۵ تو بلوک زایمان بودم که بعدش منو بردن اتاق عمل. دکترم خیلی سریع خودشو رسونده بود و تمام ویزیتای اون روزش رو کنسل کرده بود🥺 رفتار پرسنل خیلی خوب بود ماماها میدیدن استرس دارم همش شوخی میکردن باهام و میخندوندنم. تو اتاق عمل هم برام بی حسی زدن و خیلی شمرده همه چیزو توضیح دادن.. بعد بی حسی پاهام داغ شد و حس کردم یه ماده سرد شاید بتادین رو شکمم می‌مالیدن به دکتر گفتم من هنوز بی حس نشدم همه چیو حس میکنما گفت نترس ممکنه حس کنی اما درد نداری..یهو حس خفگی بهم دست داد ویه فشار رو قفسه سینم که ماسک اکسیژن زدن سریع برطرف شد.. دو سه دقیقه بعدش هم صدای گریه رز قشنگمو شنیدم..💕و
مامان محمدعلی⁦💙 مامان محمدعلی⁦💙 ۸ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان میران💙 مامان میران💙 ۵ ماهگی
تجربه سزارین اختیاری ۲✨
بعد دکترم اومد باهام صحبت کرد گفت آماده اینا گفتم اره از طبقه ۵بلوک‌ زایمان منتقل کردن به طبقه ۶اتاق عمل
بعد اتاق ک رفتم یکم نگران شدم استرس گرفتم خود به خود ک دکتر بی حسی و آمپول کمری ک میزد باهام صحبت کرد اوکی شدم گفت ببین یه سوزن خیلی ریز دستمه میخوام بزنم به کمتر اصلا درد نداره و اینا
بعد یه آقای دیگه که پرستار بود اومد بلندم کرد پختم رو جفت کنار هم قرار داد به صورت نشسته و دستانم گذاشت رو زانوهام و بهم‌گفت یکمی قوز کن و با دستاش محکم دیتام رو گرفت تا تکون نخورم از یهویی بودن سوزن
حدود ۱۰دقیقه طول کشید تا زدن برام آمپول رو و بهم گفت ممکنه حالت تهوع داشته باشی بهم اطلاع بده اگ حالت تهوع داشتی
بعد دراز کشیدم دیدم پاهام کامل داغ شد از اون ور حس میکردم به شکمم دست میزنن و میگفتم من کامل بی حس نشدند نبرید شکممو که دکتری ک آمپول زد برام تقریبا سن بالا بود گفت اصلا نگران نباش کامل بی حس شدی انجام میدیم
که نگو داشتن اون موقع عمل میکردن
دکتر بی حسی باهام صحبت کرد که اسم پسرت رو میخوای چی بزاری اینا در حین هم گفت ممکنه سر دلت یهو درد بگیره اصلا نترس دستم رو گرفت و یهو حس کردم معدن اومد تو دهنم.