قسمت ۳

وقتی گفت برو و دوباره بیا فردا برای nst. به معنای واقعی فرار کردممممم🥹
خونه خالی یکی از آشناها اونجا بود
رفتیم اونجا
خونه که اومدم خونریزیم بیشتر شد ...رفتم دستشویی لخته خون دفع میکردم 😭وحشت کردم
گریه ... خونریزیم بیشتر شده ...خون قرمز
دائم دستمال دستم بود خودم رو چک میکرد ببینم خونش در چه حده
یه روز بعد گفتم برم مطب دکتر ببینم چی میگه
به زور نوبت بهم داد ..میگفت فقط مریض های قبلی خودش رو قبول میکنه ...۵ ساعت منتظر توی مطب نشسته بودم با اون وضعیتم..حالا جاهای دیگه اول خانم های باردار رو رد میکنن بعد بقیه ... تمام ۵ ساعت نشسته روی صندلی
رفتم داخل ...شرایطم رو گفت دکتر شکمم رو بررسی کرد ...گفت با توجه به این nst من بودم بستریت میکردم
😭وقتی کسی بهم میگفت خوبی حالم جسمی خوب میشد ؛ اینبار هم با حرف دکتر استرسم دوباره رفت بالا ..بازم تنگی نفس ...شیاف پروژسترون برام نوشت گفت هر ۸ ساعت بزن و یه سونو هم یه هفته بعد ( بیوفیزیکال)...اینقد ناراحت بودم که با مشورت یکی از آشاها پروپرانول ۱۰ مصرف کردم شاید یه ذره آرامش بگیرم ..باید امزوز میرفتم nstنرفتم ...میدونستم با این حال برم بازم بد درمیاد ...در راه برگشت دوز دوم بتا رو هم زدم و رفتیم خونه ...شب فکر میکردم خدایا امشب زایمان نکنم ..بچه ی ۱/۷۰۰ رو چکار کنم ...
کلا دیگه حالت استراحت مطلقی بودم ..خوابیده ..فقط واسه سرویس بهداشتی بلند میشدم و غذا...مامانم خدا خیرش بده ..تمام کارا رو میکرد ....
اون شب هم با استرس فراوان گذشت و زایمان نکردم 🥺
همچنان خونریزی داشتم ولی کمتر بود
خونریزی اول خودم رگه خونی داخل ترشحاتم بود ولی این خونریزی دیگه قرمز بود ...تا ۴ روز خونریزیم طول کشید ...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۱۱ ماهگی

زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۹ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان کارن🥰 مامان کارن🥰 ۱ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین

روی تخت منتظر بودم تا نوبت عملم بشه. یه مقدار زیر شکمم درد داشت که رفته‌رفته بیشتر می‌شد. من فکر می‌کردم این درد به خاطر سوند باشه. احساس می‌کردم شکمم پره و باید برم سرویس بهداشتی.

حوالی ساعت ۱۰:۳۰ بود که گفتن: «بیا، برو اتاق عمل.»

گفتم: «من باید برم سرویس، با اینکه سوند دارم.» گفتن: «سریع برو و بیا.»

رفتم سرویس و بعدش متوجه خونریزی شدم. به ماما گفتم و گفت مشکلی نیست. تا اون لحظه اصلاً استرس نداشتم، ولی وقتی خون رو دیدم ترسیدم و استرس گرفتم.

یکی از پرسنل من رو روی ویلچر نشوند و به طبقه پایین، سمت اتاق عمل برد. همسرم و مامانم رو دم در دیدم. وقتی دیدن حالم خوب نیست، گفتم که خونریزی کردم.

همین که وارد اتاق عمل شدم، به دکترم گفتم که خونریزی داشتم. دکتر سریع اکو قلب بچه رو گرفت و دستور داد که باید اورژانسی سزارین انجام بشه، با اینکه نوبت عمل برای یه نفر دیگه بود.

همون موقع متوجه شدم که زایمان طبیعی من هم شروع شده. دردهای کمرم که قبل‌تر داشتم، به خاطر انقباض‌ها بوده.

دکتر گفت: «بریم طبیعی بچه رو به دنیا بیاریم؟»

ولی چون می‌ترسیدم زایمان طول بکشه و با توجه به اینکه خونریزی هم کرده بودم، گفتم: «نه، بریم همون سزارین.»

سریع من رو بردن داخل اتاق عمل.
مامان رستا جانم مامان رستا جانم روزهای ابتدایی تولد
قسمت ۲

استرسم خیلی زیاد بود ؛ نفسم بالا نمیومد ؛ همش حس میکردم الان زایمان میکنم ؛ بچه ی نارس چکارش کنم ۸ ماهه ..وای زایمان طبیعی 😓بازم مثل اولی نوبت سزارین گرفته بودم
زایمان اولم ۳۵ هفته بود بخاطر پارگی کیسه آب
تماس ترسم بخاطر تکرار اون لحظات بود
وسایل نی نی هر چی که بود رو جمع کردیم و راه افتادیم مرکز استان
توی راه احساس خیسی میکردم
رسیدم؛ پیاده که شدم لباسم از پشت خونی شده بود در حد ۳ـ۴ قطره کنار هم
دیگه وحشت کردم 😭حس کردم الانه میگن بیا برو زایمان کن
همچنان استرس بالا - تنگی نفس ...
رفتم زایشگاه اومد nstگذاشت گفت انقباض داری ولی خیلی بالا نیست محدوده طبیعیه ....به شکمم دست میزد میگفت سفتیش خیلی زیاد نیست باید مثل سفتی پیشونی باشه ...خودم که خیلی سفت حسش میکردم ؛گفت باید معاینه ات کنم
راجع معاینه خونده بودم که نزارید معاینه کنن ..ولی از طرفی لکه خونی داشتم ..اجازه دادم😥بررسی کرد گفت یه سانت دهانه رحمت بازه ..دستکشش رو که درآورد یه لکه اندازه عدس یا شاید کمتر خون بود..گلت اصلا خونریزی نداری...با دکتر شیفت مشورت کردم بهش سفکسیم و پماد و nstدوباره برای فردا گفتن ...من همش اصرار میکردم نمیخام بستری بشم ..حس میکردم بمونم زایمان میکنم ..شکمم سفت میشد ولی درد نداشتم ..در حین nst بازم استرسم زیاد بود فشارم رو گرفت ۱۳ بود منی که سابقه فشار نداشتم ..نمیدونم مال استرس بود یا تزریق بتا...
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۷ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان رستا جانم مامان رستا جانم روزهای ابتدایی تولد
قسمت ۴

اوایل بارداری از گهواره خوشم نمیومد ؛ چون هر سری یه سوالاتی رو میاورد منم حس میکردم مشکل دارم و اینجوری میشم
کلا از اول بارداری وحشت زایمان زودرس رو داشتم؛ اون شبا همش توی گهواره راجع به خونریزی و دهانه رحم باز سرچ میکردم ...سوال کسی رو نمیخوندم ..‌فقط سرچ
چندتایی خوندم حتی با دهانه رحم ۳ سانت تا آخر بارداری رسیدم ..‌این چیزا یکم آرومم میکرد ...
روز بعد رفتم nst زایشگاه بیمارستان
یه خانمی هم برای حاملگی خارج رحمی اونجا بود
داشت سرم میگرفت ..کنار اون دراز کشیدم ..شروع کردیم به صحبت ..یعنی نذاشتم لحظه ای فکر کنم ..میترسیدم فکر کردن به انقباض ..بازم نوار رو خراب کنم..اینقد مشغول صحبت شدیم و آرامش داشتم بخاطر هم صحبتی با اون ..که فقط ازش تشکر میکردم و میگفتم خدا خیرت بده
اگه تو نبودی من دائم حواسم رو سفت شدن شکمم بود
نوار تموم شد خیلللی بهتر از اولی بود ...قبلی همه اش قله ای! این یکی یکم صاف تر ولی شیب ملایم تر...
گفت خوبه ...منم شاد و خرم برگشتم خونه ...
عصر همون روز گفتم برم سونو ببینم چجوریه وضعیت
حالا الان چهارشنبه است ...ما از شنبه مرکز استانیم و چهارشنبه هفته قبلش من توی شهر خودم سونو دادم همه چی خوب بود ..اب دور بچه ۱۵ ...وزن ۱/۷۰۰ ...

رفتم سونو ...گفت خانم آب دور بچه ۸/۵ هستش ..این سفت شدن و انقباض هم بخاطر همینه ...بچه وقتی آبش کم بشه بیشتر نزدیک شکم حسش میکنم..واقعا هم تمام حرکاتش روی شکمم حس میشد ...
سونو رو بردم زایشگاه 😓با قبلی مقایسه میکردن با فاصله یک هفته اب دور بچه از ۱۵ شده بود ۸/۵
گفت باید تست آمینوشور بدی و دوباره معاینه ات کنیم 😭
مامان فندق💖 مامان فندق💖 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت اول

وزن:۳۲۰۰
تاریخ تولد ۱۴۰۵/۱/۱۸
روز سه شنبه ساعت ۱:۵۰دقیقه شب



خب از اینجا بگم که من از ۳۸ هفته دیگه کم کم ورزشارو شروع کردم مثل جارو دستی کشیدن، پله روی ،پیاده روی،کارای خونه،رابطه بدون جلو گیری ،و گل مغربی و... ولی همچنان شکمم بالا بود قشنگ پای بچه رو توی قفسه سینم حس میکردم از همون ۳۸ هفته یه روز درمیون هم رفتم معاینه تحریکی ۶ بار رفتم تا به زور دوسانت باز شد دهانه رحمم
همچنان منتظر درد بودم ولی دردی سراغم نمیومد تا اینکه ۴۰ هفته و ۲ روز رفتم دکتر دکتر معاینه کرد و همون دوسانت بودم و اینکه نامه داد بهم گفت تا اخر هفته میتونی بری بستری بشی .
هیچی دیگه خلاصه اومدیم خونه کلی دیگم ورزش کردم دوش اب گرم گرفتم ولی دیدم نه بازم خبری نیست یه روز دیگه هم گذشت زنگ زایشگاه زدم و قضیه رو تعریف کردم گفت که فردا صبح بیا برا بستری با امپول فشار زایمان کن
یکشنبه شب رو خونه مامانم اینا خوابیدیم قبلش هم ساک و وسایل خودمو نینی رو هم بردیم اونجا که صبح ساعت ۸ برم برای بستری
شبش انقد استرس داشتم که تا ساعت ۱ خوابم نبرد .
ساعت ۴ونیم بود بلند شدم رفتم سرویس و یه کم دست انداختم تو گوشی که ساعت ۵ بود دیدم بی اختیار یه چیز مثل اب داغ هی ازم میریزه اولش فکر کردم ادراره هی رفتم دستشویی دیدم نه نمیتونم کنترلش کنم زود اومدم شورت و نوار گذاشتم و شوهرمو بیدار کردمو رفتیم بیمارستان و بستری شدم.
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۱۰ ماهگی
گفت یه طرف لبه داره هنوز دیگه اون دانشجو اند دست کرد داخلم میچرخوند می‌گرفت دهان رحممو با دوتا دست می‌کشید من دیگه برام نفسی نمونده بود زور میزدم بچه سر میزد دوباره نفس کم میوردم دکترا رفتن همون دانشجو موند تلاش کن انقد درد بدی بود دستامو گاز میگرفتم جیغ میزدمو گریه میکردم چون منکه درد نکشید مادرد نداشتم دهانه رحمم با دستاشو باز کردن بچمم سرش پایین نمیومد دیگه همون دانشجو تنهایی داشت تلاش می‌کرد تا دکترا میان خودش یه کاری بکنه من زایمان کنم گرفت آمپول بی حسی زد بهم بعد برش زو یهو دکتر ماما آمد گفت چرا این کار کردی من همیشه میگم بزارین بچه سر بزنه این هنوز دور دعواش کرد دکتر رفت دوباره دستشو کرد دو چرخوند محکم بهم فشار میداد بعد ماما صدا زد گفت مو بچه رو دیدم ماما کمکم کرد میگفت زور بزن دوباره نفس بکش بچم بد نیا آمد ولی من بی حال بودم گفت نگاش کن چشام باز نمیشد گذاشتش رو شکمم ولی همچنان درد داشتم دانشجو دستش داخل بود گفتم تو رو خدا دیگه بکش بیرون منو گشتی گفت جفت چسپیده به کمرت چون فقط زایمانم نبود که دهانه رحمم رو هم خودشون باز کردن موقع زایمانم ۱۰ نفر آمدن بالا سرم داشتن نگاه میکردن که توشون دوتا مرد هم بود نگاه میکردن دوباره انقد درد کشیدم تا جفت آمد زور زدم سرفه کردم گلوم دیگه از بس گریه جیغ زدم زخم شده همه رفتن بیرون دکتر موند دانشجو بهش گفت اینجوری بخیه بزن گاز گذاشت تو بعد بخیه زد یک ساعت طول کشید بعد گاز در آورد آمد شکمم ماساژ داد فشار داد دوباره ماما آمد فشار داد بعد چند دقیقه یکی دیگه آمد شانی من اون روز خلوت بود همه میومدن رو سر من دیگه داشتم میمردم بچمم خیلی گریه میکرد بردتش دستگاه گفت اکسیژن نداره یه شب دستگاه بود
مامان رستا جانم مامان رستا جانم روزهای ابتدایی تولد
خاطرات حاملگی ..بماند به یادگار از اون روزهای تلخ

۳۲ هفته بودم یکم لکه بینی داشتم ٫؛ از قبل هم لکه بینی داشتم که چند وقت یه بار تکرار میشد که طبق سونوها و معاینه دکتر میگفت بخاطر عفونته و ممکنه توی واژنت زخم باشه که اینجوری میشی چون جفت خوب و دهانه رحم بسته است بابت این موضوع از ۱۴ هفتگی هفته ای یه بار آمپول پروژسترون مصرف میکردم ؛ حالا چون هفته ام بالا بود ترسیدم نکنه نشانه زایمان باشه
رفتم پیش دکتر علایمم رو که گفتم سفکسیم و پماد داد( معاینه نکرد) و آمپول بتا هم بهم داد که اگر شرایط بدتر شد بزنم ؛ خودم ازش درخواسست کرد nst برام بنویس بیمارستان انجام بدم ؛ رفتم زایشگاه دستگاه رو وصل کردن ؛ آخرای نوار بود ماما اومد دستش رو روی شکمم گذاشت یکدفعه بچه حرکت ناکهانی انجام داد و زیر دلم خودش رو سفت کرد ؛ ماما گفت وااای انقباض داری 😥
سریع زنگ بزنید دکتر
تماس گرفتن با دکتر گفت : بهش بگید بره مرکز استان ؛ اینجا امکانات نداره خطرناکه 🫠😭
از ماما میپرسیدم چکار کنم : میگفت اگر دیدی فاصله اش کمتر شد برو دکتر استان
دکتر میگفت بره ...اینجا نمونه
ناراحت و استرسی و غمگین
رفتم تزریقات آمپول ریه رو سه تاش رو زدم
اصلا کسی هم بهم نگفته بود قند رو میبره بالا ..خداروشکر چیزی در این باره نمیدونستم و از این بابت مشکلی برام پیش نیومد
اومدم خونه ..از ناراحتی شکمم دائم سفت بود و شل نمیشد
شیاف هم مصرف میکردم خودم ولی مرتب نبود ..هر وقت خون میدیدم میزدم
توی خونه ترشحات خونیم بیشتر شد ؛ اصلا آمادگی زایمان نداشتم
فقط لباساش رو شسته بودم نه ساکی آماده بود نه چیزی ..حتی شیشه شیر هم نگرفته بودم🫠
مامان رُز مامان رُز ۷ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی