۳۲ پاسخ

وای من ک پر از خشم شدم از بس این مرد هیچ کمکی نمیکنه حرفم بزنم میگه بچه داری وظیفه زنه نابود شدم تموم دندونام از دست دادم 😔

برا من هیچ همکاری نداره واقعا دارم زیربار مسئولیتا له میشم

بنام خدا
خونه براش حکم رستوران رو داره ولاغیر

پسرم۱۲سالشه شمابگو۱۲ثانیه کمک کرده نکرده

تا جایی همراهه که ماتحت گرامیشو میزاره زمین و بعدش هم اونو از زمین بلند میکنه بره دراز بکشه ،خسته باشیم میفهمه ولی خوب خیلی فرقی نمیکنه براشون از نظر روانی احتیاج دارم یک سال نبینمش ،خودش عامل بزرگ فرسودگیه

به نام خدا دریغ از یه رب کمک کردن توی بچه داری ...راضی نیستم ازش خدا هم راضی نباشه.
با دوتا بچه کوچیک به مرز فروپاشی رسیدم 💔

اگ از صد در صد بخوام بگم کلا شاید ۵ درصد😅

تو خونه داری کمک میکنه بچه داری اصلا

من همسرم قبلا از شیش صبح تا شیش غروب سرکار بود بعدشم کمک میداد مثلا غذای یچه ها رو میداد و بازی میکرد باهاشون الان یه مدته سرکار نیست خیلی بیشتر کمک میکنه حتی صبحا میگه تو بخاب چندساعت بچه ها در اختیارشن بیرون بازی حمام غذا فقط سرویس رفتن بچه ها با خودمه مهمونی مسافرتم بریم یکیشونو گردن میگیره

همسر من میره اصلا دست به سیاه و سفید خونه نمیزنه حتی بلد نیس ی ماشین لباسشویی روشن کنه .. موقعی هم که خونس دراز میکشه همش بهش میگم حداقل ی تکون بخور زخم بستر نگیری😅

منم تا یمدت خیلی دغدغه این داستان رو داشتم که چرا شوهرم وقت نمیزاره ،بخصوص که میبینم برادرهام‌، همه کارهای بچه رو میکنن و بچه ها اصلا نیازی به مادر نمیبینن... مثلا فکر کن داداشم ۳ تا بچه داره ، از سر کار میاد با بچه ها تو خونه بازی و کشتی میگیره ،هرررر بیرونی که میره بچه ها اگه دوس داشته باشن میبره ،حتی مکانیکی هم بره میبره ، حموم اگه رفتنی باشن میبره و ... این در حالیه که زنداداشم خونه دار هست و کار و دعدغه ی خاصی ام نداره و داداشم طبقه بالای مامانم اینا هست ،یعنی بچه هام خیلی میان خونه مادربزرگشون .... حالا من خودم معلم هستم ،دانشجو هستم ، و بچمم جایی نداره که تنهابی بره ۲۴ ای باهمیم ،ولی میبینم که همسرم یا همیشه سرکار هست یا خسته ی کار هست . ولی از وقتی با این قضیه کنار اومدم که دیدم برادرهام اخلاقای بد هم دارن ،ولی شوهرم اون اخلاقا رو نداره و پذیدفتم که هر کسی عیبی داره دیگه

امروز سر همین موضوع بحثمون شد😞کارش اصلا سنگین نیس مغازه دم دره ۴ ۵ ساعت صبح میره ۴ ۵ ساعتم عصر هم تا ۹ صبح خوابه هم ظهر میخوابه ولی بازم شب میاد میگه حوصله ندارم!!کل کاری ک میکنه سفره رو جمع میکنه و از وقتی میایم جلو اسپیلت میخوابیم تشک پهن میکنه تماااام کارای خونه با خودمه امروز گفتم جارو بزن اونجا چیزی نگفت زد ولی بعدش هی غر زدم یه روز میخوام استراحت کنم!!عصرم باز خوابید تا ۶ بیدار شد بازم بیحوصله بود منم خیلی اعصابم خورد شد هرچی توی دلم بود گفتم بعدشم با بچه ها زدم بیرون زنگم زد جواب ندادم ۲ ۳ ساعت گشتم اومدم هرچیم ازون موقع حرف میزنه سنگین جوابشو میدم😒

قطعا که باید کمک کنند
تو کارای خونه شوهر من اصلا کمک نمی‌ده یعنی صفر ولی من توقع دارم لااقل وقتی مریضم یا جاییم درد می‌کنه میاد خونه در حد بردن و آوردن و شستن ظرفها کمک کنه. ولی صفر کاملا
تو بچه داری الان یکم بهتره تو نوزادی تا یک‌سالگی که اصلا نبود
الان گاهی می‌بره پسرمو در مغازه گاهی پارک
گاهی خونه میاد باهاش بازی می‌کنه
کم و بیش البته یه تایمی یهو مودش میگیره هرشب باهاش بازی می‌کنه گاهی هم میبینی به هفته حال نداره باهاش بازی کنه
ولی من توقعم تو بچه داری همینه که هر روز حالا یا پارک ببرتش یا تو خونه باهاش بازی کنه در واقع هر شب

سلام عزیزم نه تاحالا نشته بچرو بگیره من بخپابم از این حرفا😂😂😂😂😂

از نظرم کمک نیست وظیفه ی مرده
یعنی تو کارخونه و بچه داری همونقدر که زن نقش داره مرد هم نقش داره
تو خونه ی ما که اینجوریه

همسر من بعد اینکه از سرکارمیاد میخوره میخوابه یه ساعتی بعد با پسرم بازی میکنه هرازگاهی یه ساعتی میبره بیرون اگه من کارنداشته باشم حوصله داشته باشم میرم بیرون اگه نه میگم شما برید همسرم خونه نبودنی نیاز باشه با دوستام یا خواهرم مادرم حرف میزنم تلفنی خونه خواهرمم با پسرم میرم بیرون رفتنی هم اکثرا با پسرم میرم وقتایی که همسرم نیست حالا چی بشه بذارم پیشش برم واسه خودم

من حتی بگمم متوجه نمیشه

گاهی آره درک میکنه شده ازخستگی غروب خوابم برده یه ساعتی چرت زدم حواسش به بچه هابوده
شده باپسربزرگم بریم بیرون خرید،دوقلوهارونگه داشته ولی کارخونه انچنان انجام نمیده چون کارشم سنگینه وخسته دوتااستکان بشوره😅

بخدا قسم فقط پول بده هیچ کم نداشته باشم برای خودم خونه پسرم همه چی خلاصه زود زود خرید کنه حاضرم یه لیوان برام بر نداره فقط پول بده تمام عصاب بی پولی رو ندارم فقط با این موضوع به هم میریزم وگرنه کار خونه انجام میدم مهم نیس

جدیدا خودم میخوام ازش.

توکارخونه کمک نمیکنه اما اگ کاری داشته باشم میاد کمک خیلی وقتا بیرون ک بودم اگ کاربوده خونه ظرفی نشسته بوده شسته سبزی پاک میکنه اما جاروطی یا دستمال کشی ن نمیتونه ولی کارشم سنگینه توقع ندارم تو کارخونه کمک کنه اما برابچه گاهی میگه میبرمش تو تنهاباش استراحت کن شبا میخوابونه یه وقتایی دستشویی حموم پسرمو میبره....

همسر من در ماه فقط ۱۰ روز پیشمونه.محل کارش یه شهر دیگه س،به اندازه همون ۱۰روز کمک حال هست.گاهی غذا هم درست میکنه،پیش بچه ها میمونه به کارام برسم.

سلام گلم
همسرم ازخودش متوجه نمیشه .
خودم هی بهش برنامه میدم که چیکارکنه. نکنه
وگرنه. ازخودش متوجه نمیشه
بهش هم بگم ناراحت نمیشه
خودش میگه من بلد نیستم یاید هی یادآوری کنم .
حالمم بد باشه باید خودم رو سرپانشون بدم بدش میاد میگه همش توهم مریضی ...مسخره میکنخ

خدا خیرش بده همسر من هوادار هست خداییش با این که گرفتاری های خاص خودشو داره.

منم بچه با نیاز ویژه دارم و یه پسر ۵ ساله ک امسال میره مهد
شوهر من همش سرکاره ولی در حد مثلا یه جلسه برم یا برم باشگاه یا استخر
بتونه نگه داشته باشه هر دو رو
ولی من مجبورم کوچیکه رو همراه خودم ببرم چون دوتا باهم سخته
من خیلی خسته ام اصلا هر چی بدو میکنم باز میبینم کارام تمومی نداره

متاسفانه هیچ کدوم رو هیچ کمکی نمیده از اول تا اخر خودم تنهام .

همسر من ک کلا سرکاره ولی روزایی ک تعطیل باشه یا تابستون باشه خدایی کمک میکنه تو سفره انداختن ک جمع کردن ... یا بچه ها رو نگه میداره کارام میکنم باهاشون بازی میکنه ...‌ گاهی شامم درست میکنه

همسرمن چون خیلی سرکارهست وشب بیداری زیاد داره وقتی خونه اس خیلی خسته اس و خیلی کم کمک میکنه و تمام بار مدیریت خونه وبچه ها با خودمه و واقعا خسته میشم اذیت میشم
ویکی از تنش هامون سرهمین هست که من میگم خسته میشم دست تنهام و اونم میگه منم همش سرکارم و دارم برای شما تلاش میکنم🥲🤕

مال من که هیچ کمکی نمیکنه
منم عادت کردم خودم کارهامو انجام بدم🫤🫤

مادر زیبا موهاتو چکارکردی

شوهرمن بیشتر کارای بچه رو میکنه از وقتی به دنیا اومده تا الان. الانم غروبا میبره مغازه با خودش. ولی من ازش ناراضی ام انگار منو فراموش کرده چسبیده بچه.شبا میبره دوچرخه سواری بعدش از سوپری خوراکی میگیره براش یبار ندیدم بگه توهم بیا. یا برای توهم خوراکی بگیرم هرچند من نمیخورم خوراکی بیرون!

سر بچه ی اول خیلی بلد نبود
سر دومی بهتر درک کرد چون زمان بیشتری خونه بود و میدید چقدر درگیرم
ولی گردن نمیگیره هیچ کاری رو باید تو عمل انجام شده بزارمش
مثلا از قبل برنامه ریزی میکنم و میدونم که خونه است
لحظه ی آخر قبل بیرون رفتنم بهش اطلاع میدم میرم😅😁
من میگم یا مرد باید کمک کنه یا اجازه بده یک کمکی بیاد حداقل یا بچه هارو نگه داره یا کارهای خونه انجام بده

سوال های مرتبط

مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
نازنینان من، چقدر توی زندگی‌تون احساس آزادی می‌کنین؟🕊
بهتره این‌جوری بپرسم.
این روزا بیشتر از همه دلتون می‌خواد کدوم آزادی کوچیک رو داشته باشین، ولی ندارین؟
آزادیِ تنها موندن و چند ساعت با خودتون بودن؟
آزادیِ پوشیدن هر لباسی که دلتون می‌خواد؟
آزادیِ یهویی بیرون‌زدن از خونه؟
آزادیِ پول خرج کردن، بدون اینکه لازم باشه بابت هر خرجی توضیح بدین؟
آزادیِ یه تصمیم رو فقط برای خودتون گرفتن؟
آزادیِ داشتن چند ساعت وقتِ شخصی؟
یا حتی آزادیِ یه روز کامل که هیچ‌کس ازتون چیزی نخواد؟
من از هجده‌سالگی تا سی‌وچهارسالگی، آزادِ آزاد زندگی می‌کردم.
هر جا دلم می‌خواست می‌رفتم، هر وقت دلم می‌خواست می‌زدم بیرون، تصمیم‌هام فقط به خودم مربوط می‌شد.
بعد کم‌کم خانواده اومد...
مسئولیت اومد...
و اون «فرزانه‌ی بی‌خیال و آزاد»، رفت یه گوشه نشست و شد بخشی از خاطراتم.
راستش رو بخواین، گاهی دلم برای اون آزادیِ بی‌مرز تنگ می‌شه.
جالب اینه که بعضی وقتا توی خواب‌هام دوباره برمی‌گردم به همون سال‌ها؛
همون آدمِ رها و آزاد می‌شم و برای چند ساعت، دوباره مزه‌ی اون زندگی رو می‌چشم.
🥹

شما دلتون برای کدوم آزادی تنگ شده؟ 🌱
چه محدودیتی آزادی شما رو ازتون گرفته؟
مامان عزیزدل مامان عزیزدل ۵ سالگی
هروقت بچه خواهر شوهرم میاد خونه ما من از حرص تا مرز جنون میرم و دیونه میشم
از دختر من چند ماهی بزرگتره
ولی اندازه یه زن ۵۰ ساله زرنگ و مارموزه،یه سره در گوش دختر من دو پچ می‌کنه و به دخترم یاد میده حرف من و گوش نده خونه رو بهم بریزن وسایل و خراب کنن یا به دختر من میگه فلان وسیله رو باید بدی به من اینا رو آروم و با سیاست در گوش دخترم میگه و اون وقتی میگه نه تهدید می‌کنه که باهات بازی نمی‌کنم خونمون رات نمیدم قهر میکنم باهات دختر منم از ترسش همه حرفاش و قبول می‌کنه
یا خوراکی میبرم براشون برمیداره خودش یکیش و زیاد می‌کنه یکیش و کم در گوش دخترم میگه زیاده برای کنه کمه برای تو اونم از ترس همین تهدید ها قبول می‌کنه
منم از درد اینکه مهمونه و چیزی بگم میره به مامانش میگه و از اونجایی که مامانش از خودش صد مرتبه بدتره
هیچی نمیگم بهشون
تروخدا شما بگید من چیکار کنم
خیلیییی عصبی میشم از دست مارموز بازی های یه الف بچه و باج دادن های دختر من
فرزند پروری #
#پوشک
#تربیت
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
مقابله با اضطراب اجتماعی( خجالت کشیدن)
پارت دوم

کودک باید احساسات خودش رو بشناسه
حتما بعدا براتون تاپیک میذارم
باید بدونه که چه حسی داره، و کم کم می‌فهمه که دیگران هم چه حسی دارن
یکی از این حس ها حس خجالت هست
وقتی کودکتون با احساساتش آشنا باشه راحت به شما میگه من خجالت میکشم
اصلا انکار نکنید
نگید خجالت نداره که و ...
یا نگید جلو بقیه دختر من خجالتیه
یا حتی اگه بقیه گفتن جلوش بگید نه اتفاقا کافیه یکم باهاتون آشنا شه

از تجربیات مشابه کودکی خودتون بگید
بچه ها خیلی از شنیدن خاطرات کودکی شما لذت میبرن
بگید که مثلا منم که بچه بودم این احساس رو داشتم و خجالت می‌کشیدم یا اینکه الان من هم وقتی وارد یه جمع تازه میشیم یکم خجالت میکشم ولی سعی میکنم لبخند بزنم و برای خودم دوست پیدا کنم تا توی جمع راحت شم
بگید باید تو جمع خوش بگذره بهمون، پس باید سعی کنیم که زودتر از حس خجالت راحت شیم
تو مهمونی ها حتما حواستون باشه که کامل از بچه پذیرایی شه و نظرش رو بپرسید که چایی میخوری و ...
حتما قصه هایی بگید که یک نقش اصلی خجالت میکشه و بعد با تکنیک‌هایی که بهش معرفی میکنید( لبخند زدن، تعریف از ظاهر دیگران و ...) دوست پیدا کرده و دیگه بجای احساس خجالت احساس شادی پیدا کرده