۳ پاسخ

مردشور این مردا رو ببرم 90 درصدشون برابری با گاو میکنن

بمیرم برای دلت ابجی جان 😭خدامادرت حفظ کنه من ک همونم ندارم دلم پرمبکشه براش .از وقتی یادمه اضافی بودم هیچ کس ونداشتم بهش پناه ببرم😭💔چقدربی کسی سخته

عزیزم شوهرت کجاست

سوال های مرتبط

مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
آخرین باری که آهی از ته دل کشیدین، برای چی بوده؟ 🫂
💔 امروز توی گروه واتساپمون یه آه از ته دلم کشیدم...
توی یه گروه واتساپی هستم که بیشترمون از دوران بارداری با همیم.
از همون روزهایی که بچه‌هامون هنوز توی دلمون بودن، هر روز از حال هم باخبر بودیم؛ از لگدهای کوچولو گرفته تا زایمان و شیر و پوشک و تب و دندون و هزار جور دل‌نگرونی و خوشحالی.
حالا رسیدیم به روزهایی که همه‌شون دارن برای پیش‌ یکِ ِبچه‌هاشون خرید می‌کنن...
کیف و قمقمه و کفش و دفتر و لباس و این چیزها. 🎒
و من امروز فقط نگاه کردم و از ته دل گفتم:
کاش جوجوی من هم می‌تونست بره پیش‌دبستانی... ولی نمی‌تونه.
چند بار تا حالا بردمش مهد.
پول زیادی هم بابتش دادم. حتی دوره‌ی جذب رو هم خودم نشستم توی مهد، شاید کم‌کم بتونه از من جدا بشه و بمونه.
ولی نشد...
جدا نشد که نشد.
جیغ می‌زد و گریه می‌کرد؛ جوری که از شدت فشار، بدنش کبود می‌شد و آخرش خود کارکنان مهد می‌گفتن:
«ببرینش...»
جوجوی من اصلاً با این شلوغی‌ها و جمع‌ها کنار نمیاد.
اجتماعی شدن براش اون مسیر ساده و طبیعی‌ای نیست که برای خیلی از بچه‌هاست.
و منِ مادر، گاهی می‌مونم و یه آه... انگار یه تکه از آینده‌ای رو که برای بچه‌ام توی ذهنم ساخته بودی، باید آروم‌آروم پس بگیرم. 💔
با خودم فکر کردم:
این اولین آه جگرسوز من نیست
از این آه‌ها قراره بارها و بارها هم توی مسیر پرفراز و نشیب اتیسم داشته باشم.
شما هم این لحظه‌ها رو داشتین؟
چی بوده که یه گوشه‌ی دلتون رو سوزونده؟
مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
نازنینان من، چقدر توی زندگی‌تون احساس آزادی می‌کنین؟🕊
بهتره این‌جوری بپرسم.
این روزا بیشتر از همه دلتون می‌خواد کدوم آزادی کوچیک رو داشته باشین، ولی ندارین؟
آزادیِ تنها موندن و چند ساعت با خودتون بودن؟
آزادیِ پوشیدن هر لباسی که دلتون می‌خواد؟
آزادیِ یهویی بیرون‌زدن از خونه؟
آزادیِ پول خرج کردن، بدون اینکه لازم باشه بابت هر خرجی توضیح بدین؟
آزادیِ یه تصمیم رو فقط برای خودتون گرفتن؟
آزادیِ داشتن چند ساعت وقتِ شخصی؟
یا حتی آزادیِ یه روز کامل که هیچ‌کس ازتون چیزی نخواد؟
من از هجده‌سالگی تا سی‌وچهارسالگی، آزادِ آزاد زندگی می‌کردم.
هر جا دلم می‌خواست می‌رفتم، هر وقت دلم می‌خواست می‌زدم بیرون، تصمیم‌هام فقط به خودم مربوط می‌شد.
بعد کم‌کم خانواده اومد...
مسئولیت اومد...
و اون «فرزانه‌ی بی‌خیال و آزاد»، رفت یه گوشه نشست و شد بخشی از خاطراتم.
راستش رو بخواین، گاهی دلم برای اون آزادیِ بی‌مرز تنگ می‌شه.
جالب اینه که بعضی وقتا توی خواب‌هام دوباره برمی‌گردم به همون سال‌ها؛
همون آدمِ رها و آزاد می‌شم و برای چند ساعت، دوباره مزه‌ی اون زندگی رو می‌چشم.
🥹

شما دلتون برای کدوم آزادی تنگ شده؟ 🌱
چه محدودیتی آزادی شما رو ازتون گرفته؟
مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
دوستان امروز یه اتفاقی افتاد که واقعاً دلم رو گرفت و نمی‌دونم درست‌ترین واکنش چی بوده.
دختر همسایه اومده بود خونه‌مون که با سورن بازی کنه. من هم استقبال کردم، چون درمانگر سورن همیشه می‌گه: «بازی با بچه‌های عادی می‌تونه براش مثل درمان باشه.»
اما حدود نیم ساعت بعد، وقتی سورن حاضر نمی‌شد از ترامپولین بیاد پایین و با اون بچه بازی کنه، دست سورن رو لگد کرد و بهش گفت:
«چرا مثل دیوونه‌ها حرف می‌زنی؟»
من همون لحظه بهش گفتم که ما می‌خوایم بریم بیرون و بهتره بره خونه‌شون.
ولی چیزی که بیشتر از رفتار اون بچه منو ناراحت کرد، واکنش خود سورن بود.
الان نشسته و برای اون بچه گریه می‌کنه و می‌گه: «نی‌نی جون گم شده...»
انگار اصلاً متوجه نشده که اون بچه بهش آسیب زده یا بهش توهین کرده. 🥺
حالا واقعاً موندم باید چیکار کنم؟
اگر جای من بودید، دیگه اجازه می‌دادید این بچه بیاد با سورن بازی کنه یا نه؟
و مهم‌تر از اون:
چطور می‌شه به بچه‌ای که هنوز قلدری و رفتار آزاردهنده رو تشخیص نمی‌ده، یاد داد که بفهمه «این رفتار با من درست نیست» و از خودش دفاع کنه؟