حالم بهم میخوره از خانواده شوهرم واقعا خیلی بیشعورن دخترم و بغل میکنم پدر شوهرم اخم میکنه وایمیسته نگاه میکنه بهش شیر میدم یا ن وایمیسته ببینه چیکار میکنم با بچه انگار نامادریشم بخدا خسته شدم ن میتونم از دخترم دست بکشم نمیتونم دوریشو تحمل کنم شتید در جریان باشین دوروز نبودم رقته بودم اما باز خودم برگشتم چون مردم تو این دوروز طاقت دوریشو نداشتم خانوادمم گفتن وایستا تا بریم شکایت کنیم تا ی زور بیاریم اما من گوش نکردم هنو فوششم دادن گفتن دیگه اینجوری شد ب ما نگو و نیا خیلی تنهام دخترم همش میره بغل مادر شوهرم همش میگه مامان بوسش میکنه اونو بیشتر از من دوست داره وقتی شیر میخواد میاد پیشم میگه مامان جی جی اختیار بچمو ندارم اصلا همش میگن گشنشه بیا شیر بده منم ی سینه ام شیر ندارم انقدر فشار میدم سینمو ک اخر ی چیزی میشع خیلی درد میکنه میسوزه عمیه شوهرم میاد خونم بچمو مثلا ی چی میخواد میگه پاشو بده یا اینو بهش نده بهم دستور میده همه منو برده کردن ب چشم کنیز میبینن انگاو خیلی از بچم دورم و خیلی عذاب اوره تو این دوسال باهمه چیشون ساختم خستم دوست دارم ی کاری دست خودم بدم تا شوهرم سر عقل بیاد
پوشک
پوشک

۱۴ پاسخ

ببین عزیزم.منم دخترم مادرشوهرمو میبینه گریه میکنه ک منو ببر پایین.میگم ببر ۵ دقیقه بهونش بیفته.تو این فرصت حالا هرچند دقیقه ک شد از فرصت اشتفاده کن.ب خودت برس.ارایش کن کاراتو بکن.بعد ک اوردن بچه رو تشکر کن.من اونروز دخترمو دادم ۳ ساعت نگه داشت بالکنمو شستم فرش اتاق رو شستم و کارامو کردم.اورد کلی تشکر کردم.البته اینم بگم دوس ندارم بجم وابستش شه.
الان هرپنج شنبه چون پدرم ب تازگی فوت شده میریم سر مزارش.مادرشوهرمم میاد.۳ ساعت بچه رو بعلش میگیره.بچمم ۱۵ کیلوعه هرکسی نمیتونه نگهش داره جز اون و شوهرم.
منم میدم میگم خودت نگهش دار و مواطبش باش.خدایی خیلی خوبم مواظبت میکنه ازش.تو حساسیت نشون نده.بچه اولش ب هرکسیوابستگی نشون میده.بچس دیگ.چ توقعی داری.بذار اوناهم خوشحال باشن.اخرش ک برمیگرده باز پیش خودت.الان نمیفهمه.ممکنه حتی تا ۲.۳ سالگی ب اونا عادت کنه.توهم ب خیالت نباشه.ازین فرصت استفاده کن ب خودت برس ب خونت برس.ک تو دل شوهرت جا باز کنی.مگ نمیگی ب تو میگه زهرا.خب توهم بگو بیا بغل مامان زهرا....
ب اونم بگه مامان.اشکال نداره.الان بچه های من ب مامانم میگن مامان جون.ب مادرشوهرم مامان مصو.معصومه اسمشه.
ب شوهرمم پسرم ک بچه بود میگفت علی.منم گفتم خب شاید نمیتونه بگه بابا.از فرصت استفاده کردم یادش دادم علی بابا.
الان ۱۱ ساله میگ علی بابا.دخترمم میگ عَ بابا.
چ اشکالی داره.خودت تو خلوت یادش بده.مدام تکرار کن.بیا بغل مامان زهرا.بیا کنار مامان زهرا.ببین مامان زهرا رو....
نگران نباش.بچه برا توعه.فقط تو ازین فرصت ب خوبی استفاده کن.اونام میبینن تو حرص میخوری خو لذت میبرن.بیخیال باش عزیزم....

به خودت برس بذار بگیرنش کاراشو بنداز گردنشون ازشون کار بکش اما درنهایت وقتی بچه ات میاد پیشت بیشتر محبت کن یادش بده اگه از بچه ات فاصله بگیری اونا از خداشونه وبچه ات روز به روز ازت فاصله میگیره بچه ها تا ۴سالگی اصلا نمی‌فهمن تو باید کمکش کنی یادش بدی

بايد ميموندي به حرف خونوادت گوش ميدادي حالا كه گوش ندادي بايد تحمل كني

من مادرشوهرم ب پسرم میگه مامان بیا بغل مامان گفتم ن شما مادربزرگشید من مامانشم یا میگه عاطفه زیاد بچه رو نمیاره بالا پیش ما میگم دوسندارم بچم زیاد ب کسی وابسته بشه غیر از خودم

شیر خشک بده بهش تا سینت اذیت نشه
بعدش ی بار جوابشونو‌بده بگو من مادرشم خودم میدونم چ کنم از من دلسوز تر که نیستید

مقصر شوهرته بها نداده ک اونا بخوان بدن سواستفاده میکنن دوم‌ چراانقد نگران بچه ای اون ک خوشه اونام ک باهاش خوبن پس بفکر خودت باش نگاه میکنی چندسال دگ ازت چیزی نمونده

من تاپیک های قبلتو نخوندم همینو خوندم کلی بهت بگم ک اگ نگرانیت بچت هست تا بری شکایت کنی خب بچه کلا تا هفت سال با مادره میتونی ببری ک دلتنگی نکنی کاراتم پیش ببری،و اینکه اگ مشکل خاصی ندارین و ناراحتی ب اونا وابسته شه چ اشکالی داره بذار نگه دارن ب کارات برس دیگ،من یکم بنایی کرده بودیم خونه رو دخترمو دادم دوشب مادرشوهرم نگه داشت ما خونه رو تمیز کردیم بعد رفتم آوردمش،بچه تهش برا توعه نگران نباش هرجام بره برمیگرده پیش خودت

میخوای بچت وابسته بشه بهت باش بازی کن تو چشاش نگاه کن بوسش کن سعی کن کاراشو خودت کنی

بهت گفتم یروز ب یکی از خانوادت بگو بیان دنبالت وسیلهاتو جمع کن و با دخترت برووووووووووووووووووو
برید شکایت کنید

عزیز دلم نگران نباش آروم آروم کار خودتو بکن صبرداشته باش حرفشون ونگاهشون برات مهم نباشه بیشتروبیشتر به بچه ات محبت کن کاری کن بیشتروبیشتر بهت وابسته بشه اونوقت دیگه سمتشون نمیره اون بچه اس هیچی نمیدونه برا شوهرتم سعی کن زیادی محبت کنی به زبان عامیانه خرش کن تا بهت وابسته شه بعد دیگه حرفت برو داره

بشین با شوهرت حرف بزن اینجوری که نمیشه خودتو پیر میکنی فقط اصن از اون خونه برید یجا دیگه خونه بگیرید

خدا مرگشون بده

هههییی خدا بهت صبربده🥺خیلی بده

جوابشونه بده‌

سوال های مرتبط

مامان قند و نبات مامان قند و نبات ۱۵ ماهگی
مامانا من رسیدم پیش دخترم
بعد ک بهش شیر دادم شوهرم میگه ک شیرت و ندوشیدی دلش شور میخوره دیشب موقع خواب دوشیدم از اون بع بعد ندوشیدم تا ۶ بعد ظهر گفتم پر شه بخوره همش دعوام میکنه بی احترامی میکنه همش میگه وقتی نبودی اصلا بهونه نمیگرفت قشنگ روزی پنج بار میخوابید شبا ساعت ۹ میخوابید تا ۸ صبح اروم بود بازی میکرد فقط یکم تب کرده بود اصلا نمیزاشتیم رو زمین همش میگردوند بابام مامانم همش میگه وقتی نبودی حالش خوب بود امشب حالا نمیخوابه میگه شیرت خراب بوده بچه نمیتونه بخوابه منم میگم شانس منه بخدا همین اومدم مادرش هی زیر لب نمیدونم تو خونش چی میگفت
دختر خالیه شوهرم اومده بود پیش مادر شوهرم میگه خاله رفت خونتون فضول کنه میاد همه جارو میگرده وقتی نیستیم من خونه خاله شوهرم بودم اومده خونه خیلی اعصابم خورده ک خودمو کوچیک کردم و از اون م قع ا مدم همش حرف از شوهرم میشنوم احساس غریبی میکنم از طرفی هم خوشحالم چون دخترم کنارمه هی میگه مامان جی جی دورش بگردم خدایا خودت اگ هر چی بدی کردن جوابشونو بده حی الاخیر العمل ، خدا خودش نشون بده همش شوهرم منو مقصر میدونه میگه الکی دعوا درست کردی در صورتی ک کارایه خانوادشو نمیبینه میگم من نمیام خونه بگیر میگه پول ندارم دیگ نمیگیرم خیلی خالم بد شد
پوشک
پوشک
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
چقدر سخته آدم از مهمترین آدمای زندگیش اصلا درک نشه🥲🥲
امشب ب معنای واقعی اینو حس کردم
بهتون گفته بودم دخترم هیچ جوره سینمو نمی‌گرفت مجبور بودم با شیشه شیر فعلا بدوشم بدم بهش همه اون راهکارهایی ک بهم گفتین توی تاپیک قبلیم انجام دادم ولی هیچ جوره دخترم سینمو نگرفت🥲🥲
همش ک نمیتونم یکسره بدوشم بهش شیرخشک دادم
امشب شوهرم پیشم نبود دلم گرفته بود زنگ زدم گفتم حرف بزنم تا حالم بهتر بده واقعا زد حالم بدتر کرد چون بهش گفتم بهش شیر میدم با شیشه شیر بهم گفت تو اخودت داری عادتش میدی ب شیشه شیر برا همین سینتو نمیگیره واقعا دلم شکست چند روز پیشم مادرشوهرم زنگ زد کلی حرف زد ک چرا اینکارو میکنی اگ نمیخوره تو فقد بده بهش اخه بچه ای ک سینرو نمیگیره شیر نمیخوره سیر نمیشه مدام گریه میکنه دیگه چکار کنم😔😔
من ی مادرم واقعا میدونم دارم چکار میکنم صلاح بچمو خوب میدونم ک دارم چکار میکنم منم نمیزارم بچم گشنه یا تشنه بمونه چرت بعضیا ی همچین طرز فکری دارن واقعا دلم از بقیه ن ولی از شوهرم گرفت
واقعا امروز حس کردم مادرخوبی نیستم 🥲🥲
چون واقعا نیاز داشتم وقتی ب کسی میگم درکم کنه کنارم باشه ن اینکه کلی حرف بزارن پشتم ک من از قصد اینکارو میکنم🥲
امشب ت دلم گفتم ای کاش هیچوقت مادرنمیشدم 😭😭
خدایا من سکوت میکنم ولی خودت همچیو میبینی میسپارمش ب خودت🥀🥲