پارت ۱۳۴
گلزار
....لیلی منو برد درمانگاهشون و بهم سرم‌زد ...ازم‌ خون کشیدن و یکم بهتر شده بودم‌...عابد انقدر دلشوره داشت که میشد از چشم هاش نگرانیشو حس کرد ‌..
ساعتها اونجا بودم و لبخند لیلی خبر از موجود کوچولو تو شکمم میداد که ناخواسته منو مادر میکرد ...دختری که قرار بود تنهایی هامو تو غربت پر کنه .....کسی نمیتونست اون لحظه خوشحالی عابد رو ازش بگیره ...اشکهام میریخت از اینکه مادر میشدم ...یا از اینکه ناراحت بودم که پدرش عابد ‌...
لیلی تنهامون گذاشت و عابد لبه تخت نشست ...
گفت : این یه معجزه است از خدا ...
سرمو عقب کشیدم و گفتم‌: خدا میدونه که قرار بود ازت طلاق بگیرم‌...این بچه هم نمیتونه منو منصرف کنه ...اون تنها سهم من از این دنیاست که فقط مال منه ..‌.
عابد سرشو پایین انداخت و باهام حرفی نداشت دیگه بزنه ...
حمیده خبرشو به مامان تاج داد و روزهای شیرین بارداری من شروع شدن ...چشم انتظار بودم که شکم بزرگ بشه و اون روزها یکم از دردهام کم‌ شده بود ...لباس که میدیدم دلم ضعف میرفت براش میخریدم‌...
اونموقع نمیدونستم‌ دختر یا پسره، ولی عمیق دوستش داشتم ...
مامان تاج هیچ وقت دخالتی نمیکرد و عابد انقدر مراقبم بود که تبدیل شده بود به پدرم ...تنها دارایی من عکس سیاه و سفید سالار خان بود...اون عکس همیشه سنگ‌صبور تنهایی هام بود...
اون روزهای عجیب و غریب سپری میشد و بالاخره اولین روزهای بهار پنجاه دخترم به دنیا اومد..یکی شبیه خودم...حداقل دیگه غربت برام سخت نبود...شیرین اومده بود با کلی خوشحالی ...

۲ پاسخ

اسمی ک امیر سالار انتخاب کرده بود رو گذاشت😭😭😭

عالیه👏👏👏

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت 1۰
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅ گلزار
جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...
صدای گریه اش که پیچید ...مادرجون جلو اومد و گفت :بچه چیه ؟
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅

📚#برشی_از_یک_زندگی
#گلزار🌹
#سرگذشت_گلزار_اول
درست و حسابی که بخوام‌ تعریف کنم...من یه خانزاده هستم..‌.
اون زمان همه چشمشون دنبال پسر بود....
مخصوصا برای پدر من که خان بود...
قرار بود جایگزین پدرش بشه و خان آینده باشه...کسی باشه که اون همه املاک و اون همه ثروت رو اداره کنه...و اون همه مردم رو سرپرستی...
مادربزرگم‌ اولین فرزندش پدر من بوده صادق خان...با اومدنش مادربزرگمو تبدیل به خانم جون میکنه.‌‌که اولین شکمشو پسر زاییده..‌.
دم دمای صبح بوده که پدرم بدنیا میاد همه جا پر میشه از خوشحالی تابستون به اون قشنگی رو کسی تاحالا ندیده بوده...
ولی دردهای خانم جون تازه انگار شروع میشه .‌.
میگفتن مادرجون از اون دنیا برگشته ،این دنیا نگو یه کوچولو دیگه ته دلش هست‌...یه پسر دیگه ،عمو اکبر...کی باور میکرد عروس خانزادها یشبه دوتا وارث رشید و رعنا به دنیا بیاره...
دوتا پسر که از بس ریز و ظریف بودن،تا چهل روزگی کسی تو گوششون اسم صدا نزده چون میگفتن اینا زنده نمیمونن...
مادرجون میگه با اشک چشم شیر بهشون میدادم و التماس خدا میکردم که ازمن نگیردشون.‌‌..تا به اون روز توطایفه سابقه دوقلو زایی نبوده و خانم جون اولین زنی بوده که دوقلو اورده اونم دوتا پسر...از همون روز میشن نور چشم همه...
چله شون رو که میریزن شروع میکنن به جون گرفتن و روز به روز بزرگ میشن و تپل...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۵۲
گلزار
بلند شدم خوابش برده بود یا خودشو به خواب زده بود ...ولی برای اون لحظه ترسی نداشتم ...
گفتم : منو نبخش ولی بهم حق بده ...
به طرف پایین رفتم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم‌...پایین پله ها که رسیدم ...زنعمو منتظرم بود ...مدام اینور و اونور میرفت ...کت و دامن تنش و روسری روی سرش ...اروم سلام‌کردم و با اخم روبروم ایستاد و گفت: از جون پسرم چی میخوای ؟
برو دست از سرش بردار ‌...اون روزی که اون نامه رو براش فرستادی و فرار کردی به امروزتم فکر کردی ؟حالا که شوهرتم طلاقت داده ،فکر کردی من میزارم پسرم باز خام تو بشه ...بخاطر مال و منال اومدی ...میدم بهت، خودم بهت مال میدم ،ولی نمیزارم کنار پسرم باشی ...من دیدم من حس کردم چطور زجه میزد ...
سرمو پایین انداختم و گفتم‌: هنوزم دوستش دارم‌...همون موقع هم دوستش داشتم ...
ابروشو بالا داد و گفت : دوستش داشتی پس چرا بچه داری ؟اونوقتا به فکر الانت نبودی ...جلو اومد زیر بازومو گرفت و با خشم گفت: اگه میتونستم هزار تیکه ات میکردم‌...
از پسرم فاصله بگیر ...
سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :من پسرت و دوست دارم ...یبار از دست دادمش ...یبار محبور شدم دور باشم، ولی دیگه نه.....
دستشو بالا برد که زیر گوشم بزنه که ماهیه جیغ زد و زنعمو با حرص دندوناشو بهم فشرد و گفت : نمیشه دیگه سالار خامت نمیشه ...
از روبروم گذشت و من مثل کوه یه فرو ریختم ‌‌‌...دیگه مثل قدیم پر قدرت نبودم ...
اشکم میریخت و چقدر دلم اون لحظه گرفته بود ...صدای دردهامو هیچ کسی نمیشنید و هیچ کسی نمیدونست چی دارم میکشم ...
واکنش یادت نره🙏❤️
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۲۲
جهــــــــــــان
اون چند روز با ژینوس سرگرم بودم و به کل درس و امتحانمو ول کرده بودم ... پابلو هم هر روز با مادرش میومد و پیش جاوید بود ... و چقدر ازشون ممنون بودم که تو اون وضعیت مارو تنها نزاشته بودن ...داغ سنگینی بود ... شونه های جاوید خمیده شده بود ... فقط خدارو شکر می کردم ژینوس یادگار ژانین سالم بود، فقط چون زود بدنیا اومده بود یکم ظریف و ریزه میزه بود اما عجیب به ژانین خدابیامرز شباهت داشت ... مادر پابلو می گفت نوزاد تا یکماهگی اصلا چهره اش معلوم نمیشه ،اما ژینوس از حالا معلومه شبیه مادر مرحومشه...
بلاخره کارهای جاوید انجام شد، برای ژینوس هم شناسنامه گرفت و برگشت ایران ... خیلی دلم میخواست همراهش میرفتم یه جوراییی منم از پاریس بیزار شده بودم ..پاریسی که منو یاد ژانین عزیزم می انداخت و داغمو تازه می کرد...اما جاوید با تصمیمم به شدت مخ.الفت کرد ،بهم گفت باید بمونم و امتحانمو با موفقیت پشت سر بزارم و درس بخونم بخاطر اینکه روح ژانین در آرامش باشه، چراکه ژانین عاشق این بود که من درس بخونم و موفق بشم ...
با حرفای جاوید یکم به خودم اومدم و با جدیت شروع کردم یکهفته باقیمونده تا امتحانمو درس خوندم ...امتحانمو که دادم سریع بلیط خریدمو منم رفتم ایران ....
تو خونه ما چه اوضاعی بود ... خانوم جانم دوباره ضربه بدی خورده بود ...از عشق و علاقه اش به ژانین با خبر بودم ... دوران سختی بود که بازگو کردنش فقط قلبمو به درد میاره...جاوید در خانه خودمون مستقر شده بود و خونه خودشم همونطور دست نخورده نگه داشته بود، می گفت اونجا بوی ژانینو میده ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۶
جهــــــــــان
کمکم کردن و منو بردن داخل اتاق سر جام خوابوندن و خانوم جان کرمعلیو فرستاد دنبال طبیب خانوادگیمون...طبیب بعد از معاینه و پرسیدن سوالاتی از من یکسری دارو و جوشونده گیاهی بهم داد و سفارش کرد حتما استراحت کنم...سه چهار روزی تا مراسم خواستگاری وقت بود خانوم جان نگران از طبیب می پرسید که ایا تا اخر هفته حالم بهتر میشه یا مراسمو عقب بندازند ؟
طبیب نگاهی به چشمان غمگین من انداخت نمیدونم در چشمانم چی دید که فورا گفت این درد و مرضی که من میبینم به جون دختر افتاده چه بسا واگیردار باشه لازمه یکهفته استراحت کنه.
خانم جان گفت مطمئنه چشم و نظر منو گرفته اینقدر که این وص.لت تو چشم فامیله⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱
فردای انروز دوباره طبیب اومد بالاسرم
ازشانسم خانوم جان مهمان داشت و پیشم نبود .. با طبیب تنها بودم که پرسید خب دخترم بگو ببینم دردت چیه؟ چی انقدر بی.حالت کرده؟
_یکم بی حالم ..حالت ته.وع دارم سر درد دارم
+ازون لحاظ که می دانم دختر جان ..حالت خوبه کمی کسالت داشتی احتمالا بخاطر گرمازدگی بود همون دیروز رفع شد ... اما بخاطر غم نگاهت و ترسی که داشتی به خانوم جانت نگفتم رفع ک.سالت شده..حالا تو بگو ... اگر درست حدس زده باشم این ب.ساط و تیاتر احیانا بخاطر خواستگاری آخر هفته نیست؟؟
همونطور که سرم پایین بود به ارومی گفتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۸۱
جهـــــان
دم دمای صبح بود تازه نماز صبحمو خونده بودم و داشتم مثل همیشه برای سلامتی عروس و نوه ام و ارامش دلم دعا می کردم که پاوه مضطرب از اتاق خارج شد و گفت مامان بیا اتفاق بدی افتاده.. نزورا درد داره...حالش خیلی بده..
حددس زدم کیسه ابش پاره شده، اولش خواستم سریع لباس بپوشم و ببریمش بیمارستان ،اما وقتی وضعیت نزورا رو دیدم فهمیدم برای هر کاری دیر شده بچه داشت بدنیا میومد...
پاوه دایم این ور و اون ور میرفت کلافه داد زدم ،پدرتو بیدار کن برام حوله تمیز بیار و اب جوش زود باش ...
نزورا روی تخت دراز کشیده بود و با وحشت به کارهای من نگاه می کرد، سعی داشت ازجاش بلند بشه .. با صدای دردناک گفت:_من باید برم بیمارستان مامان اینجا نمیشه زایمان کرد...خواهش می کنم..
میشه میشه، نترس فقط نفس عمیق بکش تا دردت کمتر بشه وقت برای رفتن به بیمارستان نداریم بچه داره بدنیا میاد ...
نزورا از ترس دندوناش بهم میخورد... میدونستم اون حجم از ترس چه خطری براش داره... از پاوه خواستم بیاد داخل اتاق و کنارش باشه و ارومش کنه... لحظات سخت و نفس گیری بود ... حتی برای منی که ماما بودمو الان دوسالی بود تو بخش زایمان مشغول به کار بودم...
خودمو برای همه چیز اماده کرده بودم دعا می کردم بچه نچرخیده باشه ،بتونه طبیعی زایمان کنه وگرنه نمیدونستم چی کار کنم ..انگار خدا صدامو شنید نزورا به راحتی زایمان کرد... یه دختر زیبا ...
با صدای گریه بچه دیگه نفس راحتی کشیدم و عرق روی پیشونیمو پاک کردم... نزورا طفلک شرمنده نگاهم می کرد ،فورا شروع کرد به عذرخواهی.. پاوه از ذوقش فقط اشک می ریخت ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۵
جهــــان
..اما هرچقدر چشم انداختم خانوم جانو ندیدم.. همانطور که ثریا و جاوید به بچه ها کمک می کردن بیان داخل و خوش امد می گفتن پرسیدم پس خانوم جانم کجان؟؟
⊰🌸⊱
ثریا نگاهی به جاوید انداخت، جاوید فورا گفت تو اتاق عقبی خوابه ...
تعجب کردمو گفتم واااا مگه میشه.. اوندفعه که تنها اومده بودم بیدا،ر منتظرم بود حالا که با نوه هاشم خوابیده؟؟؟
رفتم سمت اتاق عقبی ،دلم شور افتاد، به نظرم اتفاقی افتاده بود که از من پنهان می کردن...
درو که باز کردم خانوم جان مثل کودک ضعیف جثه در خودش جمع شده بود و خوابیده بود ...
تعجب کردم چقدر لاغر شده بود، رفتم روشو زدم کنار، صورتش زرد و نح.یف بود ...خدای من یعنی بخاطر خانوم جان جاوید اصرار به اومدنم داشت؟؟
سریع از اتاق خارج شدم، نمیخواستم جلوی بچه ها حرفی بزنم ... بچه ها که رفتن تو اتاق وسایلشونو بزارن ،نگاه سوالی به جاوید انداختم و فقط گفتم خانوم جان‌...
جاوید دستشو به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت و اروم گفت بعدا توضیح میدم...
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ...