نازنینان من، چقدر توی زندگی‌تون احساس آزادی می‌کنین؟🕊
بهتره این‌جوری بپرسم.
این روزا بیشتر از همه دلتون می‌خواد کدوم آزادی کوچیک رو داشته باشین، ولی ندارین؟
آزادیِ تنها موندن و چند ساعت با خودتون بودن؟
آزادیِ پوشیدن هر لباسی که دلتون می‌خواد؟
آزادیِ یهویی بیرون‌زدن از خونه؟
آزادیِ پول خرج کردن، بدون اینکه لازم باشه بابت هر خرجی توضیح بدین؟
آزادیِ یه تصمیم رو فقط برای خودتون گرفتن؟
آزادیِ داشتن چند ساعت وقتِ شخصی؟
یا حتی آزادیِ یه روز کامل که هیچ‌کس ازتون چیزی نخواد؟
من از هجده‌سالگی تا سی‌وچهارسالگی، آزادِ آزاد زندگی می‌کردم.
هر جا دلم می‌خواست می‌رفتم، هر وقت دلم می‌خواست می‌زدم بیرون، تصمیم‌هام فقط به خودم مربوط می‌شد.
بعد کم‌کم خانواده اومد...
مسئولیت اومد...
و اون «فرزانه‌ی بی‌خیال و آزاد»، رفت یه گوشه نشست و شد بخشی از خاطراتم.
راستش رو بخواین، گاهی دلم برای اون آزادیِ بی‌مرز تنگ می‌شه.
جالب اینه که بعضی وقتا توی خواب‌هام دوباره برمی‌گردم به همون سال‌ها؛
همون آدمِ رها و آزاد می‌شم و برای چند ساعت، دوباره مزه‌ی اون زندگی رو می‌چشم.
🥹

شما دلتون برای کدوم آزادی تنگ شده؟ 🌱
چه محدودیتی آزادی شما رو ازتون گرفته؟

تصویر
۴۲ پاسخ

بی پولی همه ی آزادیا رو گرفته ازم

خوبه که از ۱۸تا ۳۴ سالگی کیف کردی وجوری بوده که دلت خواسته ،وقتی ازدواج میکنی کلا زندگیت تغییر میکنه نه اینکه بد بشه نه ،به نظرم خیلیم خوبه اگه همراه زندگیت خوب باشه وکمک حالت باشه ،مادر شدن که دیگه قابل وصف نیست،من ۲۲سالگی ازدواج کردم درگیر زندگی شدم وبالا پایین زیاد داشتیم به خصوص سر دخترام ولی خب خداروشکر راضیم ،هیچ محدودیتی نداشتم چه قبل ازدواج چه بعدش چون نه خانواده سختگیری داشتم نه همسر سختگیر

پس باید بگم هیچ وقت آراد نبودم تو زندگیم حتی الانم همچنین آزادی هایی ندارم😬

سلام
من ازادی ای میخوام که جواب پس ندم به بیرون رفتنم به خرج کردنم به سرکار رفتن
اصلا پوشش برام مهم نیست من خودم رو پوششم حساسم همسرمم وقتی میبینه رعایت میکنم تا حالا هیچ تذکری نشنیدم
ولی دغدغه هام یه چیز دیگست درمورد آزادی

فرزانه جان منم دلم برای گذشته دنگ شده. وقتایی که میتونستم سفر و طبیعت گردی و باشگاه برم. الان واقعا برای خودم وقت ازاد ندارم و حتیاگه وقتی پیدا کنم صرف تمیز کردن خونه میشه تا خودم. خسته ام.

آزادی داد زدن جیغ زدن دیوونگی کردن

دوس دارم برم سر کار و درآمد داشته باشم واسه خودم ولی به خاطر بچه نمیتونم برم

آزادی پول خرج کردن بدون استرس🥲
مشکلات زياده هااا ولی خوب بخش زیادی از آزادی ها رو میشه با پول حل کرد....پول همه چیزه....

انشالله پیشرفت های سورن جان بیشتر بشه و شما کمی از مسؤلیت هات سبک بشه مامان مهربون

به جز یه دوره کوتاه که یکم ازاد بودم بقیه ی زندگیم هیچوقت ازاد نبودم،و الان ارزومه بعد چهل سالگی شاید باز به ازادی برسم

دلم برای چند آزادی تنگ شده ولی از سنم هم گذشته حتی الان هم باشه مزه نمیده

من بعد بچه دار شدنم، محدود شدم... دلم واقعا مجردیم میخواد... آزاد و رها...
بی دق دقه...

من دلم واسه مجردیم تنگ شده منم ازاد بودم تک دخترم و حسابی بابایی..چقدر خوش بودم ..الان از خانوادم دورم کلا صفرتا صد بچه داری و خونه داری سخته هرجا میرم بچمو میبرم کوچیک بود خیلی سخت بود الان بهتره خودش راه میاد..مدرک های ارایشگریم تو کمد خاک میخوره مخصوصا ارایش دائم 😮‍💨

سلام من به همه اینایی که گفتی الان نیاز دارم 😍😍😍

من که خونه پدرم به دلیل شرایطش اختیار کاملا دست برادرا بود هیچ ازادی نداشتم البته اینو بگم تویه کوچه وخیابون خلوت تو روستا بودیم که تا قبل ۱۴ سالگی فقط بادخترا هفت سنگ و پلیس بازی میکردیم🤣🤣‌بعد ازدواج جز ازادی در خرید هیچ زمانی برا خودم ندارم🥴🥴

متاسفانه من از وقتی ازدواج کردم نمیدونم خوبه یا بد ولی من بعضی وقتا دوست ندارم اعتراض آزادی اینکه بتونم برم سرکار ندارم ،آزادی اینکه بخوام برم بیرون واطلاع ندم ندارم حتما بایدبگم ،اگه چیزی بخوابم برام میخره ولی باید ازش پول بخوام یا یه تصمیم صدرصد خودم بگیرم متاسفانه هیچکدوم از این آزادی ها رو ندارم
مجرد بودم دقیقا همه رو داشتم ولی الان نه
ودلم برای همه شون تنگ شده حیف قدر ندونستم 😔😔

فرزانه ی زیبا یه روزی دوباره میرسه که اون فرزانه ی بی خیال و آزاد بلند میشه و رها تر از همیشه ست😌
من تا قبل از ادیب حتی دوران بارداری، یکپا مارکوپولو بودم واسه خودم.. از بچگی مستقل با حق انتخاب توی هر مسأله ای بزرگ شدم.. مامانم.. مامانم که جونم واسش در میره پرواز کردن رو یادم داد.. رها و آزاد بودم و نه اینکه الان نباشم اما اوضاع اقتصادی، نقش مادری،نقش همسری گاهی مانع میشه مثل قبل رها باشی
فکر میکنم همه مون این وجه اشتراک رو داریم
و البته من اسمش رو رشد میذارم و این رشد رو دوست دارم🩵
الان فقط دلم واسه دیدنِ مامانم پر میزنه که کیلومترها ازش دورم و بشدت دلتنگ💔

تمام اینایی ک گفتی من از بچگی تا الان ک 31سالمه رو حسرتش ب دلم دارم . حتی ببشتر بیشتر از اینا

همه این آزادی ها رو ک گفتی من بعد ازدواجم دراختیارم گذاشته شد الان ازادی همه اینا رو دارم ولی دیگه شور و شوقشو ندارم حوصله خودمم ندارم برعکس خانواده ام محدودم میکردن کنترلگر بودن برعکس شوهرم

فرزانه زیبا رو 😍🥰
من دلم همه این آزادی ها رو می خواد، من حتی بچگی ام هم آزادی که دلم می خواست نداشتم، بعضی وقتها با خودم فکر میکنم، چقدرررر صبور بودم وهستم ولی هیچوقت برای خودم زندگی نکردم 😢

واقعا ۴۳سالته بگو ک شوخی هس؟
ماشاالله هزار ماشالله

من خداروشکر آزادی لباس و بیرون رفتن رو دارم
ولی اینکه چن ساعت فقط در طول روز برای خودم باشم رو ن فعلا

مجرد که بودم بیشتر ردزا بیرون بودم اما الان با بچه سخته .....خونه موندن و اصلا دوست ندارم ...عزیزم موهاتون کراتین؟؟یه سوال داشتم میشه بعد کراتین مثلا یه ماه بعدش جلوی مو و برای عروسی دعوتم کرلی کنم فقط جلو موم اسیب میبینه ؟؟یا کراتین خراب میشه ؟؟؟

الان تنها ارزویی ک دارم اینه ک با سلامتی کامل این وروجک بزرگ شه
اونموقع دوباره برمیگردم به ازادی سابق
میریم بیرون ، دوردور ، مرکز خرید ، بستنی ، ویتامینه ، میرم دانشگاه ، میرم دیدن دوستام و... البته با دوتا فسقل باهم میریم

چ صورت صافی داری روتین پوستی داری

زمان مجردی آزادیم صف بود خوانوادم سخت گیر بودن. ولی الان کسی باهام کار نداره .منم کسیو ندارم باهاش جایی برم تنهام دوست دارم برم ولی متاسفانه به قول شما مسئولیت ها این اجازه رو نمیدن. آخرشم میترسم پیر بشم حسرت همه چی به دلم بمونه🥲

همه این آزادیا ک گفتی رو میخام

من اینکه چند ساعت برا خودم باشم فقط

من دلم برای خیلی آزادی ها تنگ شده،مخصوصا که تا ۳۸سالکی مجرد و مستقل بودم😊

من از 17سالگی ازدواج کردم ولی خداروشکر همسر روشنفکر ی دارم الانم مثلا بلیط آنتالیا بکیرم بخوام برم بهم گیر نمیده حتی خیلی زیاد شده دوسه ساعت از خونه زدم بیرون برای خودم تنها اصلا بازخواست نشدم حتی برای خرج خودم و....
ولی مسیولیت مادر یودن بد گرفتارم کرده خودم دلم نمیاد بچه ها جا بزارم برم مسافرت یا تفریح اگرم برم به دلم نمیشینه.
.

منم خیلی دلم براپدرم که ۴ساله ازدستش دادم تنگ شده آزادی هم که اصلا ندارم دوستم که اصلا نداشتم و ندارم مجردکه بودم مامانم همیشه می‌گفت دوست فقط تو مدرسه ازدواجم که کردم شوهرم دوست نداره حتی وقتی شمارمو به یکی ازمامانای همکلاسی پسرم بدم کلی غرمیزنه من که ازهمه خسته ترم

من فقط آزادی پول خرج کردن دارم بقیه اش تو قفسم😄😄😄😄

من اون آزادی تنها بودن رو ندارم.
داشتن چندساعت وقت شخصی...
یه روز کامل بی درخواست اضافه.
و خب اینها رو قبل ازدواج و بچه داری تجربه کردم....

دیشب انقدر دلم سنگین شده بود که باز به دفتر قشنگم پناه بردم و دقایقی رو باها خدای مهربونم خلوت کردم، دلم اروم میشه با نوشتن،، متن دیشبم این بود:
سلام ای پناه همیشگی، ای دانای کُل، ای شنونده، ای پوشاننده
امشب دلم هوای تو را کرده بود، انگار یک چیز در دلم سنگینی میکند، احساس میکنم میان غریبه هایی آشناهستم، دلم می خواهد به جایی بروم که تنها توباشی و آسمان و سکوت و یک دنیا حرف که من برای گفتن دارم.
خالقم! دلم به بودنت گرم است، به اینکه همیشه در کنارم هستی حتی زمان هایی که من بی معرفتی میکنم، با وجوداینکه میدانی حق بندگی را درست به جا نمی آورم بازهم کنارم میمانی.

ای معبودم! دستهایم خسته و خالی هستن و دلم پراز دردهایی که درمانش در دستان توست، من امیدم فقط به تو هست ای نازنین پروردگارم

دلم میخاد هروقت دوس داشتم از خونه بزنم بیرون
با خواهرام دوستام گردش و تفریح و دورهمی ولی متاسفانه🥲🥲🥲
برا پول خرج کردن همسرم گیرنیس ینی زیاد نمیپرسه ولی ولخرج هم نیس

پایان شیردهی و پوشک گیری گرشا کوچولو بخصوص شیردهی🥴

آزادی اینکه صبح زود بیدار شم یه صبحانه مختصر بخورم و برم بیرون فقط پیاده روی کنم و جایی یا کسی باشه که دخترمو نگه داره
افسوس که دخترم مهد نموند اصلا،پیش هم که ثبت نام کردم از قضا شیفت عصر از آب دراومد

ولی من احساس میکنم ان شالله وقتی بچه هامون بزرگ شدن و مستقل ازادی مثل دوران مجرد رو به دست میاریم الان داریم ثمره زندگیمون رو پرورش میدیم این دورانم یه زمانی خاطره میشه نباید حسرت بخوریم وغصه

دوست قشنگم
من آزادی تنها ماندن یک روز کامل برای خودم بودن و خلوت کردن با خدا رو میخوام، یه جایی که فکرم درگیر این دنیا نباشه رها باشم از هرچه آزارم میده

خالم و ازدست دادم وغمگین ترینم
غمگین ترازهمیشه
اگه خوشبخت بوداینقدرناراحت نبودم
ولی واقعا زندگی نکرد
تنها بود
مجردبود
وسواس بود
واین وسواسیش باعث تموم شدن جوونیش شد...

دلم تنگ میشه برای زمانی که بچه نداشتممم همش فیلم نگا میکردممم هیچ دغدغه ای نداشتممم اما بعدش تا زایمان کردم بچه که اومد همه مشکلاتم با شوهر بد شروع شد از اون موقع نتونستم ی فیلم نگاه کنم دیگه فکرم خیالم راحت نیست

ازادی یهوی بیرون زدن از خونه
تا 25 سالگی هروقت دلم میخواس میزدم بیرون و یه حالی به خودم میدادم. از وقتی بچه اومد دیگه پا بند خونه شدم.

ایجانم فرزانه جان .
درسته ،اما الان عوضش آگاه ترین مادری😘😘😘
من راستش آزادی پول خرج کردن میخام .
یه مسافرت دخترونه میخام .
بیخیال و رها فارغ ازهر مسئولیتی😩😫

سوال های مرتبط

مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
فرزندپروری
تربیت کودک

سلام گلی ها صبحتون بخیر
دیدم ک گاها شکایت میکنید که نمیشه اعصابمون نمی‌کشه، بچمون خرابکاره و ...
بهتون بگم م تربیت کودک اصلا کار یک روز و دو روز نیست
یه پروسه طولانیه
ولی خب اینبار می‌خوام در مورد خودتون بگم
تا حال شما خوب نباشه نمیتونید این حال خوب رو به فرزندتون منتقل کنید
دکتر هلاکویی میگه بچه رو از دوسال به بعد هل بدید تو جامعه
بذارید بره مهد، روزی چند ساعت از خودتون دورش کنید
پس اگه شاغل بودید و علاقه مند به کار کردن هستید برگردید ب سرکارتون
دنبال علاقه هاتون برین
بخاطر بچه خودتون رو متوقف نکنین
چون بعدا اون بزرگ میشه و می‌ره دنبال زندگیش، حالا شما توقع دارین چون بخاطر اون از همه چیزتون زدین، حالا اون تماما برای شما باشه، دقیقا عین مادرهای قدیم میبینین مادرشوهرا مخصوصا چقد به توجه پسراشون نیاز دارن! و کلی مشکلات هم برای خودشون درست میکنن هم شما
چرا؟؟ چون وقت وقتش به خودشون اهمیت ندادن فقط بچه رو دیدن و بخاطر اون از همه چیزشون زدن
بعدا کسی ازتون تشکر نمیکنه که آنقدر حساس بودین ک نذاشتین بچه یه خار بره تو پاش!!
برای خودتون روتین داشته باشین، حتما حتما ورزش کنین، مکمل بخورین، کتاب بخونین، به تغذیه و تناسب اندامتون اهمیت بدین، آب زیاد بخورین، چای سبز بخورید
خلاصه که تو زندگی اول خودتون رو ببینین هر چی که حالتون رو خوب می‌کنه برین دنبالش و اصلا بخاطر بچه خودتون رو وقف نکنین
بچه ها حال خوب و نشاط مارو می‌خوان نه یک مادر افسرده راکد که فقط افتخارش اینه که من تمامم رو بخاطر تو گذاشتم
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
آخرین باری که آهی از ته دل کشیدین، برای چی بوده؟ 🫂
💔 امروز توی گروه واتساپمون یه آه از ته دلم کشیدم...
توی یه گروه واتساپی هستم که بیشترمون از دوران بارداری با همیم.
از همون روزهایی که بچه‌هامون هنوز توی دلمون بودن، هر روز از حال هم باخبر بودیم؛ از لگدهای کوچولو گرفته تا زایمان و شیر و پوشک و تب و دندون و هزار جور دل‌نگرونی و خوشحالی.
حالا رسیدیم به روزهایی که همه‌شون دارن برای پیش‌ یکِ ِبچه‌هاشون خرید می‌کنن...
کیف و قمقمه و کفش و دفتر و لباس و این چیزها. 🎒
و من امروز فقط نگاه کردم و از ته دل گفتم:
کاش جوجوی من هم می‌تونست بره پیش‌دبستانی... ولی نمی‌تونه.
چند بار تا حالا بردمش مهد.
پول زیادی هم بابتش دادم. حتی دوره‌ی جذب رو هم خودم نشستم توی مهد، شاید کم‌کم بتونه از من جدا بشه و بمونه.
ولی نشد...
جدا نشد که نشد.
جیغ می‌زد و گریه می‌کرد؛ جوری که از شدت فشار، بدنش کبود می‌شد و آخرش خود کارکنان مهد می‌گفتن:
«ببرینش...»
جوجوی من اصلاً با این شلوغی‌ها و جمع‌ها کنار نمیاد.
اجتماعی شدن براش اون مسیر ساده و طبیعی‌ای نیست که برای خیلی از بچه‌هاست.
و منِ مادر، گاهی می‌مونم و یه آه... انگار یه تکه از آینده‌ای رو که برای بچه‌ام توی ذهنم ساخته بودی، باید آروم‌آروم پس بگیرم. 💔
با خودم فکر کردم:
این اولین آه جگرسوز من نیست
از این آه‌ها قراره بارها و بارها هم توی مسیر پرفراز و نشیب اتیسم داشته باشم.
شما هم این لحظه‌ها رو داشتین؟
چی بوده که یه گوشه‌ی دلتون رو سوزونده؟
مامان نیلی مامان نیلی ۶ سالگی
سلام مامانا دخترم ماه دیگه انشالله میره تو پنج سال .اما وابستگیش به من خیلی زیاده .البته خب منم خودم تو جایی که زندگی میکنم ارتباطاتم کمه از خانواده و فامیل .شوهرمم بخاطر مشغله کاریش نمیتونه زیاد وقت بزاره با بچه حق میدم بهش .منتها دخترمم ازم انتظار بیش از اندازه داره و واقعا افسرده شدم خودم هیچ تفریح و سرگرمی ندارم همش تو خونه ام اما چون دوست ندارم بچم منزوی و غیر اجتماعی بشه سعی میکنم مرتب روزی یکی دو ساعت ببرمش بیرون تابش بدم .تو خونه باهاش نقاشی میکشم و سرگرمش مسکنم همش میگه بیا نی نی بازی کنیم خلاصه که فقط با من وقت میگدرونه من هم واقعا تایم آزادی برا خودم ندارم .هر وقتم بهش میگم مامان خسته شدم نمیتونم بیام باهات بازی کنم همش میزنه زیر گریه و نق و غر وقتی هم میبرمش بیرون تو جمع که میبرمش به خودم میچسبه با هیچ بچه های بازی نمیکنه اصلا انگار بلد نیست شادی و بچگی کنه .چکار کنم خسته شدم .تورو خدا شما بگین چکار میکنید با بچه هاتون
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
تا حالا بین «مادر بودن» و «خودت بودن» گیر کردی؟
به نظرتون کار کردن یا درس خوندنِ مادر، در نهایت برای بچه تأثیر مثبت داره یا منفی؟
مامان‌های شاغل یا دانشجو، وقتی سر کار یا دانشگاه هستید، واقعاً ذهنتون هم از بچه و خونه جدا می‌شه؟ یا بار ذهنی خانواده همچنان همراهتونه؟
من خودم این روزها درگیر نوشتن رساله‌ی دکتری‌ام و راستش گاهی وسط کار، به‌جای اینکه ذهنم فقط روی رساله باشه، یکهو فکرم می‌ره سمت بچه‌م...
«نکنه دارم ازش غافل می‌شم؟»
«نکنه توی سال‌های طلایی زندگیش باید بیشتر کنارش باشم؟»
«نکنه دارم برای موفقیت خودم، بچه‌م رو نادیده می‌گیرم؟»
گاهی همین فکرها باعث می‌شه از موفقیت خودم لذتِ آنچنانی نبرم و حتی وقتی باید با تمرکز کار کنم، ذهنم جای دیگه‌ای باشه و عملکردم افت کنه.
از یه طرف، واقعاً دلم نمی‌خواد تمام رویاهام رو کنار بذارم.
بنایی که با سختی ساختم، واژگون کنم. حس می‌کنم من فقط «مامان» نیستم؛ یک آدمم با آرزوها، علایق و مسیری که قبل از مادر شدن شروعش کرده بودم و هنوز هم دوست دارم ادامه‌ش بدم.
دوست دارم بدون قضاوت از تجربه‌هاتون بشنوم. ❤️
شما همزمان با فرزندپروری چه کاری انجام می‌دید؟ کار، تحصیل، کسب‌وکار، هنر یا هر چیز دیگه‌ای؟
و مهم‌تر از همه: از حس و حال خودتون بگید؛ تا حالا شده بین مادری و دنبال کردن رویای خودتون احساس عذاب وجدان یا دوگانگی کنید؟
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
تربیت کودک
من همیشه تو آموزش مسائل مالی تو خوندن نکات آموزشی به تناقض خوردم
و واقعا نمیدونم کدوم درسته
از یه طرف میگه مثلا ب بچه بگید خب امروز فقط به اندازه ی خرید فلان چیز پول داریم و اون چیز گرونه و به اندازش پول نداریم، اینو بعدا برای خریدش برنامه میریزیم
ولی من با این حرف مشکل دارم
چون نمی‌خوام از اول بچه مغزش اینطور شکل بگیره که پول نیست
مثلا دخترم میگه اگه فلان چیزو بگیریم پولات تموم میشه؟
من میگم نه مامان پول به اندازه کافی دارم، ولی برای خرید این وسیله فعلا برنامه ای نداریم
چون ما باید برای پولهامون برنامه ریزی داشته باشیم
و فقط یه بخشی از پولمون رو میتونیم خرج کنیم بقبش رو باید پس انداز و سرمایه گذاری کنیم تا پولمون بیشتر شه
شاید بگید در این حد گنده با بچه حرف زدن خنده داره
ولی واقعا من دارم تاثیرش رو میبینمو اینکه باید از همین سن کم بچه ها گوششون با واژه های پس انداز، نیاز، خواسته، سرمایه گذاری و ... آشنا بشه تا تو سن های بالاتر که میشه آموزش مسائل مالی رو
داد راحتتر باشه براشون
ادامه تو کامنت
لطفا لایک کنید
حالا شما نظرتون چیه؟
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
چیکار کنیم که از لجبازی بچه جلوگیری کنیم؟

لجباز شدن بچه ها علت های مختلفی داره
باید اول ریشه رو بشناسیم
کمبود توجه: مهمترین عامله، بچه اگه کمبود توجه داشته باشه بهترین سلاحش برای جلب توجه لجبازیه، براش فرقی ندارد توجه مثبت یا منفی فقط میخواد دیده شه
عامل بعدی شکل گیری حس استقلال طلبی هست، اصلا هدف لجبازی نیست ولی بچه دوست داره خودش تصمیم گیری کنه پس بهتره بهش حق انتخاب بدین
بچه ها نمی‌فهمن که الان تصمیم بزرگی برای زندگیشون گرفتن یا کوچیک، پس شما به عنوان یه والد آگاه سعی کنید تصمیمات کوچیک رو بذارید خودشون بگیرن که حس استقلالشون کامل شه
بهتره مثلا موقع حاضر شدن بگید به نظرت کدوم قشنگتره؟ اینو انتخاب میکنی یا اونو؟؟

عامل بعدی زیاد نه شنیدن هست، سعی کنید زیاد از نه استفاده نکنید و فقط و فقط برای موارد خیلی مهم استفاده کنید
سعی کنید تو یه سری چیزها سخت نگیرید و استفاده از نه رو تا حد امکان محدود کنید

عامل بعدی اقتدار شما هست، فقط و فقط وقتی بگید نه که واقعا نظرتون نه هست، نه اینکه با کمی بدقلقی بچه نه تبدیل به آره شه
اگه اعصاب مقابله با سرسختی کودک در برابر نه شنیدن رو ندارید و قراره تسلیم شید پس از همون اول بگید بله تا اقتدارتون آسیب نبینه
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
سلام گلی ها
سوال اول از کتاب «۵۰ سوال مهمی که بچه ها میپرسند»
سوال:
چرا من همیشه برنده نمیشم؟؟؟

کشف معنای سوال:

بچه ها تو سن ۴ تا ۸ سال تازه وارد اجتماع شده و هنوز تمرین زیادی برای کنترل احساسات ناخوشایندشون نداشتن( هر چند ممکنه بعضی بچه ها ذاتا اینکار رو بلد باشن در این صورت شما واقعا خوشبختی😍)
اکثر کودکان موقع باخت ب تلاش کم و بیش نیاز دارند تا بتونن حس ناامیدی و عصبانیت رو در خودشون کنترل کنن
تو این سن آنها باخت رو جزئی از خودشون میدونن و جدا کردن ارزش خودشون از دستاورد بازی کار مشکلی هست براشون

اول از همه باز هم به اهمیت الگوسازی باید اشاره کنیم، حتی موقع رانندگی یه جوری رفتار نکنید که هر کسی اول رفت اون برندس یا غذا خوردن بچه حس رقابت ایجاد نکنید و در موارد پیش اومده در زندگی برای شخص خودتون سعی کنید با برد و باخت درست کنار بیاید به عنوان یه الگو

ب عنوان والدین الان شما موظفید ک کمک کنید بچه با باخت کنار بیاد نه اینکه به زور اونو برنده کنید

ادامه در کامنت