تا حالا بین «مادر بودن» و «خودت بودن» گیر کردی؟
به نظرتون کار کردن یا درس خوندنِ مادر، در نهایت برای بچه تأثیر مثبت داره یا منفی؟
مامان‌های شاغل یا دانشجو، وقتی سر کار یا دانشگاه هستید، واقعاً ذهنتون هم از بچه و خونه جدا می‌شه؟ یا بار ذهنی خانواده همچنان همراهتونه؟
من خودم این روزها درگیر نوشتن رساله‌ی دکتری‌ام و راستش گاهی وسط کار، به‌جای اینکه ذهنم فقط روی رساله باشه، یکهو فکرم می‌ره سمت بچه‌م...
«نکنه دارم ازش غافل می‌شم؟»
«نکنه توی سال‌های طلایی زندگیش باید بیشتر کنارش باشم؟»
«نکنه دارم برای موفقیت خودم، بچه‌م رو نادیده می‌گیرم؟»
گاهی همین فکرها باعث می‌شه از موفقیت خودم لذتِ آنچنانی نبرم و حتی وقتی باید با تمرکز کار کنم، ذهنم جای دیگه‌ای باشه و عملکردم افت کنه.
از یه طرف، واقعاً دلم نمی‌خواد تمام رویاهام رو کنار بذارم.
بنایی که با سختی ساختم، واژگون کنم. حس می‌کنم من فقط «مامان» نیستم؛ یک آدمم با آرزوها، علایق و مسیری که قبل از مادر شدن شروعش کرده بودم و هنوز هم دوست دارم ادامه‌ش بدم.
دوست دارم بدون قضاوت از تجربه‌هاتون بشنوم. ❤️
شما همزمان با فرزندپروری چه کاری انجام می‌دید؟ کار، تحصیل، کسب‌وکار، هنر یا هر چیز دیگه‌ای؟
و مهم‌تر از همه: از حس و حال خودتون بگید؛ تا حالا شده بین مادری و دنبال کردن رویای خودتون احساس عذاب وجدان یا دوگانگی کنید؟

تصویر
۳۲ پاسخ

به نظر من کسیکه شاغله نظمش بیشتره بهتر به بچش میرسه تا کسیکه همش خونست و بی برنامست
اون تایمی که سرکاری بچتو میتونی بزاری سر یه کلاسی ورزشی جایی و بعد از تایم کار میتونی براش وقت بزاری بگردی تفریح کنی
اینجوری از کار کردن و یا درس خوندن لذت بیشتری میبری

سلام به فرزانه‌ی زیبا😍🩵
نظرم رو با مثال میگم، توی دوره های امدادگری میگن زمانی که دچار سانحه ای میشی اول باید ماسک اکسیژن روی صورت خودت بذاری تا بتونی به بقیه امداد برسونی، حتی اگر اون بقیه، فرزند خودت یا یه بچه باشه!
مادری که ۱۰۰ بذاره برای بچه ش در حالی که از کمبود اکسیژن داره خفه میشه، زنده نمی مونه برای ادامه زندگی
منم رویاهای زیادی توی سرم دارم اما وقتی با همسرم تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم، با خودم صحبت کردم و تصمیم گرفتم رویاهام رو با بچه م تجربه کنم.
الانم میرم سر کار اما عذاب وجدان ندارم چون از بین انتخاب های متعددی که میتونستم برای کار داشته باشم، کاری رو انتخاب کردم که آسیبی نزنه به سال های طلایی رشد ادیب
اما پس ذهنم میدونم که این کار موقته و بعد از ۳ سال دیگه میتونم دنبال رویاهام برم اما بازم همراه با ادیب
من بدونِ دنبال کردن علاقه ام نمیتونم مامان شاد و پر انرژی باشم برای ادیب، کار کردنی که مطابق علاقه م هست حکم همون اکسیژن رو داره

چند تا شرکت کار میکنم البته دور کار
امسال ارشد شرکت کردم
یک ماه هست که مرتب باشگاه میرم
با دوستام بیرون میرم
نمیشه برای همه نسخه یکسان پیچید ولی من نمیتونم تمام زندگی ام رو وقف دخترم کنم البته اینم بگم از خانه دار بودن خیلی بدم میاد
پس خودم چی؟ پیشرفتم، شغلم، درآمدم، روح و روانم هم مهم هستن این همه سال درس نخوندم و زحمت نکشیدم که آخرش بشینم فقط بچه بزرگ کنم

سلام زیبای من 🩷

اتفاقا چندروز پیش این پست رو تو اینستا دیدم که چقدر سخته از فلان مدل ب فلان مدل رسیدن،
یعنی همون آدمِ productive بودن و ی مامانِ stay at home
نظرمو کامنت کردم ولی یه نظری ک خیلی جالب بود این بود که یکی گفته بود
مامان بودن ، قابل جایگزینی نیس
حالا ما هم تمامِ تلاشمون رو میکنیم حضور آگاهانه داشته باشیم
ولی به هرحال نیاز داریم پیشرفت هم کنیم
شاید اینجوری بعدا بیشتر بهمون افتخار کنن ...

تصویر

سلام عزیز دلم من معلمم و ارشد دارم سرکار میرم دوتا پسر دارم بزرگه ۱۰سالشه و کوچیکه که داره میشه ۵سالش توانبخشی میبرم هم گفتار هم ذهنی هم حسی
روزی سه ساعت هم تو خونه باهاش کار میکنم کارای خونه هم با خودمه

سلام فرزانه جان ،،من ۳۷ سالمه ،،یه دختر ۱۷ ساله یه دختر ۱۲ ساله ویه پسر ۱۱ ماهه دارم ،،در تمام مدت بچه داری ام مصادف شد با درس خوندن وکار کردنم ،،شاید برامون سخت هم بوده عذاب وجدان هم داشتم اما با شناختی که که از خودم دارم ( من یه آدم کمال‌گرا ، وسواسی هستم)این فاصله که از بچه هام داشتم براشون خوب بوده به شدت مستقل اند وهمدیگر رو دوست دارن وحامی هستند ،من سر گرم رشد خودم بودم به اندازه کافی فضا برای آزادی داشتم درگیر حواشی زندگی نشدم به بچه ها آسیب نزدم ،اونا هم خودشون رو مسئول زندگی خودشون میدونن

سلام فرزانه ی عزیزم ممنونم بهترینهارابرای شماارزومی کنم درکنارسورن جان عزیزم

همه بین این دو عنوان گیر میکنن اما از نظرم مهم اینه که عبور کنی ازش
در هر حال ماهم به عنوان یه انسان باید حس موجودیت کنیم
همونقدر که بچمون بزرگ شه و بخواد درس بخونه و کار داشته باشه... عادیه
برای ماهم باید به همین نحو باشه
البته من شاغل نیستم ولی این روزا سعی کردم برای کارای مورد علاقم بیشتر وقت بزارم و تایم هایی دخترم رو پیش پدرش میزارم
به شاغل بودن هم فک میکنم ولی پیش نیومده فعلا موقعیت شغلی مناسب شرایطم

مامان سورن جان شما شاغلی؟

وقت سرکار بودم همیشه به فکر دخترم بودم یهویی دلم براش تنگ میشد و گریه میکردم
وقتی به بچه مامانشو صدا میزد تو دلم همش میگفتم جانم جان مامان قسمت دوریش خیلی خسته ولی وقتی تو خونه کار میکنم خوبه آرامش دارم به کارمم بهتر میرسم
این برای آینده هردوتامونه

سلام گلم خوبی من که خانه دارم درس نخوندم فقط از صبح تاشب کارم شده غذاپختن شستشو ودستمال کشی احساس می کنم خسته ام از زندگی هیچ تفریحی ندارم دوست داستم بادوستم برم بیرون وبه حال خودم باشم ولی بخاطر بچه هام همش استرس دارم برای خودم هیچ وقت ازادی ندارم

من یه مادر ناامیدم چون همش فکر میکنم باید از ایران میرفتم
این فکر از سرم بیرون نمیره توروخدا بهم بگو چی بگم به خودم چجوری به چی امیدی ادامه بدم
پسر منم یسری مشکلاتی داره که حالم خیلی بده از دست تنهاییام درمانده شدنام بداخلاقیهام با بچه
تو اینجوری نمیگی که چرا موندیم ایران؟

تاپیک جالبی نوشتی فرزانه جان
من معلم دبیرستان هستم، ساعت و روزهای کاری ام مشخص هستش و شاغل بودنم واقعا یه مزیت و حال خوب هستش
از طرفی کارشناسی ارشد رو بعد از ۹ سال ، از سن دو سالگی پسرم شروع کردم و الان مشغول پایان نامه هستم ،
بار ذهنی رو خوب اومدی 👌👌 گاهی لابلای تایپ فصل های پایان نامه حس می کنم توجه ام به بچه کمتر شده ولی بعدش جبران می کنم.....

زیــــــــــــــــــاد.. حرف همه متین وقابل احترام..
اما برامن ک روحیه ی خیلی حساسی دارم همیشه توبرزخم.
هم عاشق شغلمم وارزوی کودکیم بودهم حس میکنم یسری دانش اموزابمن نیازدارن
اما بچه هام آخ ک نگم چقدراذیتم ک براشون نیستم همیشه قشنگ کمبودمودارن بااینکه کلاهیچ جانمیرم فقط وقتایی ک ببرمشون گردش یا... توخونم درحدتوانم هستم براشون اما انقدرخاطره از بچه های همکاران شنیدم ک همیشه عذاب وجدانموزیادمیکنه همیشه بهش فکرمیکنم
اگه یروزی شرایطم بهتربشه ول کنم ارزومو الان واقعا بچه هامم نیازدارن ب شغل من والبته بهترین خودموبراشون خرج میکنم
تحصیل بحثش جداازشغله
امیدوارم شرایطم جوری بشه ی مادرباکیفیت تره 24ساعته باشم
وشمام پیروز درانتخاب

چند وقت پیش بحث بود بین فرزندانی که مادر شاغل داشتن با کسانی که مادر خانه دار داشتن و جالب بود در کل دسته اول رضایت بیشتری داشتن از روال زندگیشون.

من خودم در تلاشم بتونم بعد مدرسه رفتن بچه ها سرکار برم نه فقط برای درآمد برای اینکه یک کاری یک هنری برای خودم داشته باشم

از اونجایی که خانوما چند بعدی هستن
من سرکار هم ذهنم درگیر کارای بچه اس
همونطور ک ممکنه بعد از تایم کاری هم کارام رو هندل کنم و ذهنم درگیرش باشه
بنظرم شاغل بودن و کلا چند تا کارو همزمان انجام دادن خیلی مرتب هست به شخصیت ادم
بعضیا زود خسته میشن کلا دوست ندارن شلوغی رو یا نمیتونن در روز بیشتر از یک کار رو انجام بدن

من معلمم و خب تایم زیادی رو سر کار نیستم ۴ روز در هفته سر کار میرم خداروشکر هیچ آسیبی از این جهت به دخترم وارد نشده اتفاقا بیشتر بهش خوش میگذره چون با باباش یا مادر بزرگش حسابی بازی میکردن منم بعد از خونه اومدن خیلی براش وقت می‌زارم و حال روحی خودم هم واقعا خوبه همین که از خونه میرم بیرون و آدمای شبیه خودم رو میبینم و باهاشون صحبت میکنم انرژی مثبت زیادی برام داره ولی از وقتی مدارس مجازی شدن احساس فرسودگی میکنم و چون همیشه هستم پدرش هم دیگه اون بازی های قبل رو باهاش انجام نمیده همه چیز بر عهده کنه و حتی نمی‌رسم روزی یک ساعت برای خودم باشم من شاغل بودنم رو ترجیح میدم واقعا

مامان سورن خیلی خیلی خانمی خیلی دوستت دارم اما کاش هیچوقت قیافت یاد کسی که ۱۵ و۱۶ ساله پامونو بریده شبیه اون نبود حالم بد میشه یاد اون میفتم جسارت نمیکنما کاش یه ذره زنانگی و مهربونی و زیبارویی شمارو داشت

سلام فرزانه ی قشنگ و مهربونم...راستش تاپیکت خیلی ادمو به فکر فرو می‌بره واقعا آدم میمونه بین یه مرز.من خودم همیشه برای خودم هدف داشتم تلاش میکردم بعد از ازدواجم یه مدتی مشغول به کار بودم اما بعداز بچه دار شدن مخصوصا بچه ی دومم که به فاصله ی سه سال بود خیلی افتاده شدم خونه نشین شدم.راستش حس میکنم بجز مادر بودن هیچی نیستم و یه خشم درونی دارم.همسرم و خودم بشدت مخالف این هستیم که بچه رو مخصوصا حالا که دوتا پسرن جایی بذاریم چون پسربچه شیطنت و انرژی بیشتری دارن و ما دوس داشتیم خودمون ازشون مواظبت کنیم و تربیتشون کنیم.اما دوباره دارم استارت میزنم که هدفمو دنبال کنم.اینم بگم من مادرم شاغل بود اکثراً هم پیشش بودم من مستقل بار اومدم اما همیشه یه خلا داشتم راستش خیلی وقتا اذیت شدم حتی الان که ازدواج کردم چون همیشه مامانم کار داره.دلم میخواد یه وقتهایی همینجوری برم خونشون دلم میخواد وقتی مهمونی میگیرم زودتر بیاد نه ۸شب،هم هست هم نیست.اما من همیشه بهش افتخار میکنم همیشه با غرور از هنرمندی مادرم میگم و با تموم سختی ها دوست دارم بعدها پسرم هم به من افتخار کنه.راستش همسرم خودش مخالف بود که بچه ها رو جایی بذارم و برم سرکار اما خودش چند وقت پیش تو یه بحثی بهم گفت عرضه نداشتی کاری کنی و من مُردممم.من تحصیلات دارم،من کلی مدرک قهرمانی و ورزشی دارم من سالها تو باشگاه بودم و یه دوره ای خودم باشگاه داشتم اما الان میگم فدای سر بچه هام عیب نداره شرایط من اینجوری بوده نتونستم پیش کسی بذارم خودم ازشون مواظبت میکنن منم دیگه الان به خودم و هدفام میرسم

من خودم
نمونه اش تاپیک قبلم
می دونی دلیل موفق نشدنم این بود که همش در حین انجام کارم فکر می کردم من مادر خودخواهی هستم
پس دخترم چی ؟ اون به من نیاز داره
در حالی که می دونستم موفقیت من تو این مسیر قراره آینده دخترم رو تضمین کنه

اتفاقا ما شاغلا از ترس اینکه مبادا برا بچه هاموک کم بزاریم، همش در تلاشیم که صدمون رو براش بزاریم
همشم عذاب وجدان داریم🤦‍♀️
ولی من خودم وقتی بچه بودم و بعضی بچه ها ماماناشون شاغل و تحصیل کرده بودن، هیلی دوست داشتم جاشون باشم

خوبی عزیزدل؟
من با ۱۰ سابقه کاری نشستم خونه بخاطر پسرم ...این نظر شخصیه منه:بچه تا ۴ ۵ سالگی به شدت به مادر نیاز داره اطرافم زیاد دیدم بچه هایی ک توی این سن مادر شاغل بوده و بداخلاق و عصبی هستن ولی بعد ازون بچه مادر رو در حال تلاش برای آرزوهاش ببینه حالا میتونه تحصیل باشه میتونه کار باشه میتونه هنراموزی باشه اینجوری بجه تشویق میشه برای تلاش

به نظرمن اگه مادر موفق باشه احساس شادی کنه به بچه هم اون حس رو منتقل میکنه
وقتی وقتتو کامل واسه بچه میذاری بعد ها افسوس ایمو میخوری که چرا برای خودمم وقت نذاشتم
سخته ولی سعی کن هم به موفقیت خودت وقت بذار هم پسرت یکی رو فدای اون یکی نکن

من شاغلم و همیشه این حس رو داشتم و برای کار کردن دودل بود تا به یک نتیجه‌ای رسیدم.
فکر کردم اگر من از همه چیزم بگذرم توقع برام ایجاد میشه که اشکان هم در آینده بخاطر من از یک چیزایی بگذره و چون همه زندگیم تو اشکان خلاصه میشه نمیذارم مستقل بشه یا اگر بالفرض مهاجرت کنه من خیلی داغون میشم جون بلد نیستم بدون اشکان زندگی کنم، و از طرفی من براش یک فداکاری بزرگ کردم ولی از نظر اون اگه فداکاری نباشه چی؟
من وقتی کنار مادر و همسر بودن برای رویاهای خودمم تلاش حال روحیم خیلی بهتره و زندگی شادابتری داریم

من اگه زایمانم تیر نمی‌افتاد پایان نامه ارشدمو میتونستم دفاع کنم ولی همینجوری بلا تکلیف موندم افتاد ترم بعدی ...😓
تازه استاد راهنما یکمی گیر داد به مقاله و دوباره باید ویرایش کنم و از طرفی لوبیا کولیک داره 😭 درست حسابی نمیخوابه من یه اب جوش با ارامش بخورم چ برسه اون لب تاب رو بخوام باز کنم...
میدونم همه این روزها گذرا هستندو تموم میشن اما واقعا دوست نداشتم از درس عقب بمونم.
من هم دوست داشتم تا سال اینده برای ازمون دکتری شرکت کنم ولی متاسفانه فکر نمیکنم ممکن باشه ..
دخترم میخواد بره پیش دبستانی ، دلم گرفته دقیقا روزی ک قراره کلاسهاشون شروع بشه موعد واکسن دوماهگی برادرشه 😓دقیقا ۱۴ شهریور. از مرکز پیش دبستانی تماس گرفتن که کلاساشون از شهریور آغاز میشه ..‌ و من شاید نتونم اولین روز پیش خودم ببرمش و بیارمش 😭باید به تب لوبیا برسم 😓
این روزها من هم بین خودم بودن و مادر بودنم گیر کردم اونم نه با یک بچه ، بلکه دو بچه ... هر کدوم با نیاز های متفاوت و خودم ، خودم ک الان مغموم و افسرده حالم دوست داشتم مادرم کنارم بود
اما مادرم هم در «خودش بودن » فعلا داره سپری میکنه ..

هعیی فرزانه جون
بنظرم اگر زمان داری به خودت برسی به کارهات برسی ک صد درصد اولویت باید خودت باشی .
فرزند ، مادر سالم میخواد. چه جسمی چه روحی ، وقتی من روحا حال خوبی نداشته باشم قطعا حال خوب به خانواده منتقل نمیکنم.. پس اولویت « خودت » باشه سپس فرزند ،البته اگر فرزند نیاز شدید به شما نداشته باشه در اون لحظات


موفق باشی🫰

سلام فرزانه جان
به نظرم برای هر کسی شرایط فرق داره وبه این بستگی به برنامه ریزی شما وهمسرتون داره،من یه زمانی هم دانشجو بودم هم شاغل وهم مادر ولی دخترم توی سن ابتدایی بود چون با مادرشوهرم زندگی میکردم، یه تایمی سرکار یه تایمی دانشگاه ودرس خوندن درکنارش یه تایمی به کارهای خونه میرسیدم وبه دخترم هم درکنارش رسیدگی میکردم وساعت هایی که خونه نبودم خیالم راحت بود، دخترم پیش مادربزرگش هست وتنها نمیمونه ولی پسرم که بدنیا اومد شرایطم سخت تر شد، پسرم به شدت به خودم وابسته وخودم هم توانایی بدنم مثل قبل نبود، با توجه به اینکه بچه ام پسر بود، شیطنت هاش بیشتر بود، مراقبت بیشتری، می خواست، خودم یه تایمی سرکار رفتم وچون مربی کودک بودم، پسرم هم با خودم میبردم، خوشحال بودم که کنارخودم هست ولی اشتباه میکردم، کارکردن من با وجود پسرم سخت میشد ورفتار پسرم هم تغییر کرده بود، روزهای سختی رو میگذروندم، بین وظیفه مادری وشغلم که تعهددادم به خوبی انجام بدم گیر کرده بودم، هر روز به خودم میگفتم زودتر سال تحصیلی تمام بشه واقعا دیگه کشش نداشتم، الان بعضی وقتها با خودم میگم چقدر برای کارم زحمت کشیدم، دوست دارم درسم رو ادامه بدم ولی به خودم قول دادم از یه جایی شروع کنم
فرزانه جان، الان شما خودت با توجه به شرایطت بهتر میتونی تصمیم بگیری وبرنامه ریزی کنی، نمیگم علایقت رو کنار بزار ولی میتونی با برنامه ریزی وکمک گرفتن از دیگران ادامه بدی

موهاتون کراتینه؟یا پروتئین؟

منکه فقط مادرم والا هیچ کاری نمیکنم همش درگیر خودمو بچه هام اما تو بسیار کار خوبی میکنی که تحسیلتو ادامه میدی و بدون شک بهترین مادری برای سورن مطمعن باش شک به دلت راه نده

من شاغلم و مادرم همین حس و حال مث شما دارم وقتی سرکارم همش یه فکر دخترمم غذا خورد نخورد اذیت کرد نکرد الان بیدار یا خواب ....اما همیشه میگم منم برای رسیدن به این جایگاه تلاش کردم شب و روزمو برای علاقم گذاشتم و نیاز دارم در کنار مادر بودن یکمم به علایق خودم برسم و دخترمم روزبه روز مستقل تر میشد و این مهمه که بچه پیش چه کسی بمونه .اما خب وقت هایی که پیشش بودم کلی وقت میذاشتم باهاش بازی میکردم🥺

والا خودم ک تا مجرد بودم ارشد گرفتم
و مشغول ب کار بودم تا ک ازدواج کردم و سر بارداری پسرم همون روز اول دچار خونریزی شدم ترک کار کردم
و بخاطر پسرم ک بهم نیاز داره سراغ کار نرفتم
تا یکم بزرگتر شد ی آزمون آموزش و پرورش شرکت کردم گفتم حالا اگه ی درصد قبول بشم پسرم ب سن مهد رسیده ک‌ب لطف بند پ قبول نشدم
چون رشته ام حسابداری هست کار نیمه وقت نیست بازم بخاطر پسرم کوتاه اومدم
برا امسال ک ب امید خدا میره پیش دو
گفتم برا سال اول همپای پسرم باشم
حالا برا سال آینده اگه بخوام مشغول ب کار بشم برم سمت مدرسه غیر انتفاعی ک همزمان با پسرم برگردم خونه

من شاغل نیستم خیلی دوست داشتم شاغل باشم واقعا به نظر من شاغل بودن مادر خیلی برای بچه ها تاثیر مثبت داره البته با ساعت کاری مثلا صبح تا ساعت ۲ اینا دیگه بیشتر از اون فک میکنم خوب نیست

درس می‌خوندم و به شدت اذیت بودم خودم برا بچه م کم نذاشتم اصلا

سوال های مرتبط

مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
👑 دافی‌های گهواره 👑
شما برای مراقبت از خودتون چه کارهایی انجام می‌دین؟ جسمی، روحی، فرقی نمی‌کنه. هر چیزی که باعث شده امروزتون از دیروز بهتر باشه.
من از قبلِ بارداری تا همین پارسال، توی خودمراقبتی خوب نبودم. انقدر حواسم به بچه‌م بود که یادم می‌رفت خودم هم یه آدمم.
چند وقته که کم‌کم دارم به فکر خودم هم می‌افتم.
در این حد که: 🤍 یه روتین پوستی پیدا کردم که واقعاً ازش جواب گرفتم. 🤍 قرص جوشان کلسیم می‌خورم. 🤍 حواسم هست آب کافی بخورم. 🤍 تراپی می‌رم. 🤍 و کتاب‌های خوبِ توسعه‌ی فردی می‌خونم.
راستش برای پیدا کردن تراپیستم و حتی انتخاب روتین پوستی، کلی تحقیق کردم و الان حس می‌کنم انتخاب‌هام درست بوده.
حالا نوبت شماست...
شما چه کاری برای خودتون انجام دادین که بعداً گفتین: «خوشحالم که این تصمیم رو گرفتم.»
شاید تجربه‌ی شما، حال یه دختر دیگه رو هم بهتر کنه.🌱
عکس کتاب‌هام رو هم توی کامنت‌ها می‌ذارم. اگه شما هم عکس بذارین که دیگه نورعلی‌نوره!
#فرزندپروری #بهداشت_مادر #سلامت_مادر #خودمراقبتی #توسعه_فردی
مامان سورن مامان سورن ۴ سالگی
به مادرِ یک کودک اتیسم چه حرف‌هایی رو نباید زد؟ 🌱
این تاپیکی که می‌ذارم شاید ناخوشایند باشه ولی من می‌خوام توی همین محیط کوچیک فرهنگسازی کنم.
گاهی آدم‌ها از روی محبت یه جمله‌ای می‌گن که خودشون فکر می‌کنن دلداریه، ولی برای مادری که هر روز با چالش‌های اتیسم زندگی می‌کنه، می‌تونه خیلی سنگین باشه.

• «اصلاً به بچه‌ت نمی‌خوره اتیسم باشه. فکر کنم تشخیص درست باشه!»
برخی ویژگی‌های کودکان اتیسم از نگاه افراد غریبه دیده نمی‌شن ولی برای خانواده‌ی کودک رنج زیادی به همراه دارن. شما با این حرف به مادر دلداری نمی‌دین، میزان پذیرش رو در مادر کاهش می‌دین. رنجش رو نادیده می‌گیرین و زندگیش سخت‌تر می‌شه.
• « خوب می‌شه.»
درمانی برای اتیسم کشف نشده و این جمله امید واهی ایجاد می‌کنه.
• «حتماً واکسن/غذا/موبایل/تربیت باعثش شده.»
نسبت دادن اوتیسم به مادر، هم نادرسته و هم آسیب‌زننده. این حرف‌ها به مادر احساس گناه می‌ده. کودکان اتیسم با این اختلال متولد می‌شن و این حرف از نظر علمی هم صحیح نیست.
• «تو زیادی بهش توجه می‌کنی؛ لوسش کردی.»
بسیاری از رفتارهایی که از بیرون شبیه لوس شدن دیده می‌شن، ممکنه ناشی از دشواری در تنظیم هیجان، حسی یا ارتباطی باشن.