یادآوری برای خودم
بزرگ کردن بچه مسابقه نیست که کی زودتر و کی دیرتر
اگرم باشه
خط پایان این مسابقه تو صد متری و صد هزار متری نیست کیلومترها کیلومتر جلوتره.
توی کلاس اولش وقتی اضطراب جدایی نداره
تو ۱۰ سالگیش وقتی میتونه دستشو بیاره بالا بگه من بلدم من‌میتونم
تو ۱۳ سالگیش وقتی میتونه به کار اشتباه دوستاش بگه نه
تو ۱۸ سالگیش وقتی روابط سالم داره
تو ۲۰ سالگیش وقتی هدف داره برای درس و کارش
تو ۳۰ سالگیش وقتی عشق زندگیشو میبینه و قرار نیست فکر کنه مامانم چی میگه؟
یا وقتی که خودش بچه دار میشه و قرار نیست زخم هایی که من تو بچگیم خوردم رو بهش منتقل کرده باشم که اونم به بچه اش منتقل کنه
تو لحظه مرگم که قراره دستمو بگیره (یا حنی نباشه که بگیره) و بگه ممنون که منو به دنیا آوردی. تو هرکاری میتونستی کردی. برو به سلامت
خط پایان این مسابقه اونجاست. اونجا معلوم میشه برنده کیه
پس بی خیال اینکه
طبیعی بودی یا سزارین
شیرخشک دادی یا شیرمادر
بچه کی غلتید و کی وایستاد و کی راه رفت
کی حرف زد و کی از پوشک گرفتی و کی از شیر گرفتی
بچه ها متفاوتند
مادر اگه به خودش باشه صلاح هر بچه ای رو میدونه
ولی دور و بر هر مادری چه در واقعیت و چه مجازی پر از فضاهایی که بهش القا میکنن داره دیر میشه و تو عقب موندی و بچه ات عقب موند و باختی! بهش القا میکنن منحصزبفرد بودن بچه ات رو نادیده بگیر و کاری رو بکن که همه میکنن
ببین دنیا با این ۸ ، ۹ میلیاردش پر از آدمهاییه که شبیه همن. حالا که تو این بچه رو اوردی وسط این همه آدم حداقل تو یهش به چشم همه نگاه نکن. شاید اگه تفاوت های فردیشو ببینی آدم بهتری ساخته یشه که دنیا رو قشنگتر کنه

۷ پاسخ

چه زیبا و پر از نکته های خوب
ممنونم

ممنون عالی بود

چقدر زیبا 👌

کجایی دختر کم پیداا

لایکککککککککک

افرین دمت گرم👌🏻👌🏻👏🏻👏🏻👏🏻

آفرین لذت بردم

سوال های مرتبط

مامان آیین مامان آیین ۳ سالگی
مامان های عزیز
ایا بچه های شما هم این کار رو انجام میدن؟؟؟
آیین تقریبا یکسال هست که میشینه تو اشپزخونه کنار من و با وسیله های خونه به به درست میکنه، قبلا نمیخورد ولی انقدر با دختر خاله هاش و مامانم😂خاله بازی کردن که یاد گرفته الکی میخوره.
غیر از این
از وقتی براش تولد گرفتیم هر چیزی که فکرش رو بکنید شبیه خامه باشه میگه کیک بعدم برای خودش تولد تولد میخونه و مثلا شمع ها رو فوت میکنه و برای خودش هورا میکشه😬
مثلا امشب بردمش حمام
برای این که بازی کنه کف حمام ریختم تو وان
نشسته بود تو وان، روی ابر حمامش رو گذاشت روی کف ها، در دوتا از شامپو ها رو هم گذاشت رو ابر(به نظرم براش حکم شمع داشتن)تولد تولد خوند و بعدم فوت کرد.
من باهاش همراهی کردم و چندین بار این کارو انجام دادیم و هورا کشیدیم.
یا وقتی داره بازی میکنه مثلا میگه رقیه بیا، رقیه نکن
(رقیه دختر خاله ش هست که با هم یک هفته تفاوت سنی دارن)
خب این خیال پردازی هست و من شنیدم تخیل بعد سه سالگی شروع میشه، حالا الان که آیین این کارو انجام میده من بهش بال و پر بدم یا جدی نگیرم؟؟؟
البته لازم به ذکره که من خودم کلا تو رویا و خیال زندگی میکنم و فکر میکنم آیین هم شبیه منه.
مامان سورنا مامان سورنا ۲ سالگی
چرا بعضی بچه‌ها اعتماد به نفسشون بیشتره؟ 🤔

تا حالا به این فکر کردین که یه بچه، خودش رو از نگاه کی می‌شناسه؟

⬅️ حقیقت اینه که بچه‌ها، قبل از اینکه خودشون رو بشناسن، خودشون رو توی آینه نگاه ما می‌بینن. 🪞

اگه هر روز بشنون:
❌ «باز که خراب کردی...»
❌ «چقدر بی‌دقتی آخه!»

این جمله‌ها می‌شن «صدای درونی» اونا و بچه با خودش می‌گه: «پس من بی‌عرضه‌ام و همیشه اشتباه می‌کنم...» 💭

اما یه تغییر کوچیک در کلمات ما، مسیر آینده‌ش رو عوض می‌کنه ؛ بیایم به جای اشتباهات، سرمایه‌های وجودیش رو ببینیم:

🧩 «ببین چقدر برای این پازل صبر کردی، دمت گرم!»
🤝 «اینکه اسباب‌بازی‌ت رو تقسیم کردی، یعنی واقعاً مهربونی.»

این جمله‌ها بیدار کردنِ توانایی‌های اونه و پیامی به بچه که: «تو می‌تونی؛ فقط به خودت اعتماد کن.»✨

از نگاه استاد صفایی، ما با این کار به بچه «شخصیت» می‌دیم؛ تا عزت‌نفسش ریشه بزنه، از پسِ کارهاش بربیاد و از اشتباه کردن نترسه. ✅

دوست دارین فرزندتون امروز خودش رو با چه نگاهی ببینه؟
اون نگاهِ زیبا رو توی کلماتتون بهش هدیه بدین... 🤍
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امشب رفتیم پارک جامون رو یه طوری انداختیم که روبروی سرسره باشیم و پسرم رو ببینیم اولش که شام خوردیم شلوغ بود یا من میرفتم سر میزدم یا شوهرم بعد خلوت شد فقط پسرم بود تو سرسره به بچه اومد یه عروسکم دستش بود پسره من کلا خیلی بچه ها رو دوس داره رفت سمتش برای بازی بچه هه ماشالله هاپاره بلند داد زد که نمیدم مال خودمه برو اونور میخاست قورت بده پسرمو من خیلی آتیش میگیرم کسی سر پسرم داد بزنه چون هنوز صحبت نمیکنه ونمیتونه منظورش رو بگه دیدم داره اشک میریزه میاد سمت ما بدو بدو رفتم سمت اون بچه رو سرسره داد زد که عروسکمو نمیدم بهش مال خودمو منم بهش گفتم خوب به جهنم که نمیدی بار آخرت باشه داد میزنی ها یهو مامان باباش از اونور اومدن که چکار به بچه ما داری گفتم ماشالله این بچس داره مارو قورت میده من پسرم رو آوردم اونام بچشونو بردن شوهرمم از جاش تکون نخورد بگذریم که چه دعوایی باهاش کردم چرا هر کی به پسرم چیزی میگی گریه میکنه میاد پیش من یعنی از این بچه های بی دست و پا قرار بشه که نمیتونه جلو کسی وایسه و خودش جواب بده