۵ پاسخ

جون جون بارون ولی یهویی جهنمش کردا

به به🥲 شیراز از دیروز ابریه دریغ از ی قطره بارون

آی آی🥹🥹

چه حس خوبی کدوم شهر هستید داره بارون میاد

حست رو کامل میفهمم
وقتی خیلی دلت غصه داره و نا امیدی
انگار خدا برای ادم نشونه میفرسته
یه اتفاق عادی میفته
ولی تو یه چیز دیگه تو قلبتت حس میکنی
شبیه معجزه
که بین تو و خدای خودت اتفاق افتاده
بارون و شیشه. همیشه هست
مطمئن باش یه چیزای دیگه ای پشتش هست که ما نمیبینیم

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۳۷
گلزار
عابد سرشو پایین انداخت و باهام حرفی نداشت دیگه بزنه ...
حمیده خبرشو به مامان تاج داد و روزهای شیرین بارداری من شروع شدن ...چشم انتظار بودم که شکم بزرگ بشه و اون روزها یکم از دردهام کم‌ شده بود ...لباس که میدیدم دلم ضعف میرفت براش میخریدم‌...
اونموقع نمیدونستم‌ دختر یا پسره، ولی عمیق دوستش داشتم ...
مامان تاج هیچ وقت دخالتی نمیکرد و عابد انقدر مراقبم بود که تبدیل شده بود به پدرم ...تنها دارایی من عکس سیاه و سفید سالار خان بود...اون عکس همیشه سنگ‌صبور تنهایی هام بود...
اون روزهای عجیب و غریب سپری میشد و بالاخره اولین روزهای بهار پنجاه دخترم به دنیا اومد..یکی شبیه خودم...حداقل دیگه غربت برام سخت نبود...شیرین اومده بود با کلی خوشحالی ...
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅
با کلی مهربونی ...دستهای کوچیکش و لبهای قرمزش شد برام یه زندگی جدید ...
از روزی که شیرین بدنیا اومد اتاقمو با عابد جدا کردم ...تو رختخواب کوچولومو بین دستهام گرفته بودم و میبوسیدمش که مامان تاج بوسه بر سر پر از موش زد و گفت :اسمشو بزاریم‌...
بین حرفش پریدم و گفتم : اسمشو میخوام شیرین بزارم ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۲۲
جهــــــــــــان
اون چند روز با ژینوس سرگرم بودم و به کل درس و امتحانمو ول کرده بودم ... پابلو هم هر روز با مادرش میومد و پیش جاوید بود ... و چقدر ازشون ممنون بودم که تو اون وضعیت مارو تنها نزاشته بودن ...داغ سنگینی بود ... شونه های جاوید خمیده شده بود ... فقط خدارو شکر می کردم ژینوس یادگار ژانین سالم بود، فقط چون زود بدنیا اومده بود یکم ظریف و ریزه میزه بود اما عجیب به ژانین خدابیامرز شباهت داشت ... مادر پابلو می گفت نوزاد تا یکماهگی اصلا چهره اش معلوم نمیشه ،اما ژینوس از حالا معلومه شبیه مادر مرحومشه...
بلاخره کارهای جاوید انجام شد، برای ژینوس هم شناسنامه گرفت و برگشت ایران ... خیلی دلم میخواست همراهش میرفتم یه جوراییی منم از پاریس بیزار شده بودم ..پاریسی که منو یاد ژانین عزیزم می انداخت و داغمو تازه می کرد...اما جاوید با تصمیمم به شدت مخ.الفت کرد ،بهم گفت باید بمونم و امتحانمو با موفقیت پشت سر بزارم و درس بخونم بخاطر اینکه روح ژانین در آرامش باشه، چراکه ژانین عاشق این بود که من درس بخونم و موفق بشم ...
با حرفای جاوید یکم به خودم اومدم و با جدیت شروع کردم یکهفته باقیمونده تا امتحانمو درس خوندم ...امتحانمو که دادم سریع بلیط خریدمو منم رفتم ایران ....
تو خونه ما چه اوضاعی بود ... خانوم جانم دوباره ضربه بدی خورده بود ...از عشق و علاقه اش به ژانین با خبر بودم ... دوران سختی بود که بازگو کردنش فقط قلبمو به درد میاره...جاوید در خانه خودمون مستقر شده بود و خونه خودشم همونطور دست نخورده نگه داشته بود، می گفت اونجا بوی ژانینو میده ...