۷ پاسخ

چرا بخاطر دماغت

خیلی خوبه
دستور کیک بزارلطفن

نوشه جان
دستور کیک بذار لطفا

کیک پروتیینی چیه؟

کیک پروتینی چطوریه

میتونی پیاده روی کنی

اینم وعده پروتیینی امروز ایس لته با کیک پروتیینی

سوال های مرتبط

مامان رادوین مامان رادوین ۲ سالگی
با خودم میگم کاش شرایطم جوری بود که پسرمو خودم تربیت می‌کردم خودم بهش چیزای مختلف یاد میدادم ن اینکه از راه میرسم جسد میشم و یا کارای خونه رو انجام میدم و یا هم اینقدر از محل کار اعصابم خورده که به زور سرپام و آخر شب جون آخرم میرسه به تخت خواب و تمام میشه روزم

دلم میخواد مثل مادرای دیگه پسرمو خودم بزرگ کنم به خودم وابسته باشه تا مامانم میخوام هر جا میره اول اسم منو بیاره تا مامانم ولی نمیشه انگار مجبورم کار کنم تا بتونم آینده خوبی براش درست کنم که با این شرایط اقتصادی فک نکنم بشه ولی حداقل میگم الان شاید بتونم چیزایی که دوست داره رو سعی کنم تهیه کنم

ولی اینکه نمیتونم خودم بزرگش کنم و کنارش باشه و ... اذیتم میکنه ی غم عجیبی دارم
نمیگم مامانم بد تربیت میکنه چون اگر بدتربیت می‌کرد من الان ی آدم با مسئولیت نبودم ولی اینکه مامانم مثل قبل انرژی نداره و نمیتونه اون تربیت رو که من میخوام کنه واسم اهمیت داره یا اینکه مامانم خیلی رادوینو لوس کرده هر چی میخواد براش میگیره ن نمیاره با اینکه بارها بهش گفتم نکن باز انجام میده اونم چون مادربزرگه و رادوین عزیزشه اینکارو میکنه ولی بازم توی تربیت تاثیر داره
من خودم خیلی سخت میگیرم و به نظرم همین سختگیری بیشتر باعث میشه موفق باشه و اینکه مسئولیت پذیر بشه ولی مامانم ن همه چیزو خراب میکنه

خلاصه فعلا مجبورم

شمایی که شاغلین چیکار میکنین شرایتون مثل منه
مامان جانم🩷 مامان جانم🩷 ۳ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی