۱۳ پاسخ

از خستگی و‌گشنگی‌زیاد نمیذاره و‌نمیخوره ب خودشون با احترام‌بگو
بگو عصر بیاین ببرینش براش غذا و‌خوراکی و بطری آبشو بذار بگو بهش غذاشو بدید و آبشو‌بدید بنظرم مشکلمونو وقتی خودمون میتونیم حل کنیم اشتباهه ک ب شوهرامون بگیم من هزار بار ب شوهرم گفتم دیدم نه نمیشه حتی حق خودشم نمیتونه بگه و بگیره چ‌برسه در مورد منو بچه هام‌دیگه هر طوری شد خودم بشون گفتم و پذیرفتن اونها

من که سر بچه ام با هیچکی شوخی ندارم و از هیچکی نمی‌ترسم
وقتش برسه شوهرمم پاره میکنه سراچه

پدرشوهر خرکي باشه
اجازه نده دیگه اینکار تکرار شه

این بچه هم پدرشوهرم منو دراورد چیهههه زبون بسته

پدر منو دراورد😑
انقد عصبی ام ک نگوووو

وای اره بچه منم خونه اونا رفتنی فقط تا میتونن چای تلخ رو میکنن تو حلق بچه دریغ از یه تیکه لقمه بذارن دهنشا فقط حرف مفت بلدن

با دادو قال و دعوا ب شوهرت نگو
مثلا بعدا ک خودتم اروم بودی بگو ب بابات اینا بگو فلان ساعت بیان غذای بچه رو بدم ب بچه ام خوش بگذره کیف کنه اونجا اینطوری از غذا میفته فردا مریض میشه
مثلا نگو خونه بابام غذا میدن خونه بابات نمیدن
بگو خونه بابام ابنام بخواد بره بهشون گفتم بعد غذا بیاید ببرید
اگ دیدی شوهرت نمبگه ب پدرشوهرت بگو باباجان فلان ساعت بیا ک غذاشو بدم بهونه نکنه شمارم اذیت کنه بهش خوش بگذره اونجا میاد خیلی کیف میکته
الکی بگو مثلا دیروز غذا نخوردع بود خیلی بیحال شد بالا اورد و اینا
با زبون و سیاست فقط برخورد کن

بگو بابا و مامانم بهش گشنگی نمیدن که نذارم

خودت غذای بچتو بده ببره ک بفهمن ناهار بهش بدن حالا برامن سرخود هی چیز میز میدن بهش

خواهر جونم ناراحت نباش وقتی میان ببرنش حاظر شو توام برو قشنگ واسه چی میشینی خونه هرس میخوری اگرم نتونستی بری قشنگ غذاشو بکش بده بگو مثلا هرروز عادتشه باید ساعت یک نهار بخوره وگرنه تا شب هیچی نمیخوره و بیقراری میکنه

باز اول نباید تنها جایی میفرستادیش که الان عادت کنن بیان ببرن
من از اول گفتم پسرم با خودم میره و با خودم میاد چون خودمم اینجوری بزرگ شدم ،الان دیگه میدونن حتی پسرم که بزرگتر هم بشه بدون من جایی نمیذارم بره
الانم دیگه با دعوا نمیتونی درستش کنی با آرومی به شوهرت بفهمون غذا و خوابش مهمه.

منفی فک نکن شاید از دسشون چیزی نمیخوره بدقلقی میکنه وگر ن کافر ک نیستن نوه اونام هس دیگ
ی نصیحت از من داشته باش دس از مقایسه بردار خونواده من خوبن خونواده تو فلانن فقط زندگی رو ب کام دوتاتون تلخ میکنه ناهار نخورده اشکالی نداره نیم ساعت دیگ ی ساعت دیگ غذا بده ب نظرم اشتبا کردی ب شوهرت زنگ زدی اوقات تلخی ب بار اوردی

من روز اول یه قانون گذاشتم گفتم بچم تنها جایی نمی فرستم اتفاقا توی یه ساختمون با مادرشوهر زندگی میکنم اما یه بار تنها نفرستادمش پسرمو چون بچه دوم تربیته میشه یا با من جایی میره یا پدرش و سلام

امان از شورای زبون نفهم

چقدر اونا دیگه پستن‌
دوستی خاله خرسه شونه

اگه بهش خوش میگذره خونشون برای بچه بازی و شادی خیلی واحب تر از غذاس الانم خوابش میومده گریه و بهانه اورده یکم شیر میدادی میخوابید پامیشد غذا بهش میدادی حرص خوردن نداره که این چیزا

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۲ سالگی
خانوم ها کمک واقعا دیگه کم اوردم شما بگین من چیکار کنم امروز پدرشوهرم اومد دخترمو برد خونشون که نزدیک همیم تو ی کوچه بعد نیم ساعت اومد که آره چرا به بچه غذا نمیدی خونه ما اومد گشنه بود ی کیک گرفتم همیچن خورد من گریه ام گرفت چرا به بچه غذا نمیدی گشنه میزاریش چون غذا نمیدی بهش نمیرسی لاغر مونده بده بخوره از این حرفا منم اصلا شوکه شدم یعنی چی این حرفا گفتم من به بچم خوراکی نمیدم چون خیلی بد غذاس اگه خوراکی بخوره غروب دیگه شام نمیخوره گفتم خودم خوراکی نمیدم که شام بدم بخوره من امیشه سر غذا خوردن دخترم انقدر حرص میخورم بعد شوارمو صدا کردم گفتم بیا ببین بابات میگه به نفس غذا نمیدم گشنه نگهش میدارم شوهر اکمد گفت این چه حرفیه میزنی مگه میشه ادم به بچه خودش غذا نده از این حرفا منم گریم گرفت گریه کردم کلی شوهزم گفت ولش کن اهمیت نده من میدونم تو چقدر رو بچه حساسی ولی من دلم بدجوری از دستش شکست واقعا نمیدونم چطور به خودش اجازه میده همچین چیزی بگه مگه میشه ی مادر بچشو گشنه نگه داره اخه شب هم داشتیم از هیت میومدیم مادر شوهرم صدای دخترمو که شنید درو باز کرد ی کلوچه دستش بود به دخترم گفت بیا بهت قاقا بدم گشنه نمونی منم اصلا اهمیت ندادم رفتم تو خونه شما بگید من چی بگم به اینا