اعصابم انقدر خورده، من اولین بارداریمه از اول بارداری مامانم اصلا ب خودش نگرفته ک من باردارم بعضی موقع ها خودم ب زبون اوردم پیام دادم ب خواهرم ک ناهار دارید مثلا ،ک اونم گفته نه یا مثلا یه چیزی درست کنه بفرسته ک مثلا من حامله ام اصلا
کلا هم چهار پنج بار رفتیم خونشون ناهار شام ک اونم دوبارش دعوت بود بقیشو خودمون سرزده رفتیم
الانم پاشده رفته شهرستان دوتا خواهرم و پدرم ناهار شام میخوان من درست میکنم وظیفمه ولی تو لین وضعیتم واقعا یکم سرپا وایمیسم یا بچه تکون نمیخوره یا بدن درد میگیرم بعضی اوقات غذای خودمم نمیتونم درست کنم
الان تو این فکرم ک واقعا چرا ؟ تصورم از بارداریم این نبود🥲البته اینم بگم نامادریمه و مادر خودهرامه ولی خب همیشه حداقل یجوری نشون میداد ک به فکره ، والا من باردار نبودم هفته ای دوبار خونه بابام بودم الان برعکس شده
اینم بگم از اول با اون بزرگ شدم مادر خودمو تازه پیدا کردم ک ازم خیلی دوره شهرش


#بارداری#شیرخشک#فرزندپروری

تصویر
۱۱ پاسخ

عزیزم خودتو ناراحت نکن به این فکر کن اره مادرخودم نیس پس اهمیت نده توم نرو غذا درست کن بگو نمیتونم واسم سخته انقد مسولیت همه چیو ب دوش نکش فکر نکنن وظیفه توه بجاش بفکر نینی باش ایشالا ک سالم بدنیا میاد با اون سرگرم میشی دیگه کمترم اذیت میشی همه اینا میگذره

خب غذا درست نکن براشون مگه وظیفه ی توئه.
با اونا زندگی میکنی مگه ؟
برو خونه ی خودت

چه مادرای پیدا میشن بعظیا امین جوری سرد هستن عزیزم به فکر خودت بچت باش 🫂 انشاء الله سالم دنیاش بیاری

چه انتظارایی دارین واقعا😂 من از بقیه انتظار ندارم خودم زندگیمو هندل میکنم بقیه هم ازم انتظار ندارن خودشون باید به فکر خودشون باشن چه مامان چه مادرشوهر

مال ما مادر خودمونه اینجوریه عزیزم این که دیگه نامادریه غصه نخور خیلیا الان اینجوری هستن اما خب چی بگن من دستم شکست از دکتر رفتم خونشون برگشت گفت چه جوری میخوای با این دست کار کنی خونه باید یه فکری کنی منظورش به رفتن من بود دکتر بهم استراحت مطلق داد چه استراحتی یه هفته رفتم همه چیو تحمل کردم خر حمالی ام کردم غذا درست کن جارو بکش و هزاران کار دیگه اخرشم آنقدر بد رفتار کرد که دچار پنیک شدم آمبولانس اومد برد منو بستری شدم و از همونجا مستقیم اومدم خونه خودم و دیگه نرفتم الانم ۱۱ روز دیگه زایمانمه هیچکس نه یه زنگی زده نه یه حالی پرسیده…پس غصه این یه چیز رو نخور من تازه همسرمم نیست بخدا یکسره تو‌کاره برای خرجای دکتر و بیمارستان تنهام با یه بچه ۴ساله فوق فوق شیطون که واقعا عذابم میده میگذره همه این روزا عزیزم

ببین عزیزم، من زمانی که میخاستم باردار بشم شوهرم گفت اگ میتونی از هیچکس توقع کمک نداشته باشی و انتظارتو بیاری پایین اقدام کنیم وگرنه تنها کسی که اذیت میشه خودتی، الانم تو بارداریم واقعا یه چهره ی دیگ از آدمای اطرافم دیدم که فکرشو نمیکردم ، پس توام خودتو بزن بی خیالی وگرنه خودت حرص میخوری

مادر منم همینه ربطی به نامادری بودن نداره 9 ماهه ک من حاملم یدونه لگن میخواد برا بچه بخره هنوز نخریده
کل سیسمونیشو خودم خریدم

شاید با شوهرت مشکل داره اینجوری رفتار می‌کنه دور می‌کشه خودشو

عزیزم ینی چی مادر خودتو تازه پیدا کردی؟

عزیزم چه عجیب

من فکر میکردم مامان خودم فقط اینجوریه
من پیش مادرشوهرم زندگی میکنم
اینقدر نیومده پیشم ک مادرشوهرم زبون اومده
آبروم رفته پیششون

سوال های مرتبط

مامان ریزه مامان ریزه هفته سی‌وسوم بارداری
اعصابم انقدر خورده، من اولین بارداریمه از اول بارداری مامانم اصلا ب خودش نگرفته ک من باردارم بعضی موقع ها خودم ب زبون اوردم پیام دادم ب خواهرم ک ناهار دارید مثلا ،ک اونم گفته نه یا مثلا یه چیزی درست کنه بفرسته ک مثلا من حامله ام اصلا
کلا هم چهار پنج بار رفتیم خونشون ناهار شام ک اونم دوبارش دعوت بود بقیشو خودمون سرزده رفتیم
الانم پاشده رفته شهرستان دوتا خواهرم و پدرم ناهار شام میخوان من درست میکنم وظیفمه ولی تو لین وضعیتم واقعا یکم سرپا وایمیسم یا بچه تکون نمیخوره یا بدن درد میگیرم بعضی اوقات غذای خودمم نمیتونم درست کنم
الان تو این فکرم ک واقعا چرا ؟ تصورم از بارداریم این نبود🥲البته اینم بگم نامادریمه و مادر خودهرامه ولی خب همیشه حداقل یجوری نشون میداد ک به فکره ، والا من باردار نبودم هفته ای دوبار خونه بابام بودم الان برعکس شده
البته اینم بگم از اول با اون بزرگ شدم و مادر خودمو تازه پیدا کردم ک اونم شهرش از من خیلی دوره

#بارداری#شیرخشک#فرزندپروری
مامان قندو نبات👼🏻👼🏻 دوقلو مامان قندو نبات👼🏻👼🏻 دوقلو ۳ ماهگی
سلام مامانا تایپیک قبلی و پاک کردم گفتم اینجا یه توضیح کامل بدم من پارسال ۰۴/۴/۴ عقد و عروسیم باهم بود یعنی دوره ای عقد نداشتیم ک ب خونه و دوری خانوادم عادت کنم برج هفت هم باردار شدم تا ۶ماه بارداری ویار بد داشتم وزن کم میکردم پیش مامانم بودم هر از گاهی خونه مادر شوهرم میرفتم ولی زیاد دوست نداشتم چون فک کنم شناختی ازشون نداشتم حاضر هم نبودم خونشون تنها بمونم
من از اول بارداریم تا حالا خونه ای مامانم هستم هیچیم تا حالا بهم نگفتن چون ی جورای من ب مامانم وابستم مامانمم ب من من اگ شب برم خونه ای خودم صبح با یه غمی بیدار میشم بغض دارم و اشک میریزم ک شوهرم بنده خدا من و دوباره میاره خونه مامانم ولی شوهرم و ک میبینم این طرف و اون طرفه دلم براش میسوزه بعضی وقتا میاد پیشم میمونه بعضی وقتا هم نه میره خونه مامانش یا مادر بزرگش نهار یا صبحانش و دیر میخوره و….
الان نمیدونم چیکار کنم برم خونه ای خودم نرم نمیدونم چیکار کنم میترسم بعد زایمانمم نتونم برم خونه ای خودم میشه کمکم کنید من دیگ کامل توضیح دادمم