۶ پاسخ

میگم کاش گهواره امکان ویس داشت تا آدم هایی که مثل من حوصله خوندن تاپیک طولانی ندارن میزدن ویس رو گوش میدادن 😁😁😁
مدیونی فکر کنی گشادم 🤣🤣🤣

خیلی به دلم نشست

💕😘🥰حال کردم با خوندنش🥰

زندگی همیشه باب میل ادم پیش نمیره سعی کن از چیزی که داری لذتش رو ببری حسرت بی فایدس

ای کاش...
چ قشنگ
دقیقا اون جیزاییه ک من یک هفته س بخاطرش دلتنگم

👌👌👌👌👌👌👌

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت73

صدایش به قدری ضعیف بود که به گوش ملورین نرسد به همین خاطر گفت:

- ببخشید متوجه نشدم؟

محمد لبخندش را به سختی فرو خورد و دستی میان موهای نامرتبش کشید.

خواست حرفی بزند که همان لحظه صدای ناله‌ی تو گلویی توجه اش را جلب کرد.

سر چرخاند و چشمش به همان دختر دیشب افتاد که حال به سر و وضعی نامرتب روی تخت نیم خیز شده بود.

اخم در هم کشید و با دست جلوی میکروفون گوشی را پوشاند و گفت:

- هی؟

توجه دختر به او جلب شد و سر چرخاند.
محمد حتی نیم نگاهی به بالاتنه‌ی عریانش ننداخت و گفت:

- پاشو برو بیرون

حرفش را زد و دوباره گوشی را کنار گوشش گذاشت و با نیشی باز گفت:

- چخبر شده که شما بعد از یک ماه از ما سراغ گرفتین؟

ملورین لب گزید و با استرس عرقی را که روی شقیقه‌اش جریان گرفته بود پاک کرد و گفت:

- م...میشه لطفا...ببینمتون؟

محمد از خدایش بود که دوباره آن موجود ریزه میزه و دوست داشتنی را ببیند.

تمام این یک ماه فکرش به طرز ناجوری درگیر ملورین شده بود و او را میخواست!

ولی هیچ وقت بهانه‌ای پیدا نکرده بود که به سبب آن به دخترک نزدیک شود!
مامان طلا🌸مکرومه باف مامان طلا🌸مکرومه باف ۵ سالگی
کودک پوشک تب بچه
🌸 ماندلا چیست؟
شاید بعضی از دوستان اسم «ماندلا» را نشنیده باشند.

ماندلای دیوارکوب ✨
یک اثر هنری با نقش‌های دایره‌ای و متقارن است که نماد آرامش، تعادل و انرژی مثبت به شمار می‌رود. این دیوارکوب‌ها علاوه بر زیبایی، حس گرما و لطافت را به فضای خانه می‌بخشند و می‌توانند جلوه‌ای خاص به اتاق نشیمن، اتاق خواب، ورودی منزل یا محل کار بدهند.

هر ماندلا با دقت، حوصله و عشق به‌صورت دست‌بافت ساخته می‌شود؛ به همین دلیل هر کدام ارزش و زیبایی منحصربه‌فرد خود را دارند. ماندلا علاوه بر اینکه انتخابی زیبا برای دکوراسیون منزل است، می‌تواند هدیه‌ای خاص، هنری و ماندگار برای عزیزانتان نیز باشد. 🌿🤍

🎁 جایزه این ماه کانال این مینی ماندلای دیوارکوب دست‌بافت است که با عشق بافته شده و امیدوارم برنده‌ی خوش‌شانس این ماه از داشتنش لذت ببرد. 🌸💖
این مینی ماندلایی که تو دستهای بنده هست تو عکس هدیه این ماه هست تو رنگبندی پشت سرم قابل سفارشه
#مادر#کودک#تب#استامینوفن#سرماخوردگی
مامان دختر اصفهونی مامان دختر اصفهونی ۵ سالگی
از مادران بگو... از رنجِ مادرانی که به عشق و نوازش نیاز دارند و زیر بار مسئولیت سنگین مادری، نادیده گرفته‌می‌شوند و کنار گذاشته می‌شوند. از رنجِ مادرانی که با تمام هیجان و شور و اشتیاق اعلام حضور کردند و با یک هیس! مادرها که شیطنت نمی‌کنند و مادرها مقدسند و مادرها نجیبند، به عقب رانده‌شدند. مادرانی که ذوقشان همیشه کور شد و از آن‌ حجم از شور و شوق، فقط کوهی از اندوه ماند و شبیه به کاکتوسی که ماه‌ها آب ندیده، روز به روز از درون خالی شدند و پژمردند.
از رنج مادران بگو، از ایثارهای بی‌چشم‌داشت و دور ماندن از دلخوشی‌ها و فراغت. از برای دیگری و به خاطر دیگری، از خود گذشتن و آرزوهای خویش را از یاد بردن. از عمیقا پناه خواستن و ناگزیرانه، پناه شدن، نیاز داشتن و ناگزیرانه به نیازهای دیگری توجه کردن...
از رنج مادران بگو، از استعدادهای عجیب و بالقوه‌ای که بالفعل نشد، از رویاهایی که بافتند و به تن نکردند، از موهایی که سفید شدند و شادابی‌هایی که رنگ باختند و از ذهنی که به جای آرامش، فقط نگران بود.
از رنج مادران بگو، از اندوه دخترانِ دیروزی که همه به چشمِ انسانی قوی و از خودگذشته نگاهشان کردند و از اولین ثانیه‌ی تولد فرزندشان به بعد هیچ‌کس دخترک معصوم و شاداب و محبت‌خواهِ درونشان را به رسمیت نشناخت و از او توقعِ غرق شدن در مسئولیتی را داشتند که از ازل در ذهن‌ها ناعادلانه تعریف شده بود و آنان را به ناچار در نقشی فرو بردند که فقط محبت می‌کرد و فقط توجه می‌کرد و فقط مراقب بود و فقط پناه می‌شد و فقط و فقط و فقط مادر بود....
از مادران بگو، از دخترکان معصوم و پر آرزو و مشتاقی که زیر پوسته‌ی باورهای زمخت جامعه فراموش شدند...
#نرگس_صرافیان_طوفان
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت72

بهت زده گوشی را از کنار گوشش فاصله داد.
باور نمیکرد صدای آشنایی که در گوشش پیچیده شده، صدای ملورین باشد.

روی تخت نیم خیز شد و پتو را کمی پایین فرستاد و به ساعت نگاه کرد.

عقربه های ساعت عدد یازده را نشان میداد و این یعنی خستگی و مستیِ دشب به قدری زیاد بوده که نه ساعت یک سره بخوابد.

دستی میان موهایش کشید و سپس با لحنی شمرنده تر و خودمانی تر گفت:

- سلام، خوبی؟

اینبار نوبت ملورین بود که مکث کند و با استرس پوست ناخنش را بکند!

نگاهش به دختری که کنار دستش روی تخت دراز کشیده بود افتاد و اخم کرد.

- شما خوبین؟ من...من مزاحم که نشدم؟

پیش خود فکر کرد تمام این یک ماهی که گذشته را با یاد صاحبِ همین صدا سر کرده و حال او حرف از مزاحم بودن میزند؟
چه شوخی خنده داری!

از لبه‌ی تخت بلند شد و در اینه‌ی قدی که روبروی تختش بود، چشمش به پایین تنه‌ی پوشیده‌اش افتاد و این یعنی باز هم فکرِ ملورین کار خودش را کرده بود و حتی در اوج م*ستی هم اجازه نداده بود دست محمد به دخترِ دیگری بخورد.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبش را پوشش داد و اهسته و با تن صدایی ضعیف گفت:

- نیستی!
مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
آخرین باری که آهی از ته دل کشیدین، برای چی بوده؟ 🫂
💔 امروز توی گروه واتساپمون یه آه از ته دلم کشیدم...
توی یه گروه واتساپی هستم که بیشترمون از دوران بارداری با همیم.
از همون روزهایی که بچه‌هامون هنوز توی دلمون بودن، هر روز از حال هم باخبر بودیم؛ از لگدهای کوچولو گرفته تا زایمان و شیر و پوشک و تب و دندون و هزار جور دل‌نگرونی و خوشحالی.
حالا رسیدیم به روزهایی که همه‌شون دارن برای پیش‌ یکِ ِبچه‌هاشون خرید می‌کنن...
کیف و قمقمه و کفش و دفتر و لباس و این چیزها. 🎒
و من امروز فقط نگاه کردم و از ته دل گفتم:
کاش جوجوی من هم می‌تونست بره پیش‌دبستانی... ولی نمی‌تونه.
چند بار تا حالا بردمش مهد.
پول زیادی هم بابتش دادم. حتی دوره‌ی جذب رو هم خودم نشستم توی مهد، شاید کم‌کم بتونه از من جدا بشه و بمونه.
ولی نشد...
جدا نشد که نشد.
جیغ می‌زد و گریه می‌کرد؛ جوری که از شدت فشار، بدنش کبود می‌شد و آخرش خود کارکنان مهد می‌گفتن:
«ببرینش...»
جوجوی من اصلاً با این شلوغی‌ها و جمع‌ها کنار نمیاد.
اجتماعی شدن براش اون مسیر ساده و طبیعی‌ای نیست که برای خیلی از بچه‌هاست.
و منِ مادر، گاهی می‌مونم و یه آه... انگار یه تکه از آینده‌ای رو که برای بچه‌ام توی ذهنم ساخته بودی، باید آروم‌آروم پس بگیرم. 💔
با خودم فکر کردم:
این اولین آه جگرسوز من نیست
از این آه‌ها قراره بارها و بارها هم توی مسیر پرفراز و نشیب اتیسم داشته باشم.
شما هم این لحظه‌ها رو داشتین؟
چی بوده که یه گوشه‌ی دلتون رو سوزونده؟
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت40

-نمی‌تونم مینو منتظر منه، می‌ترسه اگر خونه نباشم باید برم خونم.

وقتی صداقت در حرف‌هایش باعث شد راهنما بزند و مسیر را به سمت پایین شهر دور بزند.

هر دو تا مقصد سکوت کرده بودند و‌ ملورین هر از گاهی به کیسه داخل دستش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زند.

با این وسایل خورد و خوراک چند ماهشان جور شده بود و فقط مجبور بود پول داروهای مینو را بدهد.

محمد با دیدن ملورین آب دهانش را به سختی قورت داد، مثل اینکه واقعا محتاج بود که با چند تا بسته خوراکی اینطوری خوشحالی می‌کرد.

با یک دست فرمانش را گرفت و دستش را جلو برد، ملورین خودش را جمع کرد و به محمد نگاه انداخت.

در داشبورد را باز کرد و کاندوم و قرص‌ها را کنار زد، دستش را بیشتر دراز کرد و حواسش را به جلو داد.

دستش که به پول هایی که در داشبورد خورد برداشت و به ملورین گفت:
-در داشبورد رو ببند.

ملورین سر تکان داد و این کار را انجام داد، در حال رسیدن به مقصر بودند که یک دسته تراول دستش داد.

دختر همونطور به دست محمد خیره شده بود که توی هوا تکانش داد.
-بگیر دستم خشک‌شد.

-این چیه؟
-بگیرش.

ملورین از دستش گرفت و سوالی به نیم‌رخش نگاه کرد.
-برای خرج دوا و درمون خواهرت به دردت می‌خوره.

ملورین بغضی کرد این خانواده بیشتر از هر کسی به دادش رسیده بودند، همسایه‌های چندین ساله‌اش که اصلا برایشان اهمیتی نداشت که با چه چیزی دست وپنجه نرم میکرد