┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅

📚#برشی_از_یک_زندگی
#گلزار🌹
#سرگذشت_گلزار_اول
درست و حسابی که بخوام‌ تعریف کنم...من یه خانزاده هستم..‌.
اون زمان همه چشمشون دنبال پسر بود....
مخصوصا برای پدر من که خان بود...
قرار بود جایگزین پدرش بشه و خان آینده باشه...کسی باشه که اون همه املاک و اون همه ثروت رو اداره کنه...و اون همه مردم رو سرپرستی...
مادربزرگم‌ اولین فرزندش پدر من بوده صادق خان...با اومدنش مادربزرگمو تبدیل به خانم جون میکنه.‌‌که اولین شکمشو پسر زاییده..‌.
دم دمای صبح بوده که پدرم بدنیا میاد همه جا پر میشه از خوشحالی تابستون به اون قشنگی رو کسی تاحالا ندیده بوده...
ولی دردهای خانم جون تازه انگار شروع میشه .‌.
میگفتن مادرجون از اون دنیا برگشته ،این دنیا نگو یه کوچولو دیگه ته دلش هست‌...یه پسر دیگه ،عمو اکبر...کی باور میکرد عروس خانزادها یشبه دوتا وارث رشید و رعنا به دنیا بیاره...
دوتا پسر که از بس ریز و ظریف بودن،تا چهل روزگی کسی تو گوششون اسم صدا نزده چون میگفتن اینا زنده نمیمونن...
مادرجون میگه با اشک چشم شیر بهشون میدادم و التماس خدا میکردم که ازمن نگیردشون.‌‌..تا به اون روز توطایفه سابقه دوقلو زایی نبوده و خانم جون اولین زنی بوده که دوقلو اورده اونم دوتا پسر...از همون روز میشن نور چشم همه...
چله شون رو که میریزن شروع میکنن به جون گرفتن و روز به روز بزرگ میشن و تپل...

۲ پاسخ

منم میخونم

عزیزم داستان خودتون؟
میش پاک نکنید من تازه دیدم میخام بخونم

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت 1۰
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅ گلزار
جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...
صدای گریه اش که پیچید ...مادرجون جلو اومد و گفت :بچه چیه ؟
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
این همه واسه بچت و زندگیت تلاش کن آخرشم یه نامرد از خدا بی خبر بزنه نابود کنه همه چیو😓امروز واسه آروم کردن دله خودم این‌کتاب سرمشق لوحه نویسی رو گفتم به خواهرم گرفت واسه بچه هام می خوام خودم تو خونه باهاشون کار کنم کتابش خیلی خوبه من تنها به آموزش پیش دبستانی اکتفا نمی کنم خودمم می خوام وقت بزارم براشون یکی از شاگردای قدیم خواهرم واسه سنجش رفنه بوده قبول شده بوده ولی امتیازش پایین بوده بعد مادره پا میشه پیره تو اون مهدی که بجش بوده داده و بیداد سر مربی ها بعدا فهمیدن درست و حسابی با بچه ها کار نپی کرده هیچی دیگه خانومه میاد تو خونه خودش دوباره اینقدر باهاش کار مب کنه که الان که تازه رفنه کلاس اول بچه حروف الفبا رو بلده من همیشه مخالف بودم اینکار بودم ولی میگم خوبه که بچه هامون رو آماده کنیم به نظرم شما هپ اینکارو بکنید تنها به آموزش مهد اکتفا نکنید من پارسالم همین کارو می کردم خودمم باهاشون کار می کردم هر روز
مخصوصا اونایی که بچشون پیش ۱ نرفتن از واجباته
مامان هلو مامان هلو ۵ سالگی
امیدوارم بلا از همه دور باشه اما الان توگالریم عکسای سوختگی دست دخترم دیدم گفتم باهاتون به اشتراک بذارم چون
که به نظرم بهتره همه ی مامانا بدونن
ایشالله هیچ وقت پیش نیاد برای هیچ کس اما دونستنش خالی از لطف نیست
تو کامنت عکساشو میذارم


دخترم وقتی سه سالش بود یبار دستش به بخاری چسبید و سوخت
من اون لحظه فقط زیر شیر اب خنک بردم و هیچ چیز نزدم
تا پدرش رفت داروخونه وبهش پماد الفا دادن
بلافاصله یه لایه ضخیم از پماد روش زدم و با کیسه فریزر بستم روشم باند پیچیدم تا فردا صبح باز میکردم و با اب خنک و شامپو بچه میشستم اروم با دستمال خشک میکردم و دوباره پماد و بستن و ۲۴ساعت بعد دوباره شستشو
خیلی خیلی ناراحت بودم و میترسیدم جاش بمونه
روزای اول خیلی گریه میکرد موقع شستن جوری که خودم بغض میکردم اما نمیذاشتم در بره و اروم میشستم و خشک میکردم
تا ده روز اینکارو انجام دادم تا موقعی که دیکه فقط یه هاله صورتی کم رنگ موند رو پوست ، بعد اون سعی کردم هر شب با یکی دوقطره روغن زیتون چرب کنم اون قسمتو تا ده روز بعد کم کم رنگ صورتی هم هی کم وکمتر شد

و الان هیچ ردی ازش نمونده
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
ماهلین قشنگم که ماشالله به جکنش روز به روز داره خانوم تر میشه خاله ها😍🥰دخترم خیلی ماه شده همین نه هیچکس ازش انتظار نداشت الان از همه لحاظ داره از دلوین میزنه جلو مثلا با هم تمرین می کنیم دلی خانوم داره همش حرف میزنه این چند تا صفحه رو حل کرده خددش میشیمه غذا می خوره میره دستاشو میشوره کفشاشو خودش می پوشه و از اینجور کارا
بله این همون ماهلینمه که به خاطر تاخیرش خیلی از دکترا و روانشناس ها و گفتاردرمانگر ها ته دلمو خالی کردن و گفتن اتیسمه و مشکوکه حتی پارسال تو مهدشونم مهر اتیسم زدن به دخترم 😥😥شاید برای شما بی معنی و عادی باشه ولی واسه من و باباش وقتی یه کلمه حرف نی زنه یه جمله میگه از ته قلبمون خوشحال میشیم و می خندیم مثل امشب اومد گفت مامان کمرم درد نی کنه می خوام یه کم دراز بکشم 😂یا امروز برای اولین بار گفت خدایا شکرت هر روز به من میگه مامان خیلی دوست دارم شنیدم این جمله ها واسه مادری که هر روزش پر از استرس بود خیلی لذت بخشه خداروشکرت که تلاش های بی وقفم بی نتیجه نبوده تا الان و از این به بعدشم نیست می خوام به مادرایی که بچه هایی با خصوصیت اخلاقی ماهلین من دارن بهشون بگم نگران نباشید درست میشه همه چی با تلاش های شما 🥰🥰دختر منم اگه پی پی رو بگه که ویگه خیلی خیلی خوب میشه الان یک ماه بیشتره که دیگه کاملا بیخیالش شدم تا بالاخره خودش خسته بشه و بگه😥😥خواستم خوشحالیمو با شماها به اشتراک بزارم
مامان boys مامان boys ۶ سالگی
سلام مامانا بچه من دیروز دوماهه شد شیر خودمو میدم من هیچی نمیخورم از صبح فقط یه کم صبونه یه کم ناهار یه کم شام هرچیزی هم نمیخورم حبوبات و اینا هیچی بینش ۳تا خرما یه چایی، دو سه لقمه ارده شیره و همش عرق نعنا، حالا نمیدونم خدا خواهی یا بخاطر خرما و ارده شیره شیرم خوبه خداروشکر ولی خودم شدم پوست استخون سر اون یکی پسرمم همین بودم صورتم که پیر شده لاغر هر روز بدتر میشم جمعه ها میزم خونه مامانم همه بهم میگن چقدر لاغر شدی مخصوصا صورتم مامانم میگه بابا بخور ما اون موقع خونه مادرشوهر زندکی میکردیم هر غذایی درست میکردن می‌خوردیم مگه سوا چیزی واسه خودمون درست میکردیم بچه هامونم عادت میکردن شیرمونو میخوردن میگه بخور عادت میکنه ولی من وقتایی که بچم بیشتر میپیچه به خودش و همش گریه میکنم خودمو مقصر میدونم میگم یه کوچولو فلان چیزو خوردم اینجوری شد نمیخوام هم خودم هم پدر بچه اون روز در میاد واقعا پسر اولمم همینجور بودم شده بود بعد دو سال عین مرده متحرک و رفتم بعد دوسال و بیست روز تو صورتم ژل زدم ولی الان به شدت پسرم بدغذاست واقعا چی درسته طرز فکر من یا بقیه؟ شماها که شیر خودتون میدید واقعا چیکار میکنید ؟