۱ پاسخ

پارت ۲ کو

سوال های مرتبط

مامان مهرسا💜 مامان مهرسا💜 ۱ ماهگی
سلام من بیمارستان ۱۷شهریور زایمان کردم
نوع زایمان من سزارین بود البته اینم بگم برای سومین بار سزارین میشم
از نوع بی حسی شو انتخاب کردم فقط به دلیلی که موقع فشار دادن رحم من بی حس باشم چون خیلی خیلی درد داره ساعت ۱ونیم لباسامو تحویل گرفتم پوشیدم اماده شدم برای اتاق عمل پرستار اومد سوند و انژیوکت رو وصل کرد سوند درد خفیفی داشت بعد بردن برای شنیدن صدای قلب جنین
خلاصه که ساعت ۶ونیم رفتم اتاق عمل و ساعت ۷ ربع دخترگلی به دنیا اومد اما دیگه بعدشو یادم نمیاد وقتی چشم باز کردم ساعت ۸ونیم بود پرستار هی میومد شکمم رو فشار میداد و من چیزی حس نمیکردم اما ساعتای ۹ونیم اینا بود که اومد فشار بده دردش رو حس کردم بهش گفتم مگه چند بار فشار میدین از موقعی که بیدار شدم تا الان ۱۰ بار فشار دادین دلیلی داره یا من مشکلی دارم پرستار گفت نه بخاطر خودتونه خلاصه ساعت ۱۰ونیم بود که منو میخواستن بیارن داخل بخش از ریکاوری که اومدم بیرون شوهرمو دیدم که خودشون گفته بودن منتظر باش خانومت الان میاد تا توی اتاق بخش اومد پیشم بود و بچه رو دید باهم حرف زدیم یه ربع بود و رفت کم کم دردام شروع شد بقیه شو پیام بعدی میگم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۱ ماهگی
پارت دوم زایمان سزارین
خلاصه شنبه شد و من نتونستم برم و موندم یک شنبه رفتم ک ای کاش پام‌ میشکست نمیرفتم🥲🥲من یک شنبه رفتم بیمارستان نوبت گرفتم فرستادنم داخل دیدم ی اتاق و ۱۰/۱۵تا زن و ی دکتر و ۴تا دانشجو ک دوتاش اقا بود من نشستم یکی از این اقاهه واسم پرونده تشکیل بده ک ۳بار فشارمو گرفت ی بار گفت فشارت ۱۵ی بار گفت ۱۴ ی بار گفت ۱۴نیم منم ترسیدم استرس گرفتم عرق سرد میریخت از سرو صورتم خیلی ترسیده بودم ک دکتره گفت مطمئنی درست میگیری گفت اره بعد دکتره اومد گفت برو رو ترازو رفتم وزنمو گرفت بعد گفت درازبکش معاینه کنم وایییی داخل ی اتاق ب جز من ۲تا خانم دیگ بود ک یکیش تختش رو به رو من بود دکتره ام گفت بخاب پاهاتو بده بالا همین ک پاهامو دادم بالا دستشو تا آرنج برد داخل من هم از تخت رو ب رو داشتم خجالت میکشیدم هم از درد مرگو جلو چشمام دیدم ببین یعنی قشنگ اینطوری بود ک من حس کردم رحممو گرفت کشید بیرون دستش تا نافم داخل بود انقدری درد داشت ک روزی ۱۰۰بارم یادم بیاد بدن درد میگیرم و دکتره رو از ته دلم نفرین میکنم چون خیلی وحشتناک معاینه کرد
بعد اینکه از اتاق اومدم بیرون شوهرمو مامانم تا منو دیدن رنگشون پرید دستو پام سست شد افتادم کف سالن شوهرم به مامانم گفت اینوچیکارکردن این خیلیییی ترسیده حالش بده الان سکته میکنه خلاصه همگی ترسیدیم افتضاح هی شوهرمو مامانم میگفتن چی شد چی شد گفتم فقط التماس میکنم نزارین من طبیعی زایمان کنم......
مامان علیسان 🩵 مامان علیسان 🩵 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳

تو ی اتاق کاملا تنها بودم و گریم گرفته بود از تنهایی و عدم پیشترفت تا خوده صب چشمم ب ساعت و در بود یکی بیاد بگه بالاخره کی زایمان میکنم اونا میگفتن معلوم نیس
هر ساعت داخل ی سال گذشت برام
کل زایمان ی طرف وقتی ب اون اتاق فک میکنم یهو رو قلبم سنگینی حس میکنم
خلاصه ساعت شد ۲ ظهر منی ک از شب بستری شدم و امیدوارم ک هرآن زایمان کنم هر بار دردم بیشتر میشد میگفتم ک اوکیه الان دهانه رحم ولی ...
دکتر ساعت دو اومد گف تا ساعت ۴ باز شد ک هیچ باز نشد میبریمت اتاق عمل 🥲
تا اینو‌شنیدم یهو زدم زیر گریه
دکتر با مهربونی بهم روحیه میداد ک از دیشب اینجایی نشده ولی بری اتاق عمل ی ربع بعدش بچت بغلته
ولی ترس از اتاق عمل داشت روانیم میکرد ب حدی ک ب اون دردی ک میکشیدم راضی بودم
پرسیدم چقد باز شده گف ۲.نبم سانت و این اصلا خوب نیس مخصوصا اینکه زمان داره میره و کیسه آبتم ترکیده
گفتن اگ تا شبم بمونی احتمالا تچنشه ولی تا فردا ظهر قطعا میشه ولی چون کیسه آبت ترکیده خطرناکه
ماما گف از خداتم باشه بری عمل الان هنو دردی تجربه نکردی یکی داشت تو ی اتاق دیگ بشدت داد میزد گف صداشو میشنوی تازه ۴ سانته برو خداتو شکر کن ک میری عمل
تازه این دردی ک کشیدی نصف راه هم نبود
و در نهایت ساعت چهار شد و دکتر اومد گف چیزی ندین بخوره ساعت ۶ میره  عمل 😭
ترس کل وجودمو گرف تنهایی فقط گریه میکردم و لا بچه حرف میزدم و منتظر بودم بیان سرمو قطع کنن ک حداقل دیگ درد نکشم
آخر صداشون کردم گفتم اگ قراره ببرین عمل چرا سرمو قطع نمیکنین
گفتن باید بمونه و این ینی فاجعه فقط دیگ دعا میکردم ک ساعت ۶ بشه حداقل سرمو قطع کنن
از تشنگی‌و گشنگی داشتم میمردم
بالاخره ساعت ۶ شد اومدن ک ببرن

ادامه پارت بعد طولانی میشه نمیاد
مامان نی نی مامان نی نی ۱۶ ماهگی
خانما میخام از تجربه سزارینم بگم تو بیمارستان ثامن الائمه ناجا مشهد ،دکترم هم خانم سکینه انبیایی
پارت یک
ساعت ۶ بیمارستان بودیم منو مامانمو شوهرم رفتیم شوهرم ک کلا بیرون بود منو مامانم رفتیم بخش زایشگاه تا تشکیل پرونده دادم تقریبا شد ساعت هشت و نیم یا نه ، مامانم و فرستادن بیرون ،من رفتم توی اتاقای بخش زایمان ک نوار قلب بگیرم و سوند بزارم ،چون دفع پروتئین داشتم اول یه آزمایش ادرار دادم و بعد اومدم روی تخت بهم سرم و نوار قلب وصل کردن ، ما مریضای خانم دکتر دو نفر بودیم،ساعتای نه و چهل دیقه بود ک گفتن خانم دکتر اومده اون هم تختیمو بردن برای عمل ،منم فقط صلوات میفرستادم و دعا میخوندم خیلییییی استرس داشتم وااای،خدایی رفتار پرستار ها عاالی بود منک راضی بودم(البته اینو بگم خواهرم تو همون بیمارستان زایمان طبیعی داشت و اصلا از پرستارها راضی نبود ،یعنی پرستار ها با کسانی ک زایمان طبیعی داشتن خیلی بدرفتار بودن من اونجا دیدم به چشم خودم)
خلاصه یه چهل دیقه ای نوار قلب گرفتن از بچه و پرستار بعدش اومد و گفت میخام برات سوند بزارم گفتم نمیشه توی اتاق عمل بزارن برام چون خیلی میترسیدم گفتن آره میشه ولی توی اتاق عمل مرد زیاد هست خودت موذب میشی ،قانع شدم و گذاشتم بزاره،خودمو شل شل گرفتم و اصلا درد نداشت و برام گذاشت،و گفت چند دیقه دیگ عمل خانم دکتر تموم یشه تو باید بری،بعدش با ویلچر اومدن تو اتاق بخش گفتن بیا بشین اینجا من چون سوند داشتم یکم اذیت بودم بلند شدم و تا نشستم روی ویلچر سوند خیلی می‌سوخت و اذیتم می‌کرد ولی تحمل کردم‌،یه روسری و یه چادر سرم کردن و منو بردن بیرون از بخش زایمان تا ببرن تو اتاق عمل
مامان نشونه🩷 مامان نشونه🩷 ۱ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان
دیگ لباسامو عوض کردمو رفتم تو اتاقم ک با اینک دولتی بود ولی هر نفر ی اتاق مجزا داشت
ی ماما اومد کارامو انجام داد و معاینه کرد گفت ی سانتی گفتم وا منک 2ونیم بودم گفت ن بابا
منی میگی یعنی ی حالی شدم ک نگو
شانس شیفت دکترم بود دیدمش گفتم ماما اینجور میگ گفت ن دستا فرق میکنن 😂 دیگ هیچی رو تخت بودمو آمپول فشار تو سرم زدن برام و مدام نیست میگرفتن و خیلی کل کادر زایشگاه زورشون اومده بود ک من خودم خاستم بستری شم آقا ولم نمیکردن میرفتن میومدن شیفت رو ک میخاستن تحویل بدن هی تأیید میکردن ک من ب اصرار خودم بستری شدم
تازه ی ماما از خود راضی اومد و عوض امیدواری میگفت و 3 4روز اینجایی نمیزایی انگار باهام لج کرده بودن
و هی میرفتن میومدن چن ساعتی معاینه میکردن و هی میگفت همونه تغییری نکرده
خلاصه گذشت و شب شد و گفتن دیگ سرم رو قطع میکنن تا فردا دوباره
این وسط نگم از اتاق کناری ک با صدای دادش نزاشت پلک رو هم بزاریم منم دیدم خابم نمی‌بره پامیشدم تو راه رو راه میرفتم
ادامه پارت بعد...
مامان پسرام👼🏼🩵 مامان پسرام👼🏼🩵 ۴ ماهگی
مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۴ ماهگی
پارت سوم
رسیدم بیمارستان و رفتم زایشگاه
گفتن برو روی تخت بخواب لباساتو بپوش نوار قلب جنین بگیریم
من عمل دوم بودم یه نفر قبل از من دکترم داشت عملش میکرد
و منم کلی استرس گرفته بودم استرسم برا سوند بود چون یبار تو‌25هفتع بخاطر انقباض سروم سولفات گرفتم برام سوند وصل کردن آنقدر در داشتم از وقتی زدن تا وقتی در آوردن من گریه کردم و ناله کردم از بس درد داشت
آنقدر ترس از سوند داشتم از سزارین نداشتم
فقط اینجا دیدم ک میگن وقتی میخواد سوند بزارن شل خودتون بگیرین . هی پرستار میومد ‌برام سوند وصل کنه هی من از عمد میپرسدم عمل دکترم تموم شد نوبت منه هی می‌گفت نه منم میگفتم پس سوند رو وصل نکن بزار وقتی میخواستم برم اتاق عمل قبلش بزار .دقیقا پرستار رو مجبور کردم پنج دقیقه قبل از عمل سوند رو بزاره همینجور ک گفتم خودم رو شل گرفتم اولش کمی سوزش داشت ولی خیلی خوب بود اصلا درد نداشتم نسبت به دفعه قبل ک خودمو سفت گرفتم
اصلااااااا خودتون رو سفت نگیرین تا جایی ک میتونین شل بگیرین اینجوری دردتون نمیاد ‌
دکترم اومد صدام زد رفتم توی اتاق عمل پنج شیش تا داخل اتاق عمل بودن یه مرد یه زن برا بیهوشی و بیحسی بودم مرده می‌گفت شکمت کو چیکه ببینیم بچت هم ریزه یا نه
خلاصه ک اول بهم روحیه دادن کلی سر به سرم گذاشتن دکترم می‌گفت عکستو میزارم‌توی مطب دفعه دیگه اومدی قبولت نکنم
چون خیلی استرسی بودم و مدام پیش دکترم میرفتم 😂😂😂قشنگ معلوم بود کلافه شده بود
پروسه عمل شروع شد
خم شدم توی کمرم بیحسی زدن اصلا درد نداشت یه سوزش خیلی کم
فوری دراز کشیدم و جلوم یه پرده کشیدن هنوز پاهام تکون میدادم دکترم شروع کرد..
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت4
داشتم میرفتم تو سالن بودم که پرستار صدام زد ظرف ادرار داد گفت ادرار کن بیارش دیگ منم کارمو انجام دادم ظرفو دادم دیگ از پرستار پرسیدم کدوم اتاق برم گفت از خدمه بپرس هیچکی نبود من ازش بپرسم هی منتظر بودم خدمه بیاد هیچکی نیومد خودم رفتم تو یکی از اتاقا ولی روپوش هیچی رو تخت نبود اعصابم خراب بود رفتم گفتم این چه وضعشه من دوساعته سر پام یکی نیس بیاد کار منو راه بندازه دیگ یکی از پرستارا اومد منو برد تو اتاق رو تخت رو پوش گذاشت تختو تنظیم کرد منو برد رو تخت دیگ ماما اومد گفت همینی که 33هفته بود کوش دیگ پرستارا گفتن اتاق یکه دیگ اومد بهش گفتم من میخوام اپیدورال دریافت کنم گفت الان دکتر میاد به دکتر بگو گفتم باشه دیگ اومد معاینه کرد 4سانت بودم دیگ رفت دکتر اومد بهش گفتم من اپیدورال میخوام گفت اپیدورال نداریم گفت بچه قبلیت دریافت کردیم گفتم نه بهم گفتن برا بچه ی اول نمیزنیم گفت کی گفته میزنن دیگ خلاصه اپیدورال داشتن خودشون نزدن گفت گاز اتونتکس هس ولی تو چون 33هفته ای شاید ضرر داشته باشه...
مامان آیوار مامان آیوار ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم طبقه بالا تا دم اسانسور همسرم باهام بود اونجا رو سرم رو بوسید گفت الان یه نفر میری دو نفر برمی‌گردی ازم مشخصات پرسیدن و تو بخش به مامان گریون معروف بودم فرستادنم تو اتاق به محض رسیدن تو اتاق ترس تموم جونم گرفت لباس و اینا دادن و گفتن رو تخت دراز بکش اومدن سرم فشار برام وصل کردن ولی چون ترس داشتم بعد نیم ساعت هم ضربان قلب خودم بالا رفت هم آیوار در حدی که سرم رو قطع کردن خلاصه با خیال راحت گرفتم خوابیدم تا ۶ صبح که پرستارا بیدارم کردن و سرم رو وصل کردن منم استرس شدید که مامانم گفت دیشب خواب دیدم سز شدی نترس نمیاری طبیعی منم انگار در بهشت به روم باز شد خوشحال بودم ولی سرم بهم وصل بود و مدام معاینه میکردن که یه دفعه ماما اومد گفت آفرین از یه سانت شدی دو سانت اینجوری پیش بری تا نیم ساعت دیگه زایمان می‌کنی منم گفتم امید الکی دادم به خودم الان طبیعی زایمان میکنم میمیرم زیر دستشون چون بیمارستان دولتی بودم از شانس بد من اتاق کنار داشت طبیعی زایمان میکرد صدای جیغ اون شنیدم فشارم افتاد
مامان رها🤱 مامان رها🤱 ۳ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت دو
بهم گفت ک تو اتاق راه برم و پاهام رو باز و بسته کنم و برم تو حموم به شکمم و کمرم آب گرم بگیرم
مامانم هم از اول پیشم بود و همراهیم میکرد
ساعت یازده ک معاینه شدم شیش سانت بودم و دیگه تحمل درد رو نداشتم البته بگم ک دردش کامل نبود و هر چند دقیقه یه بار می‌گرفت ک بهم میگفتن وقتی دردت میگیره نفس عمیق بکش و دم و باز دم بکن ک خیلی تاثیر داشت رو تحمل درد
ساعت دوازده بود ماما شیفت عوض شد و یکی دیگه اومد
اون معاینه کرد و گفت هفت سانت شدم و گفت ک تا ساعت پنج بچه ات بدنیا اومده شاید باور نکنید خیلی برام سخت میومد دوست داشتم زود ساعت بره چند شبی هم بود ک شب ها راحت نمی‌تونستم بخوابم و به شدت خابم میومد و فقط میگفتم ک میخوام بخوابم بخاطر آمپول فشار نوار قلب دخترم درست در نمیومد و این دکتر ها رو نگران کرده بود تا ساعت دو مدام نوار قلب گرفتن و نداشتن من از تخت پایین بیام یدفعه یکی از پرستار ها اومد و گفت ک برا سزارین آماده باش و من گریم گرفت ک اگه قرار بود سزارین بشم چرا من این همه درد کشیدم و دکتر خودم اومد و گفت ک دهانه رحم هشت سانت و سزارین نمیشی
مامان Delana مامان Delana ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان ۲
سزارین
اینم بگم که اتاقا دو تخته بود یه مامان دیگه پیشم بود ولی خیلی حالش اوکی نبود و فقط انرژی منفی بهم داد و باعث شد استرس بگیرم. بعد یک و نیم ساعت یدفعه شنیدم ک یکی اسممو صدا زد ک بیارینش اتاق عمل سریع دوتا پرستار با سوند اومدن بالا سرم😭😭😭😭😭😭😭 من از این مرحله وحشت داشتم ینی واقعا فوبیا بود برام. بهشون گفتم که خیلی میترسم باهام صحبت کردن بعد بتادین ریختن و گفتن تموم شد منم حوشحاااال ک چقدر راحت بود و اینا( سعی کنید خودتونو شل بگیرید و نفس عمیق بکشید اون لحظه) ولی نامردااا یهو همون لحظه فرو کردن🤣🤣🤣🤣 اونجا فهمیدم الکی گفته بودن ولی خدایی اصلا درد نداشت وصل کردنش. بعد رگ گرفتن ازم سریع انژیوکت وصل کردن خون گرفتن و رفتن بیس ثانیه نشد یکی دیگه اومد گفت پاشو بریم اتاق عمل گفتم صبر کن من شلوارمو حداقل بکشم بالا دستمو گرفت هی گف زود باش منتظرن بخدا نتونستم شلوارمو کامل بکشم بالا اصلا نفهمیدم کیسه سوند کجاست ندادن دستم فقط اون لحظه یه سرم سرپا وصل کردن اونو دادن دستم و منو بردن انقد حس بدی بهم دست داد اون لحظه از یه طرف جای سوند شدیداااا میسوخت