۵ پاسخ

اخ اخ ادامه ش بذار

ادامش

ادامش گذاشتی خبرم کن

ادامش

عزیزم ادامشو گذاشتی خبربده بخونم

سوال های مرتبط

مامان آرنیک🥺🩵 مامان آرنیک🥺🩵 ۸ ماهگی
#زایمان طبیعی پارت1
من 39هفته و دو روز زایمان کردم
هفته اخر درد داشتم ولی میترسیدم راه نمیرفتم ک دردم نگیره بچه بشدت پایین بود فقط میخاس من راه برم
از وقتی رفتم تو 39هفته دو روز از صبح تا عصر میرفتم بیرون الکی راه میرفتم تو شهر
درد داشتم ولی زده بودم به اون راه ماما همراهم گفتم اینجوری ام گف نزدیکی کن
دیگ شبش نزدیکی کردم خوابیدم
من اصلن تو این چند روز ترشح نداشتم...
خوابیدم صبح بیدار شدم کلا ی جوری بودم فقط بیدلر میشدم ی چیزی میخوردم جلوی گشنگی منو بگیره سریع باز خودمو میزدم ب خواب تا 11ونیم ظهر
مامانم همسایمه..
ساعت ۱۱ و نیم مامانم زنگ زد حالم رو بپرسه یکم درد داشتم بهش گفتم یکم درد دارم گف بیا اینجا بشین تنها نباش تو خونه..
رفتم خونه مامانم داداش و زنداداشم هم اونجا بودن
انقباض داشتم ولی نامنظم..
اونجا بودم یکم ناهار خوردم دیگ ساکت بودم حرفی نمیزدم انقباضم میگرف یکم تکون میخوردم در حد 20یا 15ثانیه بود
ساعتای 2بود داداشم گف فاطمه چیکاری ی جوری هستی
خندیدم گفتم درد دارم ازم پرسیدن چجوریه گفتم اینجوری
همونجا هم انقباض گرف کمرمو خم کردم گفتم کمرم میگیره و زیره دلم سنگ میشه زنداداشم گف برید بیمارستان
ب ماما همراهم هم پیام دادم گف اگ انقباضه بیا بیمارستان
دیگ اومدم خونم تند تند ی دوش گرفتم حاضر شدم همینجوری تو خونه راه میرفتم تا شوهرم از سرکار برسه و ماشین بگیریم بریم بیمارستان
چون ما از شهرستانیم باید زود میرفتیم دیگ تا ماشین اومد حرکت کردیم ساعت شد 4
همینجوری هر 10دقیفه 15دقیقه دردم میگرف در حد چند ثانیه و تند تند ادرار
و...
مامان بنیامین 😍❤️ مامان بنیامین 😍❤️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان من🙂
بدظهر ۰۴/۵/۲ رفتم دکتر تا نامه بگیرم چون درد نداشتم و کم‌کم کلافه میشدم نامه رو که از دکتر که گرفتم اومدم بیرون بد خوندم نوشته بود بیمار اصرار به بستری داره چنان عصبانی شدم که نگو دیگ اومدم خونه بعدش منو مامانم باهم بحث کردیم که مامانم میگف تو عجله داری این حرفا بد منو میخواست ببره پیاده رویی که من لج کردم نرفتم ساعتای ۶ونیم بزور منو برد پیاده رویی منم که عصبانی بودم تند تند راه میرفتم چوری که مامانم عقب مونده بود
دیگ وسطای پیاده روی بود که زیرشکمم گرفت اول به خودم نیاوردم تا اینکه رسیدم خونه هعی شکمو میگرفت ول میکرد دیدم ادامه داره شروع کردم روی دوتا پام نشسته راه رفتن و روی صندلی به پشت نشستم که دردام بیشتر شد از ساعت ۱۱ شب دردام به اوج رسید که تا ۱ ونیم شب تحمل کردم ساعتای ۲ونیم رسیدم بیمارستان و معاینه شدم بهم گفت هنوز باز نشدی یه سانتی موندم گفتم من ۳۷ هفته یه سانت بودم یعنی با این همه پیاده روی پیشرفتی نداشتم 😑🤦🏻‍♀️
منو فرستاد بیرون گفت پیاده رویی کن ساعت ۴ بیا
من ساعتای ۵ رفتم یه ان اس تی. ازم گرفت بد بهم گفت دردات خیلی زیادن بیا معاینت کنم دوباره معاینه کرد گفت هنوزم یه سانتی
دوباره منو فرستاد پیاده رویی این دفعه نتونستم راه برم از شدتت درد که مجبور شد بفرستن منو واسه بستری
بستری که شدم........
مامان علیسام مامان علیسام ۱۰ ماهگی
پارت ۱
سلام رفقا قرار بود بیام تجربه زایمان بگم

من قبل زایمان دو بار بستری شدم بیمارستان بخاطر انقباض و اینا
و تو هفته ۳۳ یک سانت دهانه رحمم باز بود
تا ۳۵ استراحت کردم بعد ۳۵ ادامه کلاس ورزش های ماما رو رفتم و تو خونه ورزش میکردم هر روزم میرفتم بازار پیاده روی و خوشگذرونی 😂
تا ۳۸هفته و ۵ روز که چند روزی بود حرکتاش کم شده بود بعد از ظهرش ک بازار بودن برای پیاده روی گفتم تا بیمارستان هم برم برا ان سی تی
رفتم ان اس تی گرفتن و گفتن خوبه قلبش اینا و تو دستگاه انقباض هم نشون میداد

ی زنه بود اونجا گفت بیا تا معاینه هم کنیم ببینیم چند سانتی دیگه معاینه کرد و گفت دوسانتی
میخواستم برگردم خونه ک احساس خیسی کردم رفتم سرویس دیدم خون میاد ازم رفتم بهشون گفتم گفت بیا تا معاینه کنم دوباره معاینه کرد و سه سانت شدی برو ی ساعت راه برو یا بیرون بشین بعد بیا ببینیم ویکم راه رفتم ک کمر اینا خیلی درد میکرد دیگ نشستم تا ی ساعتش تموم شد رفتم گفت نزدیک چهاری اگه هنو تحمل داری بستری نشی بهتره برو ی دو ساعت دیگ بیا دیگه منم رفتم خونه شام اینا خوردم لوازمم رو جمع کردم باز برگشتم بیمارستان که دوباره معاینه کرد گفت چهار ونیمه تقریبا و کارای بستریمو کردن و فرستادنم بخش زایمان رفتم بالا اونجا باز خودشون معاینه میکنن
و گفت تو هنو سه سانتی چرا پایین گفته چهارو خورده ای و..
باید منتظر بمونی صبح شه تا دکتر بیاد بگه چه کنیم