مادر بودن قرار نیست به قیمت گم کردن خودمون تموم بشه… 🤍

آیا همسرتون درک می‌کنه که شما هم به زمان برای خودتون نیاز دارین؟ آیا توی هفته فرصتی براتون فراهم می‌کنه که به تفریح، ورزش یا رشد شخصی‌تون برسین و بتونین برای چند ساعتی بار مادری رو زمین بذارین؟
راستش جمشید تا همین پارسال اصلاً حواسش به این موضوع نبود. تقریباً تمام مسئولیت‌های سورن به عهده‌ی من بود و عملاً هیچ وقت آزادی برای خودم نداشتم. تا اینکه یه اتفاق تلخ باعث شد به عمق فرسودگی روحی من پی ببره.
من آذرماه پارسال دچار یه بیماری روحی به اسم <<اختلال مسخ شخصیت>> شدم. نمی‌دونین چقدر تجربه‌ی ترسناکی بود! ماه‌ها با علائم آزاردهنده‌ای مثل توهم‌های ترسناک و فراموشی دست‌وپنجه نرم کردم. پزشک‌ها بستری شدنم رو توصیه می‌کردن، اما از دوری بچه‌م می‌ترسیدم و نپذیرفتم. مجبور شدیم با هزینه‌ی زیادی توی خونه پرستار بگیریم. تا اردیبهشت همچنان درگیر علائم بودم و هنوز هم درمان دارویی و تراپی رو ادامه می‌دم.
البته مشکل من فقط به‌خاطر فشار مسئولیت‌های زندگی نبود، اما این فشارها هم بی‌تأثیر نبودن.
حالا چند وقته هفته‌ای سه شب سورن رو به پدرش می‌سپرم، کتابخونه می‌رم و دارم رساله‌ی نیمه‌کاره‌ی دکتریم رو می‌نویسم. دوباره هدف دارم و حالم خیلی بهتره.
شما چقدر احساس می‌کنین زیر فشار مادری دارین از خودتون دور می‌شین؟

تصویر
۲۷ پاسخ

دقیقا همینطور منم همیشه میگم ادم تا مادامی ک حال روحی و روانی خودش خوب نباشه نمیتونه از پس زندگی و بچه و همسرش هم بربیاد زن قلب یه خونست پس حال اون تاثیر زیادی روی بقیه اعضا داره پس اول باید هرجور ک میشه حال خودمونو الویت فرار بدیم تا بقیه هم بهمون اهمیت بدن

من مادر بودن برام به قیمت گم کردن خودم بود... تنها تو یه شهر غریب تمام مسئولیت الین با خودمه متاسفانه

نه فرصتی اصلا برا خودم ندارم
تمام تایم برای بچه ها و زندگیم
بیرون رفتنامم بازم با بچه هاش

ب نام خدا:
خیر...
هیچ چیزو درک نمیکنه

سلام عزیزم خداقوت یه سوال بی ربط موضوع میتونم بپرسم اینکه رنگ موهاتون چیه؟ و کار کراتین روش انجام دادید؟

علاوه بر اینکه صفر تا صد کارهای ‌گیسو با منه خانواده هام دورن ازمون و در کل هیچ گونه کمکی ندارم منم دارم زیر بار این همه مسئولیت له میشم، مثلا الان مریضیم وباید رو پا باشم ولی وقتی همسرم مریض میشه به استراحت کردن و همه چیش میرسه یعنی وظیفه ش فقط شغلشه همین

چقد خوشگلی عزیزم🫠

خیلی قشنگی بینیت عمل کنی خیلی ناز میشی

فرزانه جونم برات خیلی خوشحالم که تو مسیری که دوس داری قدم گذاشتی و اون حس هویتتو پیدا کردی
من تا جایی که بتونم از همسر کمک میگیرم ولی این دوتا با هم خیلی لج ولجبازی میکنن گاهی ترجیحم فقط آرامش، خودم تقبل میکنم
تایم هایی که باشگاه میرم معمولا همسرم نگه میداره
ولی بیش‌تر مسئوليت با خودمه

چه خوب عزیزم که الان میتونی وقت بذاری برای خودت همسر منم میخواد ولی واقعا نمیتونه مثل خودم مراقب بچم باشه عزیزم منم بیماریم شبیه شماست 😔😔😔البته فقط دکتر چند سال پیش بهم گفت افسردگی داری بعد کم کم فهمیدم پنیک میشم و متوجه شدم مسخ واقعیت هم دارم دارو هم نمیخورم سال ها بود خوب سده بودم با ورزش و ... سرم و گرم میکزدم از پارسال که مادرم فوت شد کم کم دوباره حملات بهم دست میده و این جند ماه اخیر شدت داره تا جالا نشده با شوهرم راجع بش حرف بزنم چون کلا گوش شنوا نداره و جز از اب گل الود ماهی گرفتن کار دیگه ای نمیتونه بگنه بلخشید میپرسم تراپی که میری چه تخصصی داره دقیقا؟ منم میخوام برم ولی انقدر مشکلاتم زیاده که حتی وقت ندارم

باورمیکنی هروقت بادخترم بیرون میرم میگم من غلط بکنم دیگه باتو بیرون بیام ولی به خاطر دختر بزرگم خودمو به پوست کلفتی میزنم بازم میرم وهمیشه زهرم میشه چون اصلا حوصله شلوغی وپیاده روی نداره فقط به عشق اینکه بیاد غدا بخوره وعروسک بخره میاد بعدش اینقدر غر میزنه که آدمو پشیمون میکنه ،پیش باباشم نهایتا یه ساعت بمونه که به درد من نمیخوره

مگه خودتون استاد نیستید ؟ منظورم اینه ی تایمی بوده که فارغ از نقش مادر و همسر بودن ،شاغل هستید ، یا اشتباه میکنم

آفرین عزیزممم،خیلی عالیه،من دلم لک میزنه برای اینکه یه دو ساعت برادخودم باشه

من! الان حدود یکسال امدم شهر غریب، شغلم کنار گذاشتم , هیچ تایم واسه خودم آزاد نیستم... فقط شبها بیاییم پارک، رها میکنم ، میام لب ساحل... خسنه، عصبی ام خیلیییی... حس بیهودگی دارم

عزیزم واقعا ۴۳ سالتونه؟

من خوومو فراموش کردم همش درگیرم با بچه هام خداروشکر بچه هامو دارم شوهرم اصلا به هیچ عنوان کمکم نمیکنه دریغ از یک لیوان برداره میگه من بیرون کتر میکنم تو باید تو خانه من واقعااا افسردگی گرفتم حتی یه کاری کرده من دوستام هم نمیبینم

من چون عشق ورزش هستم ،بعد زایمانم خیلی اضافه وزن پیدا کردم. یه سختی هایی رو به جون میخریدم مثل دوشیدن شیر یا مثل میگ میگ از خونه به باشگاه ...برا یک ساعتم شده پسرما میسپردم به مادر یا شوهرم میرفتم باشگاه و واقعا کمکم میکرد. هنوزم این قضیه پا برجاس...
حتما زن باید یه زمانی از مسئولیتی که داره یه مرخصی چندساعته به خودش بده.وگرنه روحش تحلیل میره.

جای ما از این خبرا نیست🤌

خداروشکر فرزانه جان بهترین کار کردین
همسرم پا به پام مسئولیت بچه ها و کارای خونه رو به عهده گرفته حتی بیشتر اوقات بیشتر از خودم اما خب بازم تخت فشارم احساس میکنم منی که به خاطر شاغل بودنم قید فرزند دوم زده بودم برام سخته رسیدگی همزمان به دو بچه و سررکار رفتن این یه ماه که تازه برگشتم سرکار خیلی تحت فشار بودم و هستم بعضی از روزا میتونم مدیریت کنم و خیلی خرسندم که تونستم گاهی اوقات هم کم میارم و برون ریزی میکنم اتفاقا منم امسال تصمیم دارم آزمایشی آزمون دکتری بدم منتظرم ۳ آبان بشه و ثبت نام کنم که حداقل به امید خوندن کتابام یه کم به دنیای خودم نزدیک بشم.

نه.. همسرم صب ساعت 5میره تا 7عصر.... البته تا ساعت 2کار میکنن بقیشم اونجا یا میخابه یا ب باغچه ای ک درست کرده میرسه... در هفته یک روز تعطیله ک اونم مارو میبره ب شهرای نزدیکمون یا جاهای دیدنی شهرمون و خب شبا ک بیاد مسولیت بچها کلا باهاشه...

چقدر نازی عزیزم ماشالله و همچنین موهات خیلی نازه

من بخاطر بچه ها حتی نمیتونم برم خونه پدرم چه برسه اینکه واسه خودم وقت بذارم یا برم بیرون خیلی خستم همسرم الان یه هفتس سرکاره و خونه نیمده و من تنها با سه تا بچه قشنگ رد دادم به معنای واقعی

من چند وقتیه که به دلیل شرایط کاری که برام پیش اومد تایم زیادی با مایسا میگذرونم و همسر ی وقتایی بخاطر شغلش کلا نیست مثلا ماهی ده روز و من واقعا از این شرایط خستم نه از اینکه با دخترم تایم میگذرونم از اینکه مادام مسئولیت هاش تو اون ده روز با منه و خب بقیه روز ها هم که پدرش هست تلاش میکنه خیلی به من فشار نیاد ولی خب اون روزام مسئولیت های خونه و آشپزی با منه و الان که در آستانه ی تغییرات کاریم هستم واقعا خوشحالم که ی مدت از همه کارام تو خونه فاصله میگیرم کار کردن بیرون از خونه و دوییدن واسه خواسته هام لذت زیادی براک بهمراه داره و مایسا احتمالا یکم از زحمتاش بیفته گردن مامانم و مامانمم بسیار خوشحاله خداروشکر

خوشحالم ک حالت بهتره 🌱

عزیزم یه دیقه میشه بیای خصوصی درخواست میدم

والا بخاطر پسرم شدم ی مادر خونه دار و هیچ منتی هم نیست چون کسی مهم تر پسرم نیست
شوهرم مکانیک ماشین سنگینه صبح زود میره و شب خیلی لطف کنه زود بیاد ۹ شب ک ب ندرت پیش میاد
حالا شاید یوقتایی غر ب جونش بزنم ولی خب بازم دلم میسوزه ب حالش چون واقعا خسته هست
طی ۸ سال زندگی مشترک جمعه قبلی رو فقط ناهار با ما بود توی خونه
تا حالا نشده ک بخوام بچه رو بسپرم بهشون و برسم ب کار خودم
ولی خب این عادت رو بهش دادم ک از همون نوزادی واسه همه کارای بچه خودش هم باید حضور داشته باشه
مثلا برا رفتن بهداشت برا قد و وزن و واکسن
برا دکتر بردنش
برا خرید لباسش حتی شده شب
واسه همین اصلا دوس ندارم رانندگی یاد بگیرم چون میگم پس وظیفه شوهر چیه
واسه هر کاری بگه پس ماشین باشه تا خودتون برید

نه واقعا تا العان شاید تو دو سه بار پیش اومده

العانم هوا مثل بهشته دخترم از کلاس آوردم خسته اس نمیاد پیاده روی . همسرمم خونه نیست بزارمش برم بیرون
خلاصه که ی پیاده روی ساده نمیتونم برم

سوال های مرتبط

مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
از همه‌ی شما دوستای نازنینم یه خواهش از ته دلم دارم. ❤️
هر جا سخن از اوتیسم به میون اومد، کمک کنین این باور توی جامعه فرهنگ‌سازی بشه که:
"اوتیسم ناتوانی نیست؛ تفاوت در توانایی‌ست".
پسر پنج‌ساله‌ی من با اوتیسم سطح متوسط، امروز بدون اینکه کسی بهش ریاضی یاد داده باشه، خودش یاد گرفته عددهای یک تا ده رو با هم جمع کنه. وقتی دیدم، اشک شوق ریختم. 🥹❤️
این لحظه دوباره بهم یادآوری کرد که چقدر از توانایی‌های بچه‌های ما ممکنه هنوز ناشناخته مونده باشه.
بچه‌های دارای اوتیسم هم می‌تونن یاد بگیرن، پیشرفت کنن و توی زمینه‌های مختلف بدرخشن؛ البته هر کدوم با توانایی‌ها و نیازهای ویژه‌ی خودشون.
اونا بیشتر از قضاوت و ترحم، به درک شدن، حمایت و فرصت نیاز دارن.
بیاین به جای اینکه فقط محدودیت‌هاشون رو ببینیم، توانایی‌هاشون رو هم کشف کنیم. هیچ کودکی برای دوست‌داشتنی بودن، لازم نیست نابغه باشه یا شبیه بقیه رفتار کنه.
من امروز برای پسرم اشک شوق ریختم؛ اما آرزوم اینه که هیچ مادری برای اثبات توانایی‌های فرزندش مجبور به اشک ریختن نباشه. ❤️
بیاین با آگاهی‌مون، دنیا رو برای این بچه‌ها مهربون‌تر کنیم. 🌱
این کار رو به خاطر من انجام می‌دین؟ خواهش می‌کنم.
مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
دوستان امروز یه اتفاقی افتاد که واقعاً دلم رو گرفت و نمی‌دونم درست‌ترین واکنش چی بوده.
دختر همسایه اومده بود خونه‌مون که با سورن بازی کنه. من هم استقبال کردم، چون درمانگر سورن همیشه می‌گه: «بازی با بچه‌های عادی می‌تونه براش مثل درمان باشه.»
اما حدود نیم ساعت بعد، وقتی سورن حاضر نمی‌شد از ترامپولین بیاد پایین و با اون بچه بازی کنه، دست سورن رو لگد کرد و بهش گفت:
«چرا مثل دیوونه‌ها حرف می‌زنی؟»
من همون لحظه بهش گفتم که ما می‌خوایم بریم بیرون و بهتره بره خونه‌شون.
ولی چیزی که بیشتر از رفتار اون بچه منو ناراحت کرد، واکنش خود سورن بود.
الان نشسته و برای اون بچه گریه می‌کنه و می‌گه: «نی‌نی جون گم شده...»
انگار اصلاً متوجه نشده که اون بچه بهش آسیب زده یا بهش توهین کرده. 🥺
حالا واقعاً موندم باید چیکار کنم؟
اگر جای من بودید، دیگه اجازه می‌دادید این بچه بیاد با سورن بازی کنه یا نه؟
و مهم‌تر از اون:
چطور می‌شه به بچه‌ای که هنوز قلدری و رفتار آزاردهنده رو تشخیص نمی‌ده، یاد داد که بفهمه «این رفتار با من درست نیست» و از خودش دفاع کنه؟
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۵
جهـــــــــان
_نه میگه شاید بعد ها بره...
همینطور که موهای فلورو نوازش می کردم بهش گفتم اشکال نداره دخترم تقدیر اینه،شاید یه روز دیگه یه جای دیگه همو دیدین شایدم یکنفر بهتر جاشو برات گرفت...
مامی من نمیخوام پیتر بره ...من نمیخوام از پیتر دور باشم... نمی تونم...
هق هق فلور دلمو به درد اورد دوباره یاد خودم افتادم .. همین سن و سال بودم وقتی از علی جدا شدم ...چقدر لحظه های بدی رو سپری کردم... کاش میتونستم برای فلور کاری بکنم...بدون فکر و کاملا احساساتی گفتم فلور اگر بخوای میتونی تو هم بری یعنی اونجا، باهم برید ... برای دانشگاهی تو شهرنیس پذیرش بگیر.
فلور از بغلم خارج شد با چشم های اشکی زل زد بهم و گفت مامی تو بهترینی... یعنی میشه من برم اونجا ...
_با پدرت صحبت می کنم ..
شادی فلور اون لحظه توصیف ناپذیر بود ...
نیم ساعت بعد تازه به خودم اومدم چی کار کرده بودم ،بی فکر فقط از روی احساس به دخترم قولی داده بودم که الان حتی فکر کردن بهش برام سخت بود...
صبح موقع خوردن صبحانه پابلو بهم گفت:
امروز زودتر میاد تا بریم اداره پلیس... میخواستم راجع به فلور بگم اما ترجیح دادم بزارم برای بعد...
ظهر که رفتیم اداره پلیس برخلاف انتظارم خیلی خوب باهامون برخورد کردن ... فکر می کردم الان قضیه هجده سال پیشو که مطرح کنم باهام برخورد بدی بشه...
بهمون گفتن درخواستمونو بنویسیم و هفته اینده برای پیگیری بیایم تا پرونده از بایگانی خارج بشه و دوباره بازخوانی بشه...
تو راه برگشت موضوع رفتن فلور رو به پابلو گفتم ... مثل همیشه اروم و منطقی گفت:مشکلی با این موضوع نداره... احساس کردم صداش لرزید .. دخترش بود یکی یه دونه اش.. معلومه که سخت بود... اما پابلوی عزیزم مثل همیشه منطقی رفتار می کرد ..
مامان آراد مامان آراد ۵ سالگی
سخت بود ولی گفتم!😔
امروز که شازده رو بردم مهد از مربیش پرسیدم اراد با بچه ها بازی میکنه؟
گفت هر چند دقیقه ای که بازی میکنه چند دقیقه میخواد که تنها باشه
حس کردم بغضم میخواد بترکه اون لحظه مغزم گفت بهش بگو
دستشو گرفتم و گفتم بین خودمون بمونه اراد تو طیف اتیسمه و این ارتباط گرفتن براش خیلی استرس زا هستش ولی داره تحمل میکنه
دیدم اون زودتر از من اشکش اومد و باورش نمیشد میگقت خیلی مهربونه تنها بچه ی کلاسمه که خوراکیاشو به همه میده همیشه کوتاه میاد توی انتخاب اسباب بازیا و میزاره هرکس دلش میخواد با اسباب بازیش بازی کنه
راستش‌امروز حس کردم چقدر دوباره غمگینم نمیدونم کار خوبی کردم که به مربیش گفتم یا نه
توی دلم اشوبه چند روز بود حالم خوب بود ولی امروز انگار با اوردن اسم این اتیسم لعنتی یبار دیگه له شدم
دلم میخواست دنیا باهام مهربون تر بود کمتر اشکمو درمیاورد منم یه مادرم قد و بالاشو میبینم تا میام کیف کنم یه سیلی محکم انگار میخوره تو گوشم
دلم میخواد هزار بار برای معصومیت توی نگاهش ، اون اضطراب توی دلش و سردرگمیش از این زندگی بی رحم بمیرم
کاش خدا یکم فقط یکم با این بچه مهربون تر بود 🥲
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
فرزندپروری
تربیت کودک

سلام گلی ها صبحتون بخیر
دیدم ک گاها شکایت میکنید که نمیشه اعصابمون نمی‌کشه، بچمون خرابکاره و ...
بهتون بگم م تربیت کودک اصلا کار یک روز و دو روز نیست
یه پروسه طولانیه
ولی خب اینبار می‌خوام در مورد خودتون بگم
تا حال شما خوب نباشه نمیتونید این حال خوب رو به فرزندتون منتقل کنید
دکتر هلاکویی میگه بچه رو از دوسال به بعد هل بدید تو جامعه
بذارید بره مهد، روزی چند ساعت از خودتون دورش کنید
پس اگه شاغل بودید و علاقه مند به کار کردن هستید برگردید ب سرکارتون
دنبال علاقه هاتون برین
بخاطر بچه خودتون رو متوقف نکنین
چون بعدا اون بزرگ میشه و می‌ره دنبال زندگیش، حالا شما توقع دارین چون بخاطر اون از همه چیزتون زدین، حالا اون تماما برای شما باشه، دقیقا عین مادرهای قدیم میبینین مادرشوهرا مخصوصا چقد به توجه پسراشون نیاز دارن! و کلی مشکلات هم برای خودشون درست میکنن هم شما
چرا؟؟ چون وقت وقتش به خودشون اهمیت ندادن فقط بچه رو دیدن و بخاطر اون از همه چیزشون زدن
بعدا کسی ازتون تشکر نمیکنه که آنقدر حساس بودین ک نذاشتین بچه یه خار بره تو پاش!!
برای خودتون روتین داشته باشین، حتما حتما ورزش کنین، مکمل بخورین، کتاب بخونین، به تغذیه و تناسب اندامتون اهمیت بدین، آب زیاد بخورین، چای سبز بخورید
خلاصه که تو زندگی اول خودتون رو ببینین هر چی که حالتون رو خوب می‌کنه برین دنبالش و اصلا بخاطر بچه خودتون رو وقف نکنین
بچه ها حال خوب و نشاط مارو می‌خوان نه یک مادر افسرده راکد که فقط افتخارش اینه که من تمامم رو بخاطر تو گذاشتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۴۷
جهــــــان
..چه حرفایی می زنه ... چشم سعی می کنم بخوام...
بلاخره بعد از دوماه ما تونستیم کارامونو جمع و جور کنیم و برگردیم ایران ... هرچند تکه ای از قلبم پیش جهانگیر موند..چه حس خوبی بود دوباره وطن ... دوباره خانواده .. دورهمی...
برگشتنو جاگیر شدن ما ایران هم یکی دوماه زمان برد ... خانوم جانم یکی از خونه های خودشو در اختیار ما قرار داد ..به این خاطر که کاملا نزدیک سفارت فرانسه باشه...
خودمم در بیمارستانی که جاوید مشغول به کار بود مشغول شدم اما خیلی زود تر ازونچه فکر کنم علائم بارداری نشون از وجود یه بچه در درون من میداد ... پابلو اوایل اعتقاد داشت برای بدنیا اومدن بچه بهتره بریم پاریس، اما خاطره بد زایمان ژانین مانع شد و همین ایران و در بیمارستان خودمان زایمان کردم..
پسرم سال چهل و یک بدنیا اومد ،نگم براتون که خانوم جان و باباجانم برای نوه شون چه کارهایی کردن... پابلو دوست داشت اسم بچه فرانسوی باشه ،اما به نظر من ایرانی بهتر بود، چون ما ایران زندگی می کردیم شاید اولین اختلاف نظر منو پابلو اسم فرزندمون بود که اونم بلاخره با همفکری بقیه اسمشو پاوه گذاشتیم تا هم به پابلو بیاد هم ایرانی باشه...
زندگی ما با وجود پاوه واقعا شیرین شده بود ..من در مرخصی زایمان بودم تصمیم داشتم پاوه که یکم بزرگتر شد بسپرمش به خانوم جان و برم سرکار، اما بارداری مجدد خیلی زود ،کمتر از دوسال این امکانو بهم نداد، دخترم هم سال چهل و سه بدنیا اومد اینبار به اصرار پابلو اسمشو فلور گذاشتم که در فرانسه به معنای گل هست ...