سلام ب نظرتون چجور توضبح بدم ب شوهرم بگم که گارد نگیره🙂
ممنون میشم نظرتون رو بگین
نگاه کنین من خودم ۴ بچه دارم بعد ی شکمم ۳قلو بود
خواهر شوهرمم دوتا بچه ۵ و ۷ ساله داره
خونهه‌مون نزدیک هست اونا اون سر خیابون ما اینسر کوچیه هستیم
بعد بچهاش خیلی اذیت میکنن و شیطونن
بخاطر همین ۷یا ۱۰ روز یکبار میاد حتی نزدیک هستیم
بارها شده شوهرم رفته فروشگاه یا .. ما هم رفتیم بچهاش جلو ماشین رو گرقتن اومدن پیش بچهای من
منم گفتم اشکال نداره بیاین شام بخورین دایی میبرتتون خونه و در اون ۲ساعت ۱۰۰ بار جیغ میزنم بخصوص دخترش که ۷ سالشه روزگارمون رو مث زاغ سیاه میکنه
مادرشوهرم ۳یا ۴ باره پشت هم دیگه میارتشون اینجا داخل ی ساختنونیم بعد میگه ببرشون بالا این مرد اعصاب نداره اذیت میکنن خوب بگو نمیتونی بگیریشون چرا الکی سوار ماشین میکنی بجه ها رو میاری بعد دو روز پیش ما رفتیم فروشگاه یکم چیز خریدیم بالا جاده بودن اومدن توی ماشین گفتم بیاین بریم ی بستنی بخورین تا دایی بیارتتون خونه
خیلی قسم دادن که تو رو خدا ما رو ببر اذیت نمیکنیم

فرزندپروری شیرخشک پوشک

تصویر
۱۲ پاسخ

بنظرم بهترین راه حل رک بودن درعین رعایت احترامه
نمیشه بخاطر اینکه شوهرت رو خانوادش حساسه شما سلامتی و ارامشتو بهم بریزی
بار بعدی بگو بچه ها همشون باهم خیلی شیطنت میکنن من الان حالم مساعد نیست ک بتونم نگهشون دارم
یا بگو فکنم بهتر باشه اینجا(خونه مادرشوهرت) بمونن

قشنگ وقتی بچه ها رو آورد قبل از اینکه اون بفرسته بالا دو تا رو
شما برو بفرست پایین
جلوتر همین فهمیدی اومدن برو سر راه پله با بچه ها
بگو وااای مامان دارم از سردرد میمیرم آوردم بچه ها یکم پیش شما باشن
بعد بگو عه خوب خداروشکر بچه های همه هم هستن با هم بازی میکنن
قشنگ مجبور کن همه رو مادرشوهرت نگه داره
اصلا هم قبلش پیش شوهرت گله نکن بفهمه نقشه اس
یکی دوبار خودش میبینه 6 تا بچه چقدر سخته

منم اوردمشون گفتم فقط جیغ نزنین سرم درد میکنه
دیروزم مادرشوهرم از اونجا رد میشه بدون اجازه مامانشون میارتشون اینجا گفت چی درست کردی ببر سیرشون کن
گناه دارن گفتم ماکارونی
در حدی ریخت پاش کردن بجهای خودم نمیکنن
حالا شوهرم روی خاحوادش خیلی حساسه چجور بهش بگم بفهمونم که آقا ب مادرت بگو الکی نیاره این بچه ها رو میاره خودش پایین بگیرتشون
بخدا دیشب از ساعت ۹ونیم تا ۱۲
۳تا آلفن ایکس خوردم الانم فقط نهار بار گذاشتم

عزیزم شما خیلی تعارف داری. رک بگو نمیتونم. اگه یه بار تو خونه تو اتفاقی برا این بچه ها بیوفته از شوهر خودت تا مادرشوهر و پدر مادر بچه ها و هفت حدابادشون طلبکارت میشن

من بچه خواهرشوهرم همسن بوه منه ولی شیطووووون اذیت کن من اصلا رو ندادم تا الان دعوتشم نکردم تا حالا چون اصلا جلوی بچه وحشیشو نمیگیره هیچ طرفشم داره
منم قط رابطم باهاش چون اعصابم نمیکشه

یکی مثل شما انقدر مراعات میکنه یکی هم مثل مادرشوهر وحشی من ک فقط تو هفته دو ساعت ما میریم خونش کلی ب بچه من غر میزنه ک فرشم کثیف شد خونم ریخت بهم حالا بچم اصلا شیطون نیست
ب نظر من رک باش و بهشون رو نده بعدشم چرا انقدر بهشون تعارف میکنی ک خودتو عذاب بدی؟؟؟

عزیزم به نظرم اگه همسرت منطقی فکر نمیکنه یک مدت خودتو شدید بزن به مریضی ک وای سرم درد می‌کنه حالم بده اصلا نمیتونم راه برم هیچکسی لطفا یک مدت نیاد خونمون ک سردردم شدید میشه باید بستری بشم حتی چند ساعتی بچه های خودتو بفرست جای مادرشوعرت بزار یکم اذیت بشه درک کنه به بعد هم هر موقع گفت بگو بزرور قرص راه میرم یکم سروصدا بشه حالم بد میشه باید تو راه دکتر بمونم بزارید برن خونشون اگه برای غذا و اینا گفت بگو میارم هم جای خودت بده بهشون نوش جان فقط جای من نیان ک دیونه میشم

5 و 7 واقعا کوچیک نیستن
رک به مادرشوهرت بگو که اذیت میکنن خودم چهارتا دارم بسمه
یا به شوهرت بگو آخه واقعا خودت خیلی سرت شلوغه

قشنگ با مهربونی به همسرت بگو من بچهای خواهرت رو دوس دارم برام عزیزن ولی مامانت یهو بدون مقدمه یهو بچهارو میاره خودت میدونی که چقد شیطونن یسره جیغ همش سردرد دارم خواهرتم مبدونه بچهاش چقد شیطونن همش معذرت خواهی میکنه طفلک ولی کار مامانت اصلا درست نیست من خودم صلاح بدوم میگم بیان خونمون

خیلی هم رک باش طرف داره ازت سو استفاده میکنه بنظرم ب مادر شوهرت بگو وقتی بچه هارو میاری مادرشونم بیار تا ریختو پاشو بچهاشو تمیز کنه بعد برن بگو من خودم ب اندازه کافی با بچهای خودم کلنجار میرم .ب شوهرم قشنگ توضیح بده بگو چون خونمون نزدیکه قرار نیس خواهرت هرروز بچهاشو بفرسته اینجا خودش در آرامش بشینه تو خونش

والا منم از دیروز کمک دست خواهرشوهر لوبیا سبز درست کن سبزی برای قرمه پاک کن از ۷صبح تا ۱۲ونیم شب سر پا بودم برا خودش و مامانش گفتم فردا میخام استراحت کنم حالا صبح دوباره زنگ زده پسرمو میفرسم اونجا آخههعهههه آدم چی بگه

شوخی می کنی با ما؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان مملی مامان مملی ۳ سالگی
پسرم ده روز پیشم بود بعد باباش اومد دنبالش بردش شمال موقعی ک پیش من بود میگفت میخام پیشت بمونم دیگه نمیرم پیش بابام وقتی باباش اومد دنبالش بدو بدو رفت پیشش ده روز هم پیش اون بود امروز اورد بهم بده بچم انقد گریه کرد اصلا نیومد بغلم چسبیده بود ب باباش میخواست باهاش بره سوارش کرد ماشین گفت ببرم یه دوری بزنم شام بخوریم دوباره میارمش نیم ساعت بعد پیام داد گفت مسیر خونتون رو بلده میام اونطرف گریه میگنه میگه نریم تو بیا اینجا بگیرش من رفتم رستوران دیدم بازم نمیاد بغلم چسبید ب باباش هرچی بهش گفتم بیا بریم برات خوراکی بخرم اسباب بازی بخرم خانه بازی ببرمت اصلا نیومد گفتم ببریمش پارک اونجا مشغول بازی میشه تو یواش برو دیگه رسیدیم پارک رفت سوار قطار شد باباش رفت دو سه تا بازی کرد یهو گفت بابام کجاس میخام با بابام برم پارک نیاوران گفتم حالا رفته سر کار بعدا میاد دنبالت دیگه بردمش فروشگاه براش خرید کردم خوشحال شد دیگه گریه نکرد اومد خونه خوابید ولی همش میگفت میخام برم پیش بابام خیلی دلم براش سوخت خیلی ناراحتم باباشم خیلی باهام حرف نزد گفتم بچه دوس داره پیش تو باشه صب تا عصر ک میری سرکار بزارش مهد کودک منم میام تهران زندگی میکنم هفته ای سه چهار روز پیش من باشه گفت کجا میخای بمونی گفتم خونه ی خودم یا کار پیدا میکنم دیگه هیچی نگفت وقتی رفت دوتا اهنگ گذاشت رو پروفایل تلگرامش نمیدونم واقعا چیکار کنم اون ک انقد غرور داره اصلا حرفی نمیزنه منم دلم نمیخواد دوباره خودمو کوچیک کنم و برگردم سر زندگیش این وسط بچه مونده بین ما دلم برای بچم میسوزه 🥹🥹🥹 این آهنگا رو گذاشته رو پروفایل تلگرامش نمیدونم تکلیفش با خودش چیه اصلا