از مادران بگو... از رنجِ مادرانی که به عشق و نوازش نیاز دارند و زیر بار مسئولیت سنگین مادری، نادیده گرفته‌می‌شوند و کنار گذاشته می‌شوند. از رنجِ مادرانی که با تمام هیجان و شور و اشتیاق اعلام حضور کردند و با یک هیس! مادرها که شیطنت نمی‌کنند و مادرها مقدسند و مادرها نجیبند، به عقب رانده‌شدند. مادرانی که ذوقشان همیشه کور شد و از آن‌ حجم از شور و شوق، فقط کوهی از اندوه ماند و شبیه به کاکتوسی که ماه‌ها آب ندیده، روز به روز از درون خالی شدند و پژمردند.
از رنج مادران بگو، از ایثارهای بی‌چشم‌داشت و دور ماندن از دلخوشی‌ها و فراغت. از برای دیگری و به خاطر دیگری، از خود گذشتن و آرزوهای خویش را از یاد بردن. از عمیقا پناه خواستن و ناگزیرانه، پناه شدن، نیاز داشتن و ناگزیرانه به نیازهای دیگری توجه کردن...
از رنج مادران بگو، از استعدادهای عجیب و بالقوه‌ای که بالفعل نشد، از رویاهایی که بافتند و به تن نکردند، از موهایی که سفید شدند و شادابی‌هایی که رنگ باختند و از ذهنی که به جای آرامش، فقط نگران بود.
از رنج مادران بگو، از اندوه دخترانِ دیروزی که همه به چشمِ انسانی قوی و از خودگذشته نگاهشان کردند و از اولین ثانیه‌ی تولد فرزندشان به بعد هیچ‌کس دخترک معصوم و شاداب و محبت‌خواهِ درونشان را به رسمیت نشناخت و از او توقعِ غرق شدن در مسئولیتی را داشتند که از ازل در ذهن‌ها ناعادلانه تعریف شده بود و آنان را به ناچار در نقشی فرو بردند که فقط محبت می‌کرد و فقط توجه می‌کرد و فقط مراقب بود و فقط پناه می‌شد و فقط و فقط و فقط مادر بود....
از مادران بگو، از دخترکان معصوم و پر آرزو و مشتاقی که زیر پوسته‌ی باورهای زمخت جامعه فراموش شدند...
#نرگس_صرافیان_طوفان

تصویر
۲ پاسخ

حرف حق

چقدر حق
راستش با خوندنش خیلی به یاد مادرم افتادم دقیقا خود مادرم توصیف کرد❤
البته منم دارم کاملا شبیه مادم میشم ولی یه نسخه ضعیف تر🥲

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت24
-چی شده شما دوتا دوباره مثل سگ و گربه شدین؟

-به بچه جماعت فضولیش نیومده، کیشته! برو سر درس و مشقت.

نیلا به محض شنیدن این حرف از زبان امیر انگار که به یکباره روی آتش نشسته باشد شروع به جلز و ولز کردن کرد.

محمد که سرگرم شدن امیر با کلکل کردن با نیلا را دید نفسی از سر آسودگی کشید.

واقعا حس میکرد که توانایی این را ندارد به او جواب پس بدهد!

احساس خستگی‌ای که در بدنش حس میکرد تا قبل از دیدن ملورین رسما از او مرده متحرک ساخته بود.

ولی الان که میتوانست در ده قدمی خودش دختری را ببیند که چند روز خواب و خیال راحت برایش باقی نگذاشته احساس آرامش بیشتری داشت.

با شدت گرفتن کلکل امیر و نیلا بی حوصله از کنارشان بلند شد و قدم‌هایش را به سمت بالکن کج کرد، اصلا حوصله این را نداشت که بخواهد در این مهمانی بماند.

دلش میخواست هرچه سریعتر زمان بگذرد و به نیمه شب نزدیکتر شود تا بتواند با ملورین تنها باشد، نگاهش را به آسمان تیره و ابری شب دوخت.

فقط خدا میدانست که تا به چه حد دل در دلش نیست که بتواند دوباره تن بی نقص ملورین را میان بازوهایش داشته باشد.
مامان آراد مامان آراد ۴ سالگی
#اتیسم
فکر کنم ادمیزاد تا یه حدی از غم و رنج رو میتونه تحمل کنه
از اون حد که میگذره انگار دیگه بی حس میشه!!
بعد از ۴ جلسه مشاوره با روانپزشک، امروز به این تشخیص و نتیجه رسید که شازده کوچولوی ما تو طیف اتیسم هست🫠( خفیف )
نمیدونم چرا گریم نمیاد! نمیدونم چرا انقدر ریلکسم چرا مضطرب نیستم چرا دراز کشیدم جلوی کولر و با گوشیم ور میرم!؟
چرا؟ چون فکر میکنم غمم از حد گذشته دیگه کاری از من بر نمیاد
اولین باری که دیدمش پر از امید بودم پر از هیجان از دیدن بزرگ شدنش
امروز هم بهش امید دارم ولی جنس امیدم فرق میکنه
امیدوارم توی این مسیر و توی دنیای پر از ناشناخته ی اتیسم بتونیم دووم بیاریم و نا امید نشیم
امیدوارم همون خدایی که بارها و بارها صداش کردم ولی چشماشو روی من بست حداقل به کودک بی گناهم نگاه کنه…
تو مسیر داشتم به امام رضا گله میکردم که من بچمو اوردم پیشت
به امید این بیت شعر اوردم که:
گفتی که دل شکسته باید اورد… ایا دل از این شکسته تر هم داریم؟!
ولی دلم بیشتر و بیشتر از قبل شکست💔
با همین دل تیکه تیکم بلند میشم بازم بچمو میفرستم مدرسه میفرستمش توی اجتماع، اراد هنوزم مامان داره هرچند که مامانش له و تیکه و تیکه باشه🙃