۷ پاسخ

من اون شب که شب عید بود تا ساعت ۳ بیدار بودیم با شوهرم ۳ خوابیدیم ۴ دردم شروع شد دیگه تا صبح نخوابیدم،به حدی خوابم میومد اون روز یه لحظه که دردم ساکت میشد خوابم میبرد واااای وحشتناک ترین روز عمرم بود😑

مرگ رو به چشمم دیدم
اشتباهه اشتباه
همین میشه ادم افسردگی بعد زایمان میگیره
وحشتناک بود😭😭 انقدر جیغ زدم گریه که حد نداره

آخ یادم ننداز واقعا وحشتناک بود

آره میخواستم بکشم‌خودمو

ولی بنظرم خیلی چیز وحشتناکیه خیلی خیلی وحشتناک

منم خیلی دادزدم بیمارستان روگذاشته بودم روسرم خودمومیکوبیدم به تخت اخرسرباپرستاردعوام شدمیگفت تخت روشکوندی چه خبر گفتم به جهنم هرموقعه شکست خسارت شومیدم اصلانمیخولم اینجازایمان کنم پرونده اموبدیدمیخوام برم مامانم همراهم بودانقدرمن جیغ زدم مامانم گریه میکرداخرسرمامانموفرستادن از اتاق بیرون

منم خیلی درد کشیدم اما اینکار ا رو نمی‌کردم فقط گریه میکردم گاهی صلوات می‌فرستادم راه میرفتم و خم میشدم ،دردم که می‌گرفت میمردم،سر دومی هم همین ولی دیگه سر دومی طاقت نیاوردم داد نزنم لحظه ی خری یک دادی زدم و التماس کردم توروخدا بیاید به دادم برسید فهمیدن بچه میخواد بیاد بیرون،بدو اومدن سراغم🤣

سوال های مرتبط