پارت 3#
بهم گفتن الان ب کمک خودت نیاز داریم من هی زور میزدم ک بچه بیاد دکتر میگف الان میاد مث اینکه بند ناف دور گردنش بوده و هی بچه می اومد پایین و باز میرفت بالا همین جوری تا ساعت 1و چهل بود دکترم گف اگ تا دو زایمان نکردم ببرینش اتاق عمل گفتم خانوم دکتر نه تورو خدا نه من حالا همه دردام کشیدم میخای بری خلاصه دونفر رو شکمم فشار میدادن هر کار کردن بچه نمی اومد و بند ناف اونو میکشید بالا دیک ترسیده بودم دکتر گف دستگاه وکیوم رو بیارین دستگاه اوردن بچه رو با دستگاه کشیدن ساعت 1/55بود پسرم بدنیا اومد اونو سریع بردن حتی نشونم ندادن دیدم صدای گریه بچم نمیاد خیلی ترسیده بودم گریه میکردم هی از همشون میپرسیدم ک چرت گریه نمیکنه چش شده چرا کسی چیزی نمیگه بعد بهم گفتن ک مدفوع کرده و بند ناف دو دور دور گردنش بوده خیلی ترسیده بودم و نگران پسرم بودم خودمم چون با دستگاه کشیدن خیلی پاره شده بودم و دهانه رحمم و طول سرویکسم پاره شده بود هر کار میکردن خون ریزیم بند نمی اومد گفتن باید ببریم اتاق عمل ک دکتر گف نه گناه داره بیشتر اذیت بشه دیک خلاصه منو بخیه زدن و گفتن برو بخش

۸ پاسخ

وای چه ترسناک

وای چه تجربه بدی🥺🥺
خدا لعنتشون کنه
اگر بزارن ادم خودش نوع زایمانش رو انتخاب کنه اینجوری درد نمیکشه

لعنت بهشون که فقط اصرار به زایمان طبیعی دارن درصورتی که تو ایران امکانات مناسبی براش نیست و تا حد مرگ مادر و بچه رو اذیت میکنن

کدوم بیمارستان

وای چقدر درد کشیدی دختر

وای چقد از وکیوم میترسم 🥴🥲

چقدر‌ترسیدم😫

تو سونو نشون نداد بند ناف دور گردنشه

سوال های مرتبط

مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۱ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان آیهان🩵✨ مامان آیهان🩵✨ ۱۰ ماهگی
پارت ۸

هربار من زور میزدم بچه میومد و برمیگشت تا اینکه دکتر درخواست بی حسی کرد
بی حس کردن و برش زدن باز انقباض و زور بچه اومد برگشت
دیگه واقعا فکر نمیکردم به دنیا بیاد تا اینکه با اخرین انقباض و زور زیاد بچه ی من اومد پایین و اینبار با وکیوم گرفتنش و سرشو کشیدن بیرون و بالاخره ساعت ۵:۱۵ عصر ۲ آبان ماه پسر من به دنیا اومد😍 الهی قسمت همه چشم انتظارا ولی با زایمان راحت😂
من منتظرم بودم بچمو بذارن رو صورتم ولی بردنش صدا گریشو نشنیدم
صدا گریه مامانم از پشت در بلند شد
من ترسیدم پرسیدم چی شد چرا پسرم گریه نمیکنه که گفتن همه چی خوبه چیزی نیست و صدا گریشم شنیدم خیالم راحت شد
شروع کردن بخیه زدن حدودا یک ساعت و نیم داشتن بخیه میزدن وااااقعا طاقت فرسا بود شکممو فشار میدادن و جیغم میرفت هوا
همش داشتم گریه میکردم
پرستاد میگفت الان دیگه چرا گریه میکنی خودت سالمی بچت سالمه میگفتم خیلی سخت بود نزدیک بود بمیرم. بالاخره تموم شد و همه چیزو مرتب کردن و مامانمو صدا زدم اومد پیشم وقتی مامانم اومد دیگه بهم گفتن چی شده بوده
سه دور بند نافت دور گردن پسرم بوده
هی میخواست به دنیا بیاد نمیشد و برمیگشت بالا که مجبور میشن با وکیوم میکشنش بیرون سرش خربزه ای شده بود😢 دکتر گفت بعد یکی دوهفته بهتر میشه
الان خداروشکر خیلی بهتره
مامان دلوین🎀 مامان دلوین🎀 ۸ ماهگی
بیمارستان که رفتیم کلی التماسشون کردیم گفتیم هرچی باشه هزینه اش میدیم فقط ببرید سزارین که اتفاقی برای بچه نیوفته ولی گفتن نههه ما خیلی مورد طبیعی با بند ناف دنیا آوردیم و ۲ دور بند ناف چیزی نیست و ساعت ۸ شب بستری شدم برای زایمان طبیعی ، همون موقع زنگ زدم ماما همراه که گرفته بودم اون اومد و دیگه شروع کردیم ورزش و سرم میزدن برام ، دهانه رحم نرم بود ولی سر بچه خیلی بالا بود یچیز کیسه مانند وصل کردن بهم که دهانه رحم کشیده بشه و خلاصه با کلی ورزش و اینا من ۵ سانت شدم ولی اصلاا درد خاصی نداشتم فقط یه کمر درد خفیف،بخاطر بند ناف که دور گردن بچه بود ، سرم ها بهش فشار آورده بودن ماما همراهم اومد دستگاه هارو وصل کرد شکمم و بچه افت کرده بود اکسیژنش خیلی زیاد
یهو دکتر و ماما همه اومدن بالا سرم و گفتن سریع امادش کنید بریم اتاق عمل
انقد شرایط بچه بد بود همه هول کرده بودن
خلاصه اتاق عمل بی حسی رو زدن و من هیچی نمیدونستم که انقد حال بچم بده
فقط یهو دیدم بچرو درآوردن و بچه کلا کبود کبود اصلا نفس نداشت انقد دیر منو بردن سزارین و فشار آوردن به بچم 🥺
مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 ۲ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان شاهان مامان شاهان ۴ ماهگی
تجربیات سزارین پارت ششم

بعد دیگه صدام زدن ک برم تو اتاق عمل
وای ک چقدر ترسیده بودم
دکتر بیهوشی اومد دستمو گرفت نشستم رو تخت و هی منو ب حرف می‌کشید ک فراموش کنم یا حواسم پرت شه
هی میگفت جوجمون چیه اسمش چیه و...
بعد گف دخترم خم کن سرتو برعکس هر تصورات بدی ک از امپول داشتم اینقدر دستش خوب بود اندازه یه سرم زدن دردم گرف بعد گف سریع دراز بکش
چون خیلی خیلی استرس داشتم بهم یه آرامش بخش هم زدن و پرده رو کشیدن 🥹
بعد خانم اسماعیلی بالا سرم بود دستمو گرفته بود ک استرسم کم شه دکتر مهربونم گف عزیزم هروقت احساس کردی بی حسی بگو عملو شروع کنم
بعد ۴.۵ دقیقه تا اومدم بگم پاهام حس نداره یهو صدای گریه بممو شنیدم
خودم هنگ بودم ک چقدر سریع و بدون این ک کوچیک ترین چیزی بفهمم .
وای اشکام بند نمی اومد بچم کوچولوو ناز وای خدایا شکرت بابت نعمتت
بند نافشو برش زدن و تمیزش کردن همینطوری گریه میکرد آوردنش پیشم تا ب صورتم چسبوندنش بچم ساکت شد و چشاشو باز کرد😭
یه چند دقیقه از بود پرستار گف حالا آروم شدی برم بچه رو لباس کنم سرما نخوره🥺

بعدش یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید و منم عملم تموم شد بعد برانکارد آوردن و تختمو جابجا کردن
و رفتم تو ریکاوری .....
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۳ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد