رفتم برای آزمایش ادرار که دکترم نوشته رو دادم بعد خیلی درد داشتم رفتم زایشگاه یک ساعت منو علاف گذاشتن هیچ کاری نکردن فقط میگفتن منتظر بمون منم نمیتونم بشینم از کمر درد
بعد هر سری یکی از پرستاران ازم می‌پرسید مشکل چیه و من جواب میدادم آخری آمد گفت مشکلت چیه تو مگه قبلا نیومده بودی گفتم اون سری تقریباً دوماه پیش بود و سرما خورده بودم فقط ولی الان کمرم درد می‌کنه گفت چخبرته هی میای رید به اعصابم و رفت کلی منتظر موندم انگار نه انگار یک مریض دارن
آخر سر کیفمو برداشتم و رفتم بدون اینکه بدونن
جالب زنه داشت زایمان میکرد و نه سانت بازه
و درد داره و جیغ میزنه میدونی زایمان چقدر بده
بعد پامیشن بهش میگن خانم جیغ نکش زنه گفت درد دارم گفت باشه درد داری جیغ نکش
من چون بیمارستان تامین اجتماعی هست میرم اونجا ولی الان که میبینم من نمیتونم تو این بیمارستان زایمان کنم چون سری قبل هم اذیتم کرد سر زایمان دنیا

۳ پاسخ

چقد بیشعورن

خاک تو سر بیمارستانای دولتی کنن ک همشون همین وضعن
تو این مملکت پول داشتی میتونی بهترین زندگی کنی در غیر این صورت جونت ذره ای براشون مهم نیست

واقعا خیلی رو مخن‌ اینجور بیمارستانا‌ مخصوصا پرسنلاشون‌ انگار واسه جواب دادن‌ به یه سوال آدمم زورشون میاد واقعا ،من تا حالا نرفته بودم کلا بیمارستان چند وقت پیش رفتم یه بیمارستان دولتی خیلی شلوغ واقعا اشکم‌ داشت در میومد از جواب دهیشون معطیلش

سوال های مرتبط

مامان آرتین و آرمین🩵 مامان آرتین و آرمین🩵 هفته بیست‌وهشتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار پارت ۲
دیگه همینجور دردم که میگرفت من جیغ میزدم میگفتم دردت به جونم مامان چه دردی کشیدی تا بدنیا بیایم همش زیر زبونم مامان مامان میگفتم و جیغ میزدم تنها تو یه اتاق کسی نمیومد پیشم یعنی ما یکی و هماهنگ کرده بودیم که زایمان منو بگیره هی میرفت هی میومد مینشست تو گوشیش منم جیغ از درد گفتم بیا چربم کن گفت نمیشه باید چهار سانت بشی گفتم منو بزارین تو وان باز گفت باید چهار سانت بشی منم هی اصرار کردم تا منو گذاست بعد گفت ببینم رفتی تو وان چقد پیشرفت کردی گفت همونی🥲 ساعت ۱۲ امپول قطع کردن یکم رفتم خانوادم دیدم مادر شوهرم چربم کرد منم بغلش کردم مامانم گریه میکرد یکم پیششون درد کشیدم دوباره منو بردن امپول بهم وصل کردن و تا صبح دردم میگرفت جیغ میزدم اروم میشد میخوابیدم دردم میگرفت جیغ همش میگفتم بزار ایندفعه جیغ نزنم نفس نکشم ولی انقد شکمم سفت میشد نمیتونستم تا صبح اومدن گفتن ۳ سانتی صبح رفتم پیش خانوادم گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم بهشون بگین منو سزارین کنن مادر شوهرم اصرار کرد سزارینش کنید ما امضا میکنیم میگفتن نه این میتونه طبیعی زایمان کنه