۳ پاسخ

از دکتری ک عمل کرد راضی بودی؟

مگه بیحس نشدی پس چرا میگی چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم

هزینه ی بیمارستان چقد شد؟
نینی تون زردی نداشت؟

سوال های مرتبط

مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۸ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان الآرا مامان الآرا ۹ ماهگی
مامان 🌼ایلین 🌼 مامان 🌼ایلین 🌼 ۸ ماهگی
تجربه سزارینم
سزارین خوب بود اما لحظه بد برام موقع بود که بچه به پا بود و موقع بی حسی زد برام پاهام شروع کرد به گزگز دارز کشیدم پرده کشید منو گفت حالت بد شد بگی کلن ضعف بی حالی منو گرفت همه چیز احساس می کردم ولی درد نداشتم دیگه اکسیژن بهم وصل کردن بعد شکمم فشار میدادن دونفری که بچه بیاد یکم بیرون نفسم داشت میرفت اون لحظه کلن صدام بردم بالا چون هم بریچ بود هم من چاق بودم یکم برام سخت بود اما درداش واقعا قابل تحمل بود بعدش دیگه ۲۰دقیق نشد بچه در آورد بهم دارو زدن گفت چشات ببند بستم حالت گیجی داشتم دیگه بردن ریکاوری منو کم کم حس پاهام اومد اول شکمم شروع کرد به سوزش دیگه پنپ درد داشتم زیاد دردی هم نداشتم بعد یه ساعت بردن تو بخش ۶ساعت بعدش گفت میتونی چیزی بخوری و راه بری اولین راه رفتن بعد سزارین راحت بود فقط من خون ریزی شدید داشتم همون جا بخیه ها در کل من راضیم از سزارین ولی همین بخیه ها بد و جا بدش تو اوتاق به عمل که فشار میداد بچه در بیارن
مامان علیسان مامان علیسان روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت دو دراز که کشیدم
یه بی حسی کمی هم زدن تا خودمم یکم خوابم ببره هی میترسیدم کامل پاهام بی حس نشده باشن و بفهمم اما هیچی نفهمیدم
خیلی زود بچه مو به دنیا اوردن صدای گریه شو شنیدم و فهمیدم که اره به دنیا اومده
بعدشم اوردن بهم نشون دادن دکترم خودش بخیه هامو زد و منو بردن از اتاق عمل بیرون
بردن پسرمم اوردن پیشم
یکم بعدش بردنم تو بخش تو اتاقی که همه میبرن با همسرم از تخت جابه جا کردن
اینم بگم بدنم میلرزیدا پاهام که حس نداشت بلرزه ولی بقیه جاهایی که حس داشتم همش می‌لرزید چون هنوز حس نداشتم درد هم نداشتم بی حسیم که رفت کم کم میتونستم پاهامو تکون بدم دردش قابل تحمل بود فقط شیر دادن خیلی برام سخت بود پسرمم سینه مو نمی‌گرفت سخت تر میشد برام خیلیم گشنه بودم ولی نباید چیزی میخوردم
من صبح ساعت ۱۱ و ۵ دقیقه فک میکنم زایمان کردم شب دیگه میتونستیم مایعات بخوریم پرستارا گفتن چیا میتونیم بخوریم کمپوت انجیر هم گفتن بخوریم آقا من این کمپوت خوردم یکمی فقط آخرای شب‌تاب به روتون دستشویی گرفت حالا سوندم بهم وصله پرستارارو صدا کردیم اومدن سوند و درآوردن خیلی سخت بود بلند شدن مخصوصا
سونیا🌱 سونیا🌱 قصد بارداری
پارت ۳ از تجربه زایمان طبیعی بیمارستان تخت جمشید
به واژنم آمپول زدن و بعدش بین واژن تا مقعد منو برش زدن من اصلا این برش رو احساس نکردم وقتی دکتر و پرستار ها شگم‌منو فشار میدادن خیلی درد زیادی بود وقتی دیدن من همکاری نمیکنم و زور نمیزنم ۲ نفر با دست هاشون خیلی محکم شکم منو فشار میدادن دیگه زورشون نرسید و دکتر بی هوشی که مرد بود اومد و با همکاری یکی از ماماها چند بار خیلی خیلی محکم شکم منو فشار دادن و نی نی کوچولو به دنیا اومد وقتی بچم به دنیا اومد و ساعت ۲۳:۱۵ دقیقه یود که زایمان کردم دیگه هیچ دردی نداشتم کلا درد هام رفته بود حتی وقتی دکترم داشت بخیه میزد نگاه میکردم اما بی حس بودم و اصلا احساس نمیکردم بعد از اینکه بخیه زدن تموم شد نی نی کوچولومو دادن بغلم تا بهش شیر بدم و بعدش بهم شام دادن آبمیوه دادن که بخورم خوردم بعد که منو بلند کردن لباسمو عوض کنم یه سرگیجه خیلی بدی داشتم که اصلا رو پاهام‌نمیتونستم وایسم دوباره بهم آبمیوه دادن و منو با ویلچر بردن بخش
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۱۱ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۶ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان دلانا مامان دلانا روزهای ابتدایی تولد
پارت دو

بعدش تختمو عوض کردن و منو بردن توی آسانسور، بردن اتاق عمل.

توی اتاق عمل، ساعت هشت‌ بود که رفتم. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت: «تا می‌تونی خودتو شل نگه دار.» منم باهاش همکاری کردم. واقعاً دردم نیومد و چیز وحشتناکی نبود. تا می‌تونید با دکتر بیهوشی همکاری کنید که بعداً به مشکل نخورید، چون قسمت بیهوشی خیلی مهمه.
پاهام داغ شد و دیگه حس نداشت ک عمل شروع شد

یه پرده جلوم بود که اصلا ندیدم دکتر چی کار کرد ساعت هشت و ده دقیقه بود که دخترم دنیا اومد. چیزی اصلا احساس نکردم فقط میخواستن بچه رو در بیارن یکم ام فشارم دادن، اون فشارا رو یک کوچولو احساس می کنم ولی درد خاصی نبود. تنها مشکل که تو اتاق عمل داشتم این بود که گلو مو بینیم کاملا کیپ شده بود خیلی به سختی صحبت می کردم، بعد دیگه صدای دخترم اومد لباس پوشوندن آوردنش، چسبوندنش به لپم بعد بچه رو بردنو خودشون شروع کردن به بستن شکمم. تقریبا یک ربع به ۹ بود تموم شدو داشتن بخیه میزدن کلا توی اتاق عمل هیچی دردی احساس نکردم، فقط همون اذیته بابت گلو گرفتن بینیم بودش. بعدش هم منو بردن ریکاوری. توی ریکاوری تقریبا دو ساعت نگه‌م داشتن. میلرزیدم تو ریکاوری دستام و بدنم میلرزید خیلی. ک گفتن طبیعیه هیچکس منو ندید اون موقع نه شوهرمو دیدم نه بچه رو دیدم. بعدش که از ریکاوری ام داشتم میبردنم، ساعت ۱۱ شب بود بچه رم با تخت اوردن کنارم بردن تو بخش شوهرم تازه منم اونجا دید ولی شوهرم میگه که بچه رو بهش نشون داده بودن ه