آخرین باری که آهی از ته دل کشیدین، برای چی بوده؟ 🫂
💔 امروز توی گروه واتساپمون یه آه از ته دلم کشیدم...
توی یه گروه واتساپی هستم که بیشترمون از دوران بارداری با همیم.
از همون روزهایی که بچه‌هامون هنوز توی دلمون بودن، هر روز از حال هم باخبر بودیم؛ از لگدهای کوچولو گرفته تا زایمان و شیر و پوشک و تب و دندون و هزار جور دل‌نگرونی و خوشحالی.
حالا رسیدیم به روزهایی که همه‌شون دارن برای پیش‌ یکِ ِبچه‌هاشون خرید می‌کنن...
کیف و قمقمه و کفش و دفتر و لباس و این چیزها. 🎒
و من امروز فقط نگاه کردم و از ته دل گفتم:
کاش جوجوی من هم می‌تونست بره پیش‌دبستانی... ولی نمی‌تونه.
چند بار تا حالا بردمش مهد.
پول زیادی هم بابتش دادم. حتی دوره‌ی جذب رو هم خودم نشستم توی مهد، شاید کم‌کم بتونه از من جدا بشه و بمونه.
ولی نشد...
جدا نشد که نشد.
جیغ می‌زد و گریه می‌کرد؛ جوری که از شدت فشار، بدنش کبود می‌شد و آخرش خود کارکنان مهد می‌گفتن:
«ببرینش...»
جوجوی من اصلاً با این شلوغی‌ها و جمع‌ها کنار نمیاد.
اجتماعی شدن براش اون مسیر ساده و طبیعی‌ای نیست که برای خیلی از بچه‌هاست.
و منِ مادر، گاهی می‌مونم و یه آه... انگار یه تکه از آینده‌ای رو که برای بچه‌ام توی ذهنم ساخته بودی، باید آروم‌آروم پس بگیرم. 💔
با خودم فکر کردم:
این اولین آه جگرسوز من نیست
از این آه‌ها قراره بارها و بارها هم توی مسیر پرفراز و نشیب اتیسم داشته باشم.
شما هم این لحظه‌ها رو داشتین؟
چی بوده که یه گوشه‌ی دلتون رو سوزونده؟

تصویر
۳۷ پاسخ

عزیزم به نظرم از گروه لفت بده شما اگه اذیت میشی
هر بچه اش مسیر زندگی اش متفاوته. خودت بهتر از من میدونی بچه های اتیسم واقعا توی زمینه های خاصی خیلی با استعداد میشن

چقدر نازه ماشالله😍😍😍من فقط زیبایی دیدم

به نظرم سورن جان با بچه های معمولی هیچ فرقی نداره فقط اضطراب جدایی اش بالاست
انشاالله حل بشه به امید خدا

خدا قطعا به دلت نگاه میکنه و میره پیش دبستانی
نگران نباش عزیزم

عزیزم خیلی خیلی درکت میکنم
خدا قطعا قدرتی درشما دیده که دراین مسیر قرارت داده
شاید مسیری که پسرت گلت توش هست براش خیلی خیلی خوب باشه نگران نباش خدا باشماست مطمئن باش بهترین هارو سره راهتون قرار میده
مهم اینه شما با آگاهی داری پیش میری پسر شما خاص هستش و خاص بزرگ میشه و مطمئنم که از بهترین ها موفق ترین ها میشه
چه بسا شاید اگه مثل بقیه بود معلوم نبود چه سرنوشتی خواهد داشت
خیلی حسرت ها تو دلمون هست و مونده که خیلی آه ها کشیدیم ولی باید قبول کنیم زندگی همینه و ادامه داره با هزارها پستی و بلندی

آه و صد آه برای پسرم

وقتی همه دست ب دست هم دادن تا عروسیمون رو کنسل کنن.. کارت های عروسی رو دستمون موند... ننه باباهامونم نیومدن... بخاطر اختلاف ها و حرفا ها و خبرچینی های جاریم و کوتاهی خانواده ام ک جهاز ندادن... حسررررررت لباس عروس و ماشین عرووووووس و رقص عروس دومادی صدای کِل کشیدن و شاباش ریختن دوماد رو سر عروس و.... تا ابد با منه... هیچوقت جاریمو نمیبخشم کاری کرد ک خانواده شوهرم ب زنگم نزدن.. قربون خدا برم ک ب جاریم 5تا دختر داده و خانواده همسرم پسر پرستن... 7تاجاری هستیم همه پسر دارن جز همون جاریم همیشه تو همه جم ها تحقیرش میکنن ای دلم خنک میشه آن شالله دختراشم حسرت عروسی ب دلشون بمونه حسرت آرزوهاشون.. فعلا ک دوتا دختر بزرگ ها دانشگاه دولتی قبول نشدن و برا دانشگاه آزاد هم برادر شوهرم پولی نداره.. هر روز ی چشمشون اشکه یکی خون... دارم لذذذذذت میبرم چون ی روزی این جاریم خون ب جیگر کرد منو اشک منو دوسال تمام درآورد بدون اینکه من بدونم مقصر بهم ریختگی زندگیم اونه... آنقدر زرنگ بود ک سپردمش ب خدا... و قربونش بشم خدا فعلا ک داره خوب چوبشون میزنه

مامان سورن عزیزم ببخشید میدونم ربطی به تاپییک نداره اما پادکست و کتاب های راجب افزایش اعتماد بنفس سراغ ندارید؟؟میشه پیشنهاد بدید؟؟

قربون خودت و دلت فرزانه قشنگم🤍

سلام مامان گلی
یه گروه تو روبیکا زدیم که وسایل نوزادمون رو که سالمه و نمیخوابم بزاریم و بفروشیم
گروه تازه درست شده اگه دوست داشتی عضو شو شاید به دردت بخوره
اگه خواستی به ای دیم پیام بده لینک بفرستم برات @vida_shz

موقعی ک ب اراد قرص هاش میدم بعد یک سال هنوز باورم نمیشه میگم واقعا اینا برای اراده جرا باید قرص بخوره؟ چقدر ادامه داره این درمان؟ خیلی ناراحت میشم ک از روزای ک باید لذت می‌بردم از بزرگ شدنش باید پرخاشگری هاش تحمل کنم حست درک میکنم ولی مادرا چاره ای جز قوی بودن ندارن

همه ی مدل آه کشیدن تو زندگیشون فکر میکنم ..من میخواستم مهاجرت کنم همه وسایلامو فروختم همه چیمم اونم چون عجله ای بود ارزون دادم بعدش متاسفانه مادرشوهرم مریض شد درواقعوسالهابود مریض بود تحت درمان دیگ اخرش خدابیامرز فوت شد بدنش کشش تحمل دارو رو هم نداشت شوهرم کلی خرج کرد بره مراسم اینا... خلاصه الان روهوا موندیم فقط وسایل مورد نیاز گرفتیم تو ی خونه مستجری بدون اتاق ... اوایل خیلی اعصابم هورد میشد شاید الانم هورمونام بهم بریزه همینجوری بشم اما تلاش میکنم خیلی غرق نشم چون انرزی ک ازم میره از شوهرمم انرژی خواری میکنم و ازار دهندس واقعا.. گاهی میگم چ ارزوهایی داشتم واسه ایندمون وپسرمون ... متوجه حالت هستم میبینی خیلیا اون چیزی رو ک براشون عادی براتو یابره من شده ارزو...دیگ توکل ب خدا فقط دعا کنیم تنمون سلامت باشه بتونیم از این چالش ها سرافراز بیرون بییایم.. انشاءالله گل پسرشمام پیشرفت میکنه با کمک مودر و پدر اگاهش... نگران نباش

عزیزم فرزانه جان من به عنوان یه مادر از ته قلبم برات دعا میکنم که سورن زیبا مثل بقیه بچه های دیگه راحت بره مدرسه تا شما هم براش ذوق کنید عزیزم😍

سلام فرزانه جان خوبی گلم ناامیدنشوخداخودش گفته بعداز هرتاریکی یک روشنایی هم هست بس عزیزم منتظرباش من وبه روزهای فکرکن کن سورن روز به روز اجعتماعی می شه وپیشرفت می کنه باورت می شه پسرم بزرگه سال ک۶ ۱۰ ساله از ۵ یالگی روی انگشتهاش راه می ره ودکترهم برم کفش براش درست کردم پابند یک مدت درست راه می ره ودوباره مثل قبل دکترگفت فعلا عمل نمی خوادارشیبهای پاش داره کشیده میشه نموتونه عادی راه بره باورکن هرشب بایدانگشتهای پاشوپمادبزنم زخم گاهی ولی امیدوارم مدرسه هم می ره ولی شیطون خیلی امیدوارم روزی درست بشه ناامیدی بزرگترین گناه

ای جان خداحفظش کنه برات عزیزم🙏🏼💜

عزیزم خدا حفظش کنه برات بالاخره همه این مراجل و میگذرونه حالا شاید کمی دیرت با فرار و‌نشیب زیاد ترو خدا ناراحت نکن خودت و خودت به این فهمیده ای عافلی پسر به این نازی پسر منم که اتیسم نیست نموند مهد سه بار امتحان کردم تو این پنج سال استرس زیاد میگیره و حتی یه بار پا به فرار گذاشت از مهد ولی میگم بالاخره یه روز خودش میره اسلا شده یکسال دیرتر هم بره مدرسه هیچ انفاقی نمیفته اسلا خودت و سرزنش نکن تو بهترین و کاملتربن مامانی هستی که دیدم تو گهواره مهم اینه همه تلاشت و داری میکنی برای پسر گلت 😘

الهی قربونت برم درکت میکنم عزیزم خیلی طبیعیه این آه کشیدنت ......
ان شاالله خدا برای تو و سورن عزیزم بهترینا رو رقم بزنه .

راستش من خونه ندارم تو ی خونه خیلی معمولی و کوچيک ک از پدر شوهرمه زندگی میکنیم تا خونه دار شیم ..‌. حالا من همین رو پذیرفتم ک تازگیا روی همین هم منت میزارن و میخان ما رو
بيرون کنن
واقعا تو فامیل نگا میکنم کسایی ک خونه دارن آه میکشم خداروشکر اصلا آدم حسودی نیستم همیشه برا همه دعا میکنم آخرش برا خودم . سر همین خونه هم همیشه میگم خدا جون چی میشه ب ما هم بدی نه خیلی آنچنانی هااا معمولی باشه راضیم ب خدا ....

منم چقد آه کشیدم
تو چقد قوی هستی فرزانه جانم
همین که اینقد راحت راجع به چیزی که تو دلته حرف میزنی خیلی ارزشمنده،نشون دهنده ی اینکه چقد با خودت در صلحی

منم پسرم ۵سال داره وشرایط شما وتفاوت هایی که خوردم میکنه که چرا این همه باید تحمل داشته باشیم نگاه ها رو توجه نکنیم هر روز بغضم میترکه واه میکشم برای آینده مبهممون برای مظلومیت این فرشته

نمیدونم چرا ولی منم اه کشیدم😔

هزارماشالا چه پسر قشنگی😍😘 هممون از این آه ها داریم تو مسیر زندگیمون عزیزم. امیدوارم مسیرت هموار باشه مامان قوی💌

منم ذوق و شوقم پسرم بود همش ب عروسیش فکر میکردم ب بزرگ شدنش ک اگه بزرگ بشه ریش و سبیل دربیاره چه شکلی میشه میبردم هر بار دکتر قد و‌وزن میگفت قدش بلنده و اینا از خوشحالی تو دلم بال درمیاوردم
تا اینکه ی دفعه پارسال همین موقع متوجه انحراف ستون فقراتش شدم داغوووونم مدام آه میکشم

قبلا تو گهواره گفتع بودم
پسر منم بشدت جمع گریز و ترسو بود
از صداها میترسید حتا
۳سال و نبم ک بود بردم باشگاه
جلسه اول ورزش کرد
اما از جلسه دوم تا ۶ماه از من جدانشد ،کنارم مینشست.حاضر نبود بره بین بچها یا حتا مربی بیاد کنارش
گاهی کنار من ورزش میکرد و ب محض دیدن مربی میومد بغلم
اگه اهنگ میزدن گوشاشو میگرفت و بغض میکرد
من ۶ماه بردمش ،۶ماه شهریه هم دادم
بعد از ۶ماه گفت منو میبری میش مربی؟
کم کم رفت جلو
ترسش ریخت
از اونجا ک شش ماه اولی هست ،زودتر رفت مدرسه
برای مدرسه ب مشکل نخوردیم ،یعنی اضطراب جدایی نداست دیگه
الان پسرم ۸ سالشه ،درسته اون روزا خییییلی سخت گذشت،خصوصا نظرات بقیا خانما ،اما من کوتاه نیومد
اگه ترسید بغلش کردم
گفتم من جایی نمیرم ،هستم ،تا هروقت تو بخای

من هرروز آه میکشم برای زندگی که لایقش نبودم و به زور بهم تحمیل شد برای جوونیی که نکردیم و.....

چقد خوشگلو نازه خدایا
اینا فرشته های روی زمینن واقعا

من فقط با دیدن این تایپیک ها گریم می‌گیره

منم وقتی چند روز پیش بچه خواهر شوهرم رفت مهد و عکسشو برام فرستادن کلی آه کشیدم و گریه کردم چون دخترم الان اگ بود باید می‌رفت مهد و همیشه می‌گفت من عاشق مهدکودکم منو بذار مهد بعد تو برو کلاس😔😔😔

عزیزم به نظرم به دلت نگیر دختر من هم همینطوره 🥲

ای جان چه پسر خوشگلو خوشتیپی

فرزانه جان سورن دوستی نداره که باهاش راحت باشه ؟ که به بهانه این دوست مهد بمونه ؟ این تنها راهی بود که به ذهنم رسید امیدوارم سال بعد درگیر خرید وسایل مهد سورن جان باشی

برای خوشی های نکرده 🥹🥲

فرزانه عزیزم تو خیلی قوی هستی و سورن جان واقعا خوش شانسه که تو رو داره ❤️
امیدوارم خدا به دلت آرامش بده و از در غیبش مشکلت رو حل کنه🤲

من این روزا وقتی دلم برای مامانم تنگ میشه آه میکشم، هشت ساله که فوت کرده و من این روزای مادری خیلی به یادش میفتم

ماشالله چقدر سورن نازو معصومه
چقدر چهرشو اون چشمای خوشکلشو دوست دارم❤
خدا برات حفظش کنه فرزانه جان🌟
من دیشبم دلم به شدت گرفت وآه کشیدم، دلم از دست آشنایان شکست از رفتارها و تبعیض هایی که قائل میشن
از سنجیدن ارزش هرکسی به میزان پول و دارایی که داره دلم رنجید
اه کشیدمو گفتم خدایا ما گناهی نداریم فقط مثل بقیه اقوام و آشناهامون پول دار نیستیم،،، در عوضش خدای خوبی داریم که هیچگاه تنهامون نزاشته به خدا گغتم تو از هر پول و ثروتی برای من با ارزشتری،،،
فرزانه جان خدای مهربون به اندازه توان ما بهمون غم یا رنج میده
تو خیلی قوی هستی،،، سورن عزیز یک پسر فوق العاده هست که در اینده به بهترین جایگاه میرسه

هر روز اه میکشم ک ای کاش ازدواج نمیکردم با این مرد

منم تقریبا هر روز آه میکشم ای کاش ازدواج بهتری داشتم ای کاش بچه های نازم بابای درست و حسابی داشتن

منم پریشب از ته دلم آه کشیدم گفتم چیشد ک یهو زندگی قشنگم رو ب خراب شدن رفته , کی مقصره؟ چرا بقیه ک اینقدر زبون دارن و هزار دوز و‌کلک همه چیزشون اوکیه, , جی بگم دیکه سپردم دست خدام ، من فدای تو و پسر قشنگمون 💖

سلامت باشه خیلی زیباست اسپند دود کن براش

عزیزم سورن قشنگم چقد تو نازی🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد ۵ سالگی
#اتیسم
فکر کنم ادمیزاد تا یه حدی از غم و رنج رو میتونه تحمل کنه
از اون حد که میگذره انگار دیگه بی حس میشه!!
بعد از ۴ جلسه مشاوره با روانپزشک، امروز به این تشخیص و نتیجه رسید که شازده کوچولوی ما تو طیف اتیسم هست🫠( خفیف )
نمیدونم چرا گریم نمیاد! نمیدونم چرا انقدر ریلکسم چرا مضطرب نیستم چرا دراز کشیدم جلوی کولر و با گوشیم ور میرم!؟
چرا؟ چون فکر میکنم غمم از حد گذشته دیگه کاری از من بر نمیاد
اولین باری که دیدمش پر از امید بودم پر از هیجان از دیدن بزرگ شدنش
امروز هم بهش امید دارم ولی جنس امیدم فرق میکنه
امیدوارم توی این مسیر و توی دنیای پر از ناشناخته ی اتیسم بتونیم دووم بیاریم و نا امید نشیم
امیدوارم همون خدایی که بارها و بارها صداش کردم ولی چشماشو روی من بست حداقل به کودک بی گناهم نگاه کنه…
تو مسیر داشتم به امام رضا گله میکردم که من بچمو اوردم پیشت
به امید این بیت شعر اوردم که:
گفتی که دل شکسته باید اورد… ایا دل از این شکسته تر هم داریم؟!
ولی دلم بیشتر و بیشتر از قبل شکست💔
با همین دل تیکه تیکم بلند میشم بازم بچمو میفرستم مدرسه میفرستمش توی اجتماع، اراد هنوزم مامان داره هرچند که مامانش له و تیکه و تیکه باشه🙃
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
نازنینان من، چقدر توی زندگی‌تون احساس آزادی می‌کنین؟🕊
بهتره این‌جوری بپرسم.
این روزا بیشتر از همه دلتون می‌خواد کدوم آزادی کوچیک رو داشته باشین، ولی ندارین؟
آزادیِ تنها موندن و چند ساعت با خودتون بودن؟
آزادیِ پوشیدن هر لباسی که دلتون می‌خواد؟
آزادیِ یهویی بیرون‌زدن از خونه؟
آزادیِ پول خرج کردن، بدون اینکه لازم باشه بابت هر خرجی توضیح بدین؟
آزادیِ یه تصمیم رو فقط برای خودتون گرفتن؟
آزادیِ داشتن چند ساعت وقتِ شخصی؟
یا حتی آزادیِ یه روز کامل که هیچ‌کس ازتون چیزی نخواد؟
من از هجده‌سالگی تا سی‌وچهارسالگی، آزادِ آزاد زندگی می‌کردم.
هر جا دلم می‌خواست می‌رفتم، هر وقت دلم می‌خواست می‌زدم بیرون، تصمیم‌هام فقط به خودم مربوط می‌شد.
بعد کم‌کم خانواده اومد...
مسئولیت اومد...
و اون «فرزانه‌ی بی‌خیال و آزاد»، رفت یه گوشه نشست و شد بخشی از خاطراتم.
راستش رو بخواین، گاهی دلم برای اون آزادیِ بی‌مرز تنگ می‌شه.
جالب اینه که بعضی وقتا توی خواب‌هام دوباره برمی‌گردم به همون سال‌ها؛
همون آدمِ رها و آزاد می‌شم و برای چند ساعت، دوباره مزه‌ی اون زندگی رو می‌چشم.
🥹

شما دلتون برای کدوم آزادی تنگ شده؟ 🌱
چه محدودیتی آزادی شما رو ازتون گرفته؟
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
هشدار جدی ⛔️
⚠️ اگه روحیه‌ی حساسی دارین، این تاپیک رو نخونین
به نظر شما چطور ممکنه یک مادر به چنین نقطه‌ای برسه؟
داستان لیندسی کلنزی رو شنیدین؟
یه مادر آمریکایی که با همسرش و سه تا بچه‌ش زندگی می‌کرد و بعد از تولد بچه‌هاش با مشکلات شدید روحی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.
ماجرا خیلی تلخ شد وقتی که همسرش  از خونه بیرون رفته بود، لیندسی به سه تا بچه‌ش به قصد کشت حمله کرد. دو تا از بچه‌ها همون روز فوت کردن و نوزادش هم چند روز بعد از دنیا رفت. خود لیندسی هم بعد از حادثه از پنجره‌ی خونه پایین پرید و به‌شدت آسیب دید.
بعد از ماجرا، بحث اصلی پرونده این بود که وضعیت روانی لیندسی موقع حادثه چقدر روی رفتار و مسئولیتش تأثیر داشته؟! خانواده‌ش و وکیلش  درباره‌ی مشکلات شدید روانی و داروهایی که مصرف می‌کرد صحبت کردن و پرونده از نظر پزشکی و حقوقی خیلی پیچیده شد.
چیزی که این داستان رو برای خیلی‌ها تکان‌دهنده‌تر کرد اینه که قبل از این اتفاق، از بیرون شبیه یه خانواده‌ی کاملاً معمولی به نظر می‌رسیدن. 😔
نظرتون درباره‌ی این ماجرا چیه؟ آیا وضعیت روحی یک مادر می‌تونه تا این حد آسیب‌زا و ترسناک بشه؟ یا اصلاً لیندسی ذاتاً قاتل‌ بالفطره و یک شخصیت ضداجتماع بوده؟
مامان ☘️کنجد☘️ مامان ☘️کنجد☘️ ۵ سالگی
مامانا کدوم پیش دبستانی بهتره؟
من تا پارسال پسرم مهد میرفت از اینایی که تو خونه بزرگ هست و خب اتاق بازی داشت و امکاناتش زیاد بود
از امسال میگن چون سال دیگه باید برن اول بهتره تو محیط مدرسه باشن
دوتا دیدم تو محیط مدرسه هردو غیرانتفاعی، محیط مثل مهدای قبل نبود یکم خشک بود ،اللن نمیدونم امسال ببرمش اینجا که هم نزدیکه بهم و راحت میتونم ببرمش(تا خونه دو دقیقه هست با ماشین )
یا همون مهد قبلی ببرمش که تا خونه ۱۰دقیقه با ماشینه و باید از اتوبان برم(چون باردارم یکم استرس میگیرم با سرویسم نمیخام بفرستمش)
مورد دیگه ای هم هست مهدای قبلی که میبردم محیط نکهداری دارن یعنی امسال بهمن زایمانمه میتونم چند روز اول که کمکی ندارم از ۷صبح تا ۶ بعد از ظهر پسرمو به مهد بسپرم مراقبش باشن(کسی رو تو این شهر ندارم نیرو کمکی هم واسه بعد زایمان که خودم خونه باشم قراره بگیرم ولی بچه رو باهاش تنها بذارم نمیتونم) ولی محیط مدرسه ساعت ۱۲ظهر باید بیاد خونه
از طرفی پسرم یکم لوسه همسرم میگه بره بین پسرا تو محیط مدرسه بتونه ملاس اول از پس خودش بربیاد،حالا بنظر شما کدوم؟
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
تا حالا بین «مادر بودن» و «خودت بودن» گیر کردی؟
به نظرتون کار کردن یا درس خوندنِ مادر، در نهایت برای بچه تأثیر مثبت داره یا منفی؟
مامان‌های شاغل یا دانشجو، وقتی سر کار یا دانشگاه هستید، واقعاً ذهنتون هم از بچه و خونه جدا می‌شه؟ یا بار ذهنی خانواده همچنان همراهتونه؟
من خودم این روزها درگیر نوشتن رساله‌ی دکتری‌ام و راستش گاهی وسط کار، به‌جای اینکه ذهنم فقط روی رساله باشه، یکهو فکرم می‌ره سمت بچه‌م...
«نکنه دارم ازش غافل می‌شم؟»
«نکنه توی سال‌های طلایی زندگیش باید بیشتر کنارش باشم؟»
«نکنه دارم برای موفقیت خودم، بچه‌م رو نادیده می‌گیرم؟»
گاهی همین فکرها باعث می‌شه از موفقیت خودم لذتِ آنچنانی نبرم و حتی وقتی باید با تمرکز کار کنم، ذهنم جای دیگه‌ای باشه و عملکردم افت کنه.
از یه طرف، واقعاً دلم نمی‌خواد تمام رویاهام رو کنار بذارم.
بنایی که با سختی ساختم، واژگون کنم. حس می‌کنم من فقط «مامان» نیستم؛ یک آدمم با آرزوها، علایق و مسیری که قبل از مادر شدن شروعش کرده بودم و هنوز هم دوست دارم ادامه‌ش بدم.
دوست دارم بدون قضاوت از تجربه‌هاتون بشنوم. ❤️
شما همزمان با فرزندپروری چه کاری انجام می‌دید؟ کار، تحصیل، کسب‌وکار، هنر یا هر چیز دیگه‌ای؟
و مهم‌تر از همه: از حس و حال خودتون بگید؛ تا حالا شده بین مادری و دنبال کردن رویای خودتون احساس عذاب وجدان یا دوگانگی کنید؟
مامان طاها و نورا مامان طاها و نورا ۴ ماهگی
خانما ، من یه مشکلی دارم با پسرم ، شاید باورتون نشه ولی پسرم به من حسادت می‌کنه ، خیلی شدید باباییه ، با این که وقتی کار اشتباهی می‌کنه باباش باهاش برخورد می‌کنه ولی من بیشتر وقتا در برابرش کوتاه میام اما یه وقتایی یه جوری باهام برخورد می‌کنه انگار نه انگار که من مامانشم انگار دشمنشم ، مثلا بیرون بودیم ، چند تا عکس ازش گرفتیم یهو به شوهرم گفتم اینجا وایمیسم یه عکس تکی ازم بگیر اینقدر عصبانی شده میگه نمی‌خوام مامان عکس بگیره باید فقط از من عکس بگیری ، دیروز رفتیم بازار برای خودم یه کفش بگیرم ، اولش که میگه تو که کفش داری چرا میخوای کفش بگیری ؟کلی تو مغازه بد خلقی کرده اونم باباش بهش گفت چرا اینجوری می‌کنی وایسا تا مامان خریدشو بکنه بعد میریم دیگه تحمل کرد وقتیم خریدم بهم میگه خیلی زشته ، باور کنید قبلش برای پسرم یه لباس دیدم با این که نیاز نداشت گرفتم بعدش یه اسباب بازی خودم دیدم گفتم نگاه از اینایی که دوست داری وایسادیم براش گرفتیم نمی‌دونم چرا نسبت به من این‌قدر بده ،بعضی وقتا دلم میخواد گریه کنم ،نمیدونم چی کار کنم درست بشه 😔