پارت 5
تجربه زایمان طبیعی
ادامه 👇👇
همینکه اینو گفتم همسرم از ترس اینکه توی ماشین نزام زود راه افتاد طرف بیمارستان
بعد هی توی راه بهم میگه به ماما زنگ بزن دگه بگو داری میری که بیاد پیشت تنها نباشی و این حرفا خبر نداشت که من اصلا ماما قرار نیست داشته باشم
توی راه خونه تا بیمارستان من سه تا درد خوب گرفت که نمیشد روی صندلی بشینم ولی خب هنوزم با خودم میگفتم این یکی رو پشت سر بزارم کو تا درد بعدی
چون واقعا درد زایمان طبیعی اینجوری نیست که بگیره و ول نکنه اتفاقا همون تایم درد هست که درد داری بعدش که ول کنه انگار اصلا از اول درد نداشتی
منم همون سه تا دردی که توی ماشین نسبت به دردای قبلی محکم تر بود رو که پشت سر گذاشتم
خودم فهمیدم که چندتا درد دیگه بیاد بچه هم با دردا اومده و این حس که چیزی توی واژنم هست رو هم سر بچه هست که اومده تو کانال
بعد از اینکه رسیدم بیمارستان و از ماشین پیاده شدیم و خاستم برم داخل زایشگاه یک خانومه بود که همون لحظه که رسیده بوده زایمان کرده بوده هم روی تخت معاینه من که دیدم با خودم گفتم نکنه منم مثل همین خانومه شده باشم و به اتاق زایمان ترسم توی راهرو بزام
همسرم ساک رو برداشت و باهام اومد داخل که مامایی که جلوی در بود گفت باید معاینه بشی ببینم چه جوری هستی
منم به همسرم گفتم بیرون منتظر باش و همراه اون ماما رفتم داخل باز یک درد دیگه منو عین همون دردای داخل ماشین گرفت که ماما گفت چی شدی چرا رنگت رفت نکنه دردات زیادن نمیتونی بیشینی روی تخت تا معاینه ات کنم که گفتم آره زیاده اونم گفت باشه تا ول کنه که کمکت کنم بری روی تخت تا معاینه ات کنم

۱۱ پاسخ

خیلی منتظرم پارت بعدی را بزاری😁

😊 منتظرپارت بعدی

آقا بعدی😍

🙄🙄🙄🙄بعدششششش؟؟؟

چه جالب

با اینکه سزارینی ام ولی تجربه شمارو دوست داشتم با دقت نشستم میخونم😁

همونجا دنیا اومد؟

منم تربت جامم بیمارستان مهر زایمان کردید؟
چه خوب که درداتونو کشیدید و رفتید.من بچه اولم هست هیچ تجربه ای ندارم.نمیدونم حتی کی برم بیمارستان.کی درد شدید هست که برم یا الکی نرم و بین درد اولی که شروع میشه تا اخر چقد وقت دارم مثلا، نمیدونم.ماماهمراهم که کلا نگرفتم.نمیدونم‌واقعا کمکی میکنه یا نه.تاریخ اخرین سونو رو کی زده بود براتون من یک ان تی ی انومالی و ی رشد رفتم.
اخری رو میگم دوشنبه برم.تاریخام 18.20.16 شهریور، هر سونو متفاوت

اون لخته های سفید چی بودن؟
نشونه زایمانه؟
خطرناک نیستن؟

منم خیلی دلم میخواد دردامو تو خونه بکشم

نقطه....

سوال های مرتبط

مامان 💙 اهورا💙 مامان 💙 اهورا💙 روزهای ابتدایی تولد
مامان 💙 اهورا💙 مامان 💙 اهورا💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 7
زایمان طبیعی
خلاصه منو با همون لباسا و تخت بردن برای زایمان
خودشون لباسام درآوردن و کارای اولیه رو انجام دادن و بهم گفتن هرموقع که گفتیم فقط زور بزن دیگه بچه اومده
من که چند هفته قبل هموروئید هم در آورده بودم هنوز خوب خوب نشده بودم گفتم موقع زایمان و زور زدن اتفاقی نمیوفته ماما گفت نه خیالت راحت باشه
بعد از اینکه فهمیدن من ماما گرفته بودم ولی نتونسته بیاد خیلی هم هوام رو داشتن
دیگه 5 نفر بودن بالای سرم از دکتر شیفت گرفته تا ماما و چندتا دیگه
دکتر گفت دوتا زور قشنگ بدی کافیه
زور اول که زدم خودم فهمیدم کم بود ولی زور دوم که زدم دیگه سر بچه کمی در اومده بود ولی کیسه آب هم نترکیده بود و ماما گفت الان برات کیسه آب میزنم که راحت تر بچه بیاد همون موقع کیسه آبم پاره کرد که ماما گفت آفرین همین زور ادامه بده و ول نکن ولی من نتونستم گفتم با زور بعدی گفت اشکالی نداره بعد که نفس گرفتم و دوباره احساس زور داشتم گفتم الان زور بزنم گفت اگه داری آره که من با همون زور سوم پسرم دنیا اومد 😍😍
اون لحظه گذاشتن روی شکمم و گفتن اینم از نی‌نی شما
من که دیگه دردی نداشتم فقط منتظر بودن جفت بیاد که بخیه کنن جفت هم که اومد دکتر گفت چندتا بخیه هم باید بزنم برات ولی درد نداره
که همون حرف دکترم شد اصلا درد نداشت چندبار هم پرسید که بخیه میزنم درد داری که من نداشتم
آخرم کلی خندیدیم که من و اون خانومه چقدر دیر رفته بودیم بیمارستان 😍😂❤️
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان نورا مامان نورا ۱ ماهگی
پارت چهار:
رسیدیم بیمارستان.
در ورودیش جابجا شده بود و انگار باید از یک راه دیگه واردش میشدیم.
من و شوهرم زودتر رفتیم و مامانم آرومتر میومد گفتم که پاهاش درد میکرد.
رفتم داخل زایشگاه و خانومی که جلوی در نشسته بود ازم پرسید چرا اومدم و شرح حال گرفت و ...
گفت باید معاینه بشی
معاینه کرد و گفت سه سانتِ خوبی هستی.بستریت میکنم.
و هر لحظه استرس من بیشتر میشد.
مامانم رو بعنوان همراهی صدا کرد تا همه وسایل من رو بگیره ببره و به من لباس بیمارستان داد بپوشم.
مامان رفت بیرون منتظر بمونه.
ساعت ده صبح بود تقریبا.
اتاقم رو نشون دادن.
بیمارستان شریعتی این مدلیه که هر زائو میره تو یک اتاق تنها و از اول تا آخر همونحا میمونه و حتی زایمانش رو هم تو همون اتاق انجام میده، تا موقعی که ببرنش بخش.
قبل از اینکه برم توی اتاقم مستقر شم به همون خانومی که معاینم کرد گفتم من ماما همراه هم میخواستم.
گفت قراردادت کو؟
گفتم قرارداد که ندارم الان میخواستم هماهنگ کنم.
چون دقیقا یادمه موقع دختر بزرگم شش سال پیش همونحا درخواست ماما همراه کردم و اونم سر چهارسانت خودش رو رسوند.
ولی اون خانم گفت الان که نمیشه و باید از قبل هماهنگ میکردی.
برو خودمون هستیم امید به خدا کمکت می‌کنیم.
وااای انگار یک پارچ آب یخ ریختند روی سرم...
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۸ ماهگی
شرح زایمان ۴
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
گفت میخای معاینه کنم ؟از اونجایی که معاینه ش خیلی دردناک بود و تشخیصشم درست نبود مخالفت کردم گفت میخای برو تو اتاق های عمل اونجاهم پیاده روی کن چون سر بچه بالاعه باید بیاد پایین
اگه سر بچه پایین نیاد دهانه رحمت هرچقدر باز بشه بدرد ما نمیخوره اخر باید با تحمل این همه درد سزارین شی 😐
این ماما اومده بود برای تضعیف روحیه
منی که برای ادامه دادن این مسیر سخت نیاز به حمایت و تشویق داشتم
وقتی همسرمم کنارم نیست
با پایه سرم رفتم تو اتاق با پایه تخت ورزش های چمباتمه رو حین درد انجام‌میدادم خیلی سخت بود تحمل دردا اما مجبور بودم برای اینکه سر بچه بیاد پایین برام توپ اوردن با بالا پایین کردن روی توپ و حرکت دورانی سعی میکردم درد و تحمل کنم و سر بچه هم بیاد پایین
دردارو‌تحمل کردم دیدم نه خیلی درد زیاده
بهش گفتم ببین دردام اینقدی زیاده که موقع درد حس زور بهم میاد انگار حس دفع ادرار دارم
یه خورده شک کرد گفت مطمینی حس دفع داری
گفتم اره گفت بیا معاینه کنم گفتم معاینه تو درد داره خیلی نمیخام الان معاینه شم
بعد اون ماما رفت به یه ماما دیگ اشاره زدم گفتم میشه شما منو از این به بعد معاینه کنی؟
اونم با روی باز گفت چرا نمیشه حتما دراز بکش الان میام
دراز کشیدم معاینه م کرد منم خیلی درد داشتم
دیدم میگه تو که ۸سانتی مامان 😃...
مامان 💙 اهورا💙 مامان 💙 اهورا💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 2
تجربه زایمان طبیعی
من همون کارای هرروز انجام دادم تا نزدیک به اذان مغرب که دیدم ترشح های سفید ژله ای مانند زیاد و گاهی رگ های قهوه ای هم داره ازم میاد
دیگه مطمعن شدم که امشب تا صبح زایمان میکنم
گوشیم برداشتم که با ماما هماهنگ کنم که موقع بیمارستان رفتن آلاف نشم و این حرفا که دیدم ای دل غافل ماما همراه من اصلا اینجا نیست
خاله اش فوت کرده اینم رفته و تا دو روز دیگه هم ممکنه نیاد دیگه به معنای واقعی کلمه سکته کردم که حالا من چکار کنم این موقع چجوری یک ماما دیگه پیدا کنم که باهاش قرارداد ببندم
دیگه به ماما هیچی نگفتم و فقط ازم عذرخواهی کرد که نمیتونه کنارم باشه و چون تمام هزینه رو هم یکجا گرفته ازمن فردا بهم برمیگردونه که من گفتم مهم پول که نیست
دیگه سرتون درد نیارم خواهرای گل من تصمیم گرفتم که بسپارم به خدا و شاید قسمت من نبوده که ماما داشته باشم گفتم خدا هوای منو بچم داره
خدا رو شکر که همسرم خونه بود و فرداش میخاست بره سرکارش که باز تا یک هفته بعد بیاد برای زایمانم چون من تاریخ هام برای 9 شهریور بع بعد بود و اصلا تاریخ 1 شهریور من نداشتم توی سونو هام
من با همون دردهای گاه و بی گاه شام آوردم بچه ها شام خوردن زود آشپزخونه رو جمع کردم و رفتم ببینم ساک خودم و بچه کم و کسری نداره
توی این تایم هم درد می‌گرفت ول میکرد که من ساعت و دقیقه درد هام رو یادداشت میکردم که هرموقع به سه دقیقه رسید برم بیمارستان
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۴ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان آیهان مامان آیهان قصد بارداری
ادامه
بعدش دیگه تاساعت ۱۰شب دیگه این ماما دوباره آمد معاینه ام کرد که واقعا خیلی دردم آمد دوسه دفعه جيغ زدم بعدش گفت باید همکاری وتحمل کنی که زودتر زایمان کنی دیگه خلاصه از بس که اذیت شدم به خواهرم که همراهم بود گفتم تاوقتی که زایمان نکنم دیگه نمیزارم معاینه ام کنن چون خیلی اذیت شدم از یه طرف مریض بودم و از طرفی هم درد زایمان دیگه بدتر..خلاصه روی توپ نشستم و کمی ورزش کردم از همون گاز وقت دردهام روی بینی می‌گذاشتم کم کم دیدم حس فشار دارم و خیلی دردهام شدید شد که دیگه از روی توپ بلند شدم و خودم رو به تخت گرفتم ۶یا۷ تا درد شدید گرفت با احساس فشار دیگه فهمیدم که زایمانم نزدیکه دیدم وای دوباره ماما آمد گفت برو روی تخت برای معاینه گفتم نه نمیرم گفت زایمانت نزدیکه برو فقط یه معاینه میکنم دیگه کاری ندارم رفتم بالای تخت تا معاینه کرد دیدم صدا زد که برام یه ست بیاری سریع دیدم پرستار دوید و پارچه سبز رنگی که قیچی و وسایل بود براش آورد دیگه خواهرم رو بیرون کردن و گفت زور بزن خلاصه از یه طرف درد شدید و ازیه طرف هم خوشحال بودم که دردم دیگه چیزی نمونده تمام بشه خلاصه بچه بدنیا آمد با کلی اذیت شدن که گفت پارگی دادی ولی بعدش که نگاه کرد خداراشکر پارگی نبود و بسلامتی زایمان کردم ولی واقعا مردم و زنده شدم و دعا کردم که هیچ کس مثل من زایمان سختی نداشته باشه دیشب مرخص شدم و آمدم خانه ولی هنوز همه چیز جلوی چشمم هست اگه سرتون رو بدرد آوردم ببخشید فقط خواستم تجربه و سختی خودمو بگم
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان 💙 اهورا💙 مامان 💙 اهورا💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 4
تجربه زایمان طبیعی
اول معذرت خواهی کنم که گهواره اجازه نمیده پارت ها طولانی بذارم بعدم که تا میام بنویسم نی‌نی بیدار شد دیگه رفتم بهش برسم
ادامه 👇👇
همسرم گفت بچه هارو بیدار کنیم من اجازه ندارم
دخترم 16 سالشه خداروشکر از همه لحاظ فهمیده هست اینکه اگه من حتا خونه نباشم از پس همه چی بر میاد
گفتم باشه من برم زایشگاه ببینم وضعیت چجوریه شاید برگشتم خونه (زهی خیال باطل 😂)
و هنوز وقت داشتم بعد بچه ها بیدار کنیم که چی بشه
داشت هی میگفت نه بذار بیدار باشن خیال مون راحت تره
منم دیدم که هی دردا نمیذاره حتی حرفم تموم
کنم و با همسرم بحث کنم که بچه ها بیدار کنه یانه همون جوری توی راه بیرون شدن از خونه مانتوم تن زدم و گفتم من رفتم تا کی میخوای حرف بزنی بیا که بریم ممکنه دیر شده باشه ها و من توی ماشین بزام اونموقع چیکار میکنی مگه ناف بچه رو خودت ببری و منو بخیه کنی
این حرف که زدم دیگه کلی بیخیال بحث شد و پشت سرم راه افتاد
همینکه نشستم توی ماشین یک دردی منو گرفت که یک آنی نفسم رفت هرچی نفس عمیق میکشیدم فایده نداشت درد ول کن نبود
احساس کردم یک چیز گرد و توپ مانندی توی واژنم اومده پایین و هر آن ممکنه بزنه بیرون
من که با خودم میگفتم میرم یک معاینه میکنه برمیگردم خونه دیگه با این درد گفتم برو که بریم هر ثانیه دیره😊😁
مامان آرین و آریا مامان آرین و آریا ۲ ماهگی
سلام دوست جونیا
می‌خوام تجربه خودم رو از زایمان طبیعی براتون بذارم
من زایمان اولم طبیعی بوده که این سری هم زایمان من طبیعی بود از شروع سی و هفت درد پریودی اومد سراغم که دکتر یکبار معاینه تحریکی انجام داد بهم گفت یه سانت بازی و تا پسفردا زایمان کردی
شیاف گل مغربی هم بهم داد استفاده کنم روزانه یک عدد با ناهار میخوردم
طبق گفته دکتر منتظر درد بودم که خبری نشد تاااا ۳۸ هفته و۶ روز
که شبش دردهای پریودی اومده بود سراغم مثلا تو یک ساعت شاید دو بار زیر شکمم می‌گرفت ترشحات خیلی خیلی زیادی داشتم که داخلش رگه های خونی دیدم و مطمئن شدم که موقع زایمانم هست
کارامو راست و ریس کردم آماده درد بودم از ساعت دوازده یا یک شب بود که دردهای پریودی اومد سراغم ولی خیلی ضعیف بود فاصله درد ها اصلا منظم نبود جوری بود که نمیدونستم واقعا درد زایمان هست یا نه
برا این که درد ها شدید بشه میرفتم حمام زیر دوش آبگرم موقع درد نفس های عمیق می‌کشیدم و حرکت قر کمر رو انجام میدادم میومدم بیرون
ولی همچنان دردهام شدید نبود
منظم هم نبود خودم هم تکلیف خودم رو نمیدونستم تا اینکه همسرم برای نماز صبح بیدار شد نمازشو خوند به همسرم گفتم به نظرت بریم بیمارستان معاینه بشم که شوهرم هم گفت بریم و آماده شدیم
ساعت چهار بود حرکت کردیم به سمت بیمارستان همین که سوار ماشین شدم درد هام رفت چند بار خواستم به همین بگم برگردیم فردا ظهر بریم بیمارستان که اگه واقعا درد زایمان هست پیشرفت کرده باشم ولی باز گفتم نصف راه رو اومدیم بذار برم ببینم لااقل شده دو سه سانت یا نه
رسیدیم به بیمارستان رفتم قسمت اورژانس شرایطمو گفتم که گفتن باید معاینه بشی وسیله ها رو همسرم گرفت چند دقیقه طول کشید تا نوبت من شد
مامان نیلا🎀 مامان نیلا🎀 ۲ ماهگی
تا حدود ۴ سانت دردها برای من قابل تحمل بود، میومدن چک میکردن انقباض های خیلی خوبی هم داشتم، پیشرفت زایمان خوب بود، فقط یه مشکلی داشتم که بچه خیلی بالا بود، پایین نمیومد اینو همون روز معاینه تحریکی هم دکتر گفته بود بهم بچه بالاست! دکتر اومد برای معاینه و دیگه درد ها شدید شده بود ولی پیشرفت کند اینجا معاینه هم خیلی درد داشت، به ماما گفتم تو رو خدا یا منو سزارین کنید یا اپیدورال بزنید برام! تخت کنار منم به ۴ سانت رسیده بود ، بهم گفتن مامای همراه نمیخوای گفتم نه، من بیمارستان خصوصی به نظرم وظیفه ی خود مامای اونجا بود به من برسه که اونم لج کرده بود چون مامای همراه نمیخواستم و محل نمیداد بهم ولی من خودم ورزش ها رو بلد بودم چرا باید می گرفتم، اون عوضی هم نمیذاشت من ورزش کنم، می رفت بیرون به چای خوردن میگفت ماما بگیر تا من خیالم راحت بشه بذارم ورزش کنی! تخت کناری که از شدت درد ماما گرفت ولی چه فایده فقط چند تا ورزش داد بهش که به نظرم زمانی که درد داری هیچ فایده ای نداره، نوع بی حسی اون هم اصلا به درد زایمان نمیخورد در حد ۵ دقیقه فقط گیجش میکرد و خوابش میبرد کلا هم سه تا دوز داشت!