۱۳ پاسخ

مهربون تر از خدا رفیق سراغ داری وضو بگیر جانماز پهن کن بشین پادرد ودل اینقد آروم میشی دلت نمیخواد از جانماز دل بکنی

نماز بخون و قران . فیلم مورد علاقه ات ببین . یه دفترچه یادداشت بردار و ناراحتیات بنویس خیلی حال و روحیه ات عوض میشه

گریه میکنم

منم دلم گرفته خیلی خیلی 😢

فقط گریه هیچی دیگه آرومم نمیکنه 😔

نماز میخونم قرآن میخونم آروم میشم
انشاالله شما هم هر مشکلی که آرامش تون گرفته حل شه 🤲🤲🤲

منم از همه چی خسته شدم
همش میگم پدر و مادرم بیاد جلو شولرم صحبت کنم تکلیف مشخص کنم
ولی باز تمام ترسم پسرمه
برلی اینکه هر کاری کردم تو چشش شوهرم نیوند هر چی مراعات کردم چیزی نگفتم اون تلب کار شد بهترین لحظات زندگیمو خراب کرد
من سکوت کردم ولی اون حق به جانب تر شد
فقط فرقمون اینه مامستاحر نیستیم
و خودم شاغلم
باورت میشه پارسال طی سال کلا ۳ تومن بهم داده باشه لباس و کارای دیگه رو خودم خرج کردم
عید ۴ تومن داده ۲برای من ۲ برای پسرم
اونوقت لباسای مسرم فقط شد ۴ تومن
اون ۳ تومنی که گفتم طی سال داده ۲ تومنشو عید داد
حالا ماهانه داره به خواهرش و بقیه میده خرج کردن برای بقیه هم همینطور

عزیزم خدا بهت ارامش بده، من که افسردگی گرفتم حتی گریه هم نمیتونم کنم،حال روحیم خوب نیست

دلم میگیره یه آهنگ ملایم میزارم یه وقتا هی بغضم میگیره چشمام پر میشه به خودم میگم ضعیف نباش باید از مشکلاتت بزرگتر باشی تنها کسی که قراره تورو نجات بده خودتی تو باید پناه بچت باشی نه اینکه کم بیاری و گریه کنی خودمو یواش یواش جمع و جور میکنم پا میشم با بچم یکمی بازی میکنم مثلا نقاشی کشیدن یا شعر خوندن بعدش به خونه میرسم بعدم میرم حمام بعدش میام یکمی به خودم میرسم آرایش میکنم عطر میزنم و سعی میکنم خودمو از اون فکرای تو سرم دور کنم

منم دلم قد دنیا گرفته
😭😭😭

همسرمو بغل میکنم😬

یه حدیث کسا میخونم و میسپارم دست حضرت زهرا....واقعا آرومم میکنه

گریه و گریه تنها کاری که بلدم دلمم خیلی وقته از همه چی پره.چرا دلت گرفته؟؟کاش خدا مرگ من برسونه جز این آرزویی ندارم از همه چی خستم

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...