اصلا رفت و آمد نمیکنم سنگین و رنگین تماس هم خیلی کم میگیرم چون همیشه ی دروغی از زبونت درمیارن و داستان میشه
هر ۲ یا ۳ ماه یکبار میرم خونه شون ب مادرشوهرم و پدرشوهرم سر میزنم میام با خواهرشوهرام شاید سالی یکبار برم خونه شون
همیشه هم میگن پری با ما قاطی نمیشه و فلان ولی اصلا برام مهم نیست 😒
توی 95 درصد مراسم هاشون شرکت نمیکنم خوشم نمیاد با اینکه بدی ندیدم. صمیمی نیستم پیششون برم هم بخاطر پسرم میرم که اونجا بازی میکنه و اکثرا تا حرف نزنن حرفی نمیزنم
با اینکه مادرشوهرم عمهم هست
اما دوری و دوستی
ماهی یبار یا نهااایتا دوبار ميرم خونشون(همسرم خودش هفته ای یکی دوبار سر میزنه بهشون پسرمم میبره باهاشون بازی کنه) اونا هم دو سه ماهی یبار شب نشینی میان خونمون
سالی یک یا دوبار هم مهمونی میگیرم و دعوتشون میکنم شام یا ناهار
خواهرشوهرمم همون ماهی یبار که میریم خونه مادرشوهرم اونجا میبینیمش. خونه خواهرشوهرمم سالی همون یکی دوبار شام میریم همین.
برادرشوهرمم که یه شهر دیگه هستن. همون ماهی یبار میان اینجا و دور هم خونه مادرشوهرم جمع میشیم. خونه اونا هم سالی یکی دوبار میریم مثل خواهرشوهرم.
مادرشوهر و خواهرشوهرم بعداز زایمانم یه کم با حرفاشون اذیتم کردن اما در کل با هم بد نیستیم خداروشکر. به هرحال بزرگترم هستن احترامشون واجبه برام.
هفته ای یک بار پنج شنبهدها میریم یک ساعت مثل مهمان سر می زنیم میایم خونه
وعده شام نهار اصلا نمیریم مگر زنگ بزنن دعوت کنن
خونه هامون کنار همه ولی کاش دور بودم همیشه میگن دور نشین بالا نشینه جز غم چیزی نصیبم نشد
من طبقه بالا هستم والا راضیم احترام میزارم احترامم میبینم تنهای آدم دق میکنه
من طبقه بالاشون میشینم انصافا هم تا حالا اذیت نکردن ینی کلا کاری باهاشون نداشته باشم اوناهم متقابلا کاری باهام ندارن هر شب زنگ میزنن پسرمو میفرستیم پیششون بازیش میدن بعد میارن پیش خودمون البته اکثر مواقع همسرم یا خودمم میرم شامم تا دعوت نکنن نمیریم
ما هم شکر خدا بد نیستیم
یعنی اونا یه سری اخلاقا و فرهنگا دارن که برای من غریبه ست
در کل هم واقعا ما از دوتا شهر مختلفیم ولی خب تونستیم منو همسرم مذیریت کنیم که مشکلی پیش نیاد ولی اگه بخام دل به دلشون بدم واقعا کار به قطع رابطه میکشه.
من کلا این مسائل مهم نیست و اگرم ناراحت بشم بعد از مدتی باز به روال قبل برمیگردم حای شده ظاهری چون همسرم برام خیلی ارزشمنده و اصلا نمیخوام دغدغه فکری از سمت من و خانوادش داشته باشه یا بینشون فاصله بیفته بهرحال خانواده ادم براش عزیزه و اختلاف باعث میشه ادم مکدر بشه. حتی اکه خودشم چیزی از اونا به دل بگیره سعی میکنم با حرف ارومش کنم تا مشکل بزرگ نشه.
اصلا هم برام مهم نیست اونا چه فکری میکنن
من کارمو میکنم و خیال خودم راحته
خوب کردی من ازداول صمیمی برخورد کردم همسری دارم چوبشو میخورم خوبن دخالت ندارن ولی با حرفاشون تیکه میندازن
ماهم خیلی خوبیم بااین که خونه هامون جداس پنج دقیقه راهه خوردخوراکمون باهمه فقط براخواب هرکی خونه خودشه
خوبیم خداروشکر
سیاست خاصی ندارم
هر دوسه شب یبار میریم خونشون نزدیکم
پسرم بازی میبینن بازیش میدن شامش میدن
برمیگردیم
پسرم رو واقعا دوست دارن کلا نوه دوستن
تو مراسمات فامیلشون اگه دعوت بشم شرکت میکنم
اگه خاله یا عمه اش مریض باشه یا زایمان چیزی ، همشه همسرم همراهی میکنم توی عیادت کردن
والااوایل خیلی خوب بودم باهاشون اماازبدی چیزی کم نزاشتن برام بگم برام گریه میکنی منم دیگ زیادنمیرم نمیام
والا جرات نداریم صمیمی نباشیم صمیمی نباشم شوهرم تلافی میکنه حسابی
یه همچین ادمیه
منو که والا چشم ندارن اصلا ببینن
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.