۸ پاسخ

حس خوبی نگرفتم
نزار خیلی وابسته بشه
بزار گریه کنه ولی نزار واقعا

نزار ببرن بیشتر پیش خودت نگه دار به بهانه های مختلف بهشون بفهمون که مادر بچه تویی نه اونا

بهشون تذکر بده؛ یعنی چی اسم تورو بگه به اون بگه مامان؟؟؟ محترمانه بگو خوشت نمیاد

ماهم یه جا زندگی میکنیم
ولی دخترم وابسته ش نیس
یعنی چی اسمتو میگه
این دفعه گفتن برو پیش زهرا
بگو دخترم بیا پیش مامانت
یا پدرشوهرت گفت برو پیش مامان
بگو عزیزم برو پیش مامانبزرگ
چندبار بگی یاد میگیرن
پدرشوعرم چندبار گفت
اخرش گفتم خودتون مامانتون رو به اسم صدا میزدین که هی میگین
مادرشوهرمم گف همینو میخواستی بشنوی حالا یاد بگیر

نزار بره حیاط به مادرشوهرت جلو بچه بگو عزییزززر

منم حس بدی گرفتم وای خدا بهت صبر بده

باهم زندگی میکنید؟

چرا همش پیش مادرشوهرته

سوال های مرتبط

مامان قند و نبات مامان قند و نبات ۱۵ ماهگی
مامانا من رسیدم پیش دخترم
بعد ک بهش شیر دادم شوهرم میگه ک شیرت و ندوشیدی دلش شور میخوره دیشب موقع خواب دوشیدم از اون بع بعد ندوشیدم تا ۶ بعد ظهر گفتم پر شه بخوره همش دعوام میکنه بی احترامی میکنه همش میگه وقتی نبودی اصلا بهونه نمیگرفت قشنگ روزی پنج بار میخوابید شبا ساعت ۹ میخوابید تا ۸ صبح اروم بود بازی میکرد فقط یکم تب کرده بود اصلا نمیزاشتیم رو زمین همش میگردوند بابام مامانم همش میگه وقتی نبودی حالش خوب بود امشب حالا نمیخوابه میگه شیرت خراب بوده بچه نمیتونه بخوابه منم میگم شانس منه بخدا همین اومدم مادرش هی زیر لب نمیدونم تو خونش چی میگفت
دختر خالیه شوهرم اومده بود پیش مادر شوهرم میگه خاله رفت خونتون فضول کنه میاد همه جارو میگرده وقتی نیستیم من خونه خاله شوهرم بودم اومده خونه خیلی اعصابم خورده ک خودمو کوچیک کردم و از اون م قع ا مدم همش حرف از شوهرم میشنوم احساس غریبی میکنم از طرفی هم خوشحالم چون دخترم کنارمه هی میگه مامان جی جی دورش بگردم خدایا خودت اگ هر چی بدی کردن جوابشونو بده حی الاخیر العمل ، خدا خودش نشون بده همش شوهرم منو مقصر میدونه میگه الکی دعوا درست کردی در صورتی ک کارایه خانوادشو نمیبینه میگم من نمیام خونه بگیر میگه پول ندارم دیگ نمیگیرم خیلی خالم بد شد
پوشک
پوشک
مامان فسقلا مامان فسقلا ۱ سالگی
خیلی عذاب وجدان دارم دیشب خیلی بد دادم زدم
یکی از دخترام دیشب یکم زودتر خوابید بعد ی بدی خیلی بزرگ ک دارن اینه اگه از خواب بیدار بشن دیگه خودتو هم بکشی نمیخابن خلاصه منم میترسیدم ک بیدار بشه از این طرف اون یکی دخترم می‌رفت اجیشو میزد انگشت تو چشش میکرد می‌پرید سرش منم همش می‌کشیدمش اینطرف ک بیدارش نکنه بخدا بالای هزار بار آوردم اینطرف سرگرمی کردم ک سراغش آوینا نره اما حالیش نمیشد ساعت یک شبم بود دع واقعا خسته شدم داد بدی زدم سرش ک اونم کلی گریه کرد و رفت بغل باباش
از وقتی ک ببقراریاش شروع شده از من بدش میاد ن بغلم میاد ن بوسم می‌کنه
شوهرم میگه اینکه داد میزنی سرش تو ذهنش مونده منم میگم از دلخوشی ک داد نمی‌زنم نمی‌بینی چیکار می‌کنه
خیلی بد عادت شده همش آوینارو میزنه حالا اگه آوینا از خودش دفاع کنه کاریشون ندارم اما آوینا خیلی آروم و مظلومه و کتک ک‌میخوره همش منو صدا میزنه تا ازش دفاع کنم
واقعا نمیدونم تو این موقعیت چطور رفتار کنم و چطور رابطمو با دخترم درس کنم سه چهار روزه اصلا بغلم نمیاد میخام بغلش کنم جیغ می‌کشه و گریه می‌کنه و سفت میچسبه ب باباش