پارت ۱۵۲
گلزار
بلند شدم خوابش برده بود یا خودشو به خواب زده بود ...ولی برای اون لحظه ترسی نداشتم ...
گفتم : منو نبخش ولی بهم حق بده ...
به طرف پایین رفتم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم‌...پایین پله ها که رسیدم ...زنعمو منتظرم بود ...مدام اینور و اونور میرفت ...کت و دامن تنش و روسری روی سرش ...اروم سلام‌کردم و با اخم روبروم ایستاد و گفت: از جون پسرم چی میخوای ؟
برو دست از سرش بردار ‌...اون روزی که اون نامه رو براش فرستادی و فرار کردی به امروزتم فکر کردی ؟حالا که شوهرتم طلاقت داده ،فکر کردی من میزارم پسرم باز خام تو بشه ...بخاطر مال و منال اومدی ...میدم بهت، خودم بهت مال میدم ،ولی نمیزارم کنار پسرم باشی ...من دیدم من حس کردم چطور زجه میزد ...
سرمو پایین انداختم و گفتم‌: هنوزم دوستش دارم‌...همون موقع هم دوستش داشتم ...
ابروشو بالا داد و گفت : دوستش داشتی پس چرا بچه داری ؟اونوقتا به فکر الانت نبودی ...جلو اومد زیر بازومو گرفت و با خشم گفت: اگه میتونستم هزار تیکه ات میکردم‌...
از پسرم فاصله بگیر ...
سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :من پسرت و دوست دارم ...یبار از دست دادمش ...یبار محبور شدم دور باشم، ولی دیگه نه.....
دستشو بالا برد که زیر گوشم بزنه که ماهیه جیغ زد و زنعمو با حرص دندوناشو بهم فشرد و گفت : نمیشه دیگه سالار خامت نمیشه ...
از روبروم گذشت و من مثل کوه یه فرو ریختم ‌‌‌...دیگه مثل قدیم پر قدرت نبودم ...
اشکم میریخت و چقدر دلم اون لحظه گرفته بود ...صدای دردهامو هیچ کسی نمیشنید و هیچ کسی نمیدونست چی دارم میکشم ...
واکنش یادت نره🙏❤️

۵ پاسخ

گل گل گل

اخی😭😭😭

😔😔😔

❤️❤️❤️🥺

😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۳۴
گلزار
....لیلی منو برد درمانگاهشون و بهم سرم‌زد ...ازم‌ خون کشیدن و یکم بهتر شده بودم‌...عابد انقدر دلشوره داشت که میشد از چشم هاش نگرانیشو حس کرد ‌..
ساعتها اونجا بودم و لبخند لیلی خبر از موجود کوچولو تو شکمم میداد که ناخواسته منو مادر میکرد ...دختری که قرار بود تنهایی هامو تو غربت پر کنه .....کسی نمیتونست اون لحظه خوشحالی عابد رو ازش بگیره ...اشکهام میریخت از اینکه مادر میشدم ...یا از اینکه ناراحت بودم که پدرش عابد ‌...
لیلی تنهامون گذاشت و عابد لبه تخت نشست ...
گفت : این یه معجزه است از خدا ...
سرمو عقب کشیدم و گفتم‌: خدا میدونه که قرار بود ازت طلاق بگیرم‌...این بچه هم نمیتونه منو منصرف کنه ...اون تنها سهم من از این دنیاست که فقط مال منه ..‌.
عابد سرشو پایین انداخت و باهام حرفی نداشت دیگه بزنه ...
حمیده خبرشو به مامان تاج داد و روزهای شیرین بارداری من شروع شدن ...چشم انتظار بودم که شکم بزرگ بشه و اون روزها یکم از دردهام کم‌ شده بود ...لباس که میدیدم دلم ضعف میرفت براش میخریدم‌...
اونموقع نمیدونستم‌ دختر یا پسره، ولی عمیق دوستش داشتم ...
مامان تاج هیچ وقت دخالتی نمیکرد و عابد انقدر مراقبم بود که تبدیل شده بود به پدرم ...تنها دارایی من عکس سیاه و سفید سالار خان بود...اون عکس همیشه سنگ‌صبور تنهایی هام بود...
اون روزهای عجیب و غریب سپری میشد و بالاخره اولین روزهای بهار پنجاه دخترم به دنیا اومد..یکی شبیه خودم...حداقل دیگه غربت برام سخت نبود...شیرین اومده بود با کلی خوشحالی ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۵
جهـــــــــان
_نه میگه شاید بعد ها بره...
همینطور که موهای فلورو نوازش می کردم بهش گفتم اشکال نداره دخترم تقدیر اینه،شاید یه روز دیگه یه جای دیگه همو دیدین شایدم یکنفر بهتر جاشو برات گرفت...
مامی من نمیخوام پیتر بره ...من نمیخوام از پیتر دور باشم... نمی تونم...
هق هق فلور دلمو به درد اورد دوباره یاد خودم افتادم .. همین سن و سال بودم وقتی از علی جدا شدم ...چقدر لحظه های بدی رو سپری کردم... کاش میتونستم برای فلور کاری بکنم...بدون فکر و کاملا احساساتی گفتم فلور اگر بخوای میتونی تو هم بری یعنی اونجا، باهم برید ... برای دانشگاهی تو شهرنیس پذیرش بگیر.
فلور از بغلم خارج شد با چشم های اشکی زل زد بهم و گفت مامی تو بهترینی... یعنی میشه من برم اونجا ...
_با پدرت صحبت می کنم ..
شادی فلور اون لحظه توصیف ناپذیر بود ...
نیم ساعت بعد تازه به خودم اومدم چی کار کرده بودم ،بی فکر فقط از روی احساس به دخترم قولی داده بودم که الان حتی فکر کردن بهش برام سخت بود...
صبح موقع خوردن صبحانه پابلو بهم گفت:
امروز زودتر میاد تا بریم اداره پلیس... میخواستم راجع به فلور بگم اما ترجیح دادم بزارم برای بعد...
ظهر که رفتیم اداره پلیس برخلاف انتظارم خیلی خوب باهامون برخورد کردن ... فکر می کردم الان قضیه هجده سال پیشو که مطرح کنم باهام برخورد بدی بشه...
بهمون گفتن درخواستمونو بنویسیم و هفته اینده برای پیگیری بیایم تا پرونده از بایگانی خارج بشه و دوباره بازخوانی بشه...
تو راه برگشت موضوع رفتن فلور رو به پابلو گفتم ... مثل همیشه اروم و منطقی گفت:مشکلی با این موضوع نداره... احساس کردم صداش لرزید .. دخترش بود یکی یه دونه اش.. معلومه که سخت بود... اما پابلوی عزیزم مثل همیشه منطقی رفتار می کرد ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۵
جهــــان
..اما هرچقدر چشم انداختم خانوم جانو ندیدم.. همانطور که ثریا و جاوید به بچه ها کمک می کردن بیان داخل و خوش امد می گفتن پرسیدم پس خانوم جانم کجان؟؟
⊰🌸⊱
ثریا نگاهی به جاوید انداخت، جاوید فورا گفت تو اتاق عقبی خوابه ...
تعجب کردمو گفتم واااا مگه میشه.. اوندفعه که تنها اومده بودم بیدا،ر منتظرم بود حالا که با نوه هاشم خوابیده؟؟؟
رفتم سمت اتاق عقبی ،دلم شور افتاد، به نظرم اتفاقی افتاده بود که از من پنهان می کردن...
درو که باز کردم خانوم جان مثل کودک ضعیف جثه در خودش جمع شده بود و خوابیده بود ...
تعجب کردم چقدر لاغر شده بود، رفتم روشو زدم کنار، صورتش زرد و نح.یف بود ...خدای من یعنی بخاطر خانوم جان جاوید اصرار به اومدنم داشت؟؟
سریع از اتاق خارج شدم، نمیخواستم جلوی بچه ها حرفی بزنم ... بچه ها که رفتن تو اتاق وسایلشونو بزارن ،نگاه سوالی به جاوید انداختم و فقط گفتم خانوم جان‌...
جاوید دستشو به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت و اروم گفت بعدا توضیح میدم...
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت 1۰
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅ گلزار
جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...
صدای گریه اش که پیچید ...مادرجون جلو اومد و گفت :بچه چیه ؟
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۶
جهـــــــــان
بهش گفتم شاید اشتباه باشه راستش دیشب که بیشتر فکر کردم دیدم پیتر اگر فلورو واقعا دوست داشت حاضر نمی شد بخاطر کار ترکش کنه... میترسم اشتباه کنیم و تجربه تلخی برای فلور بشه..._جهان عزیزم ما مجبوریم تن به خواسته های بچه هامون بدیم، زمانی که به سن قانونی رسیدن اختیارشون دیگه دست ما نیست .. بزار خودش تجربه کنه حتی اگر بد... اینجوری هیچوقت ته دلش چیزی نمی مونه ... در غیر این صورت تا ابد فکر می کنه میتونسته خوشبخت بشه و نشده...
⊰🌸⊱
در ضمن پیتر پسر خوبیه خانواده خوبی هم داره شاید هم با هم خوشبخت ترین بشن...
انشاالهی گفتم و ساکت شدم...
یکهفته ای که گذشت دل تو دلم نبود بفهمم ماجرای برادرم چی بوده .. شب قبلش تا صبح خواب باباجانمو دیدم یه گوشه باغ شمرون نشسته بود و چای می خورد ... بهم حس خوبی منتقل می کرد انگار ارامش داشت...
افسر پرونده تمام مشاهداتی که داخل پرونده بود و توضیح داد، دقیقا مثل همون توضیحاتی که لوزا داده بود، اما نکته ع.جیب که کسی بهش توجه نکرده بود این بود که سم داخل لیوان نوشیدنی بود ... یعنی با نوشیدنی مخلوط شده بود .. اگر جهانگیر میخواست خ.ودکشی کنه چرا بریزه داخل نوشیدنی...؟
البته افسر پرونده گفت خیلی از موارد برای اینکه طعم سم‌ رو راحت تر بشه تحمل کرد داخل نوشیدنی میریزن... ولی من قبول نداشتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۸
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم 👠
خانوم جان با همون صدای عص.بانی گفت :
بیا داخل اتاق جاوید جان تا باهم اخت.لاط کنیم.. بعد هم رفت تو اتاق...
جاوید نگاهی به من کرد و آروم گفت علی بهم گفت مادر و خواهرش امروز اومدن اینجا... منم فورا خودمو رسوندم.
_آره امدن چه امدنی... مادرش حسابی ت.اخت ... معلوم بود زورکی امده... اما خواهرش باز بهتر بود ...یکم شرای.طو بهتر کرد.
خیلی تند چیزهایی که گفته بودنو به جاوید گفتم.
جاوید با خنده سری تکون داد..
همینه دیگه جهان خانوم در راه عشق سختی ها باید کشید ... فکر کردی به همین راحت.یه...حالا بزار من برم ببینم خانوم جان چی کارم داره..
صحبت های جاوید و خانوم جان دو ساعتی طول کشید ... تمام مدتی که به من بیش از ده ساعت گذشت چشمم به در اتاق خانوم جان بود ...بلاخره جاوید اومد بیرون و منو با خودش برد داخل اتاق...
خانوم جان خیلی بی م.قدمه و خش.ک پرسید جهان خانوم تو این پسره رو دوست داری؟؟؟
نگاهی به جاوید انداختم که اونم با اطمینان سرشو به علامت تائید تکون داد ...
گفتم: بله
_چقدر؟؟
یعنی چی چقدر خانوم جان...مگه دوست داشتن اندازه داره؟
_اره داره .. تو مادر این پسرو دیدی ... میخوام بدونم دوست داشتن تو اینقدری هست که این زن.و سال ها تح.مل کنی... بتونی با اخل.اقش کنار بیای؟ فقط خود پسره مهم نیست ... خانواده اش هم هست .. خ.یال نکن همه مثل من به عروسشون ارج میدن و خونه جدا براش می گیرن چه بسا که تو مجبور باشی با مادر شوهرت یکجا زندگی کنی و باید بهش احت.رام بزاری و همیشه ح.رمت.شو نگه داری...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠
دخترم زندگی من شمایید... بچه های شمان... مگه من بجز شما کیو دارم... من کنار شما خوشبختم...
فلور با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت:
_نه مامی ... تو ایران خانواده داری .. مادر داری .. برادر داری ... میدونم چقدر دلت میخواد کنار مادربزرگ باشی.. اما بخاطر راحتی ما اینجا موندی .. ولی اصلا نیازی نیست.. من پرستار می گیرم نزورا هم یه کاری می کنه.. برو تفریح کن .. برو بگرد ...اصلا یه سفر برو ام.ریکا پیش ژینوس... حرف های بابارو یادت رفت... توهم داری مثل دایی جاوید خودتو وقف بچه هات می کنی...
حرف های فلور درست بود من واقعا دلم میخواست برم ایران و دوباره تو خونه پدریم کنار خانوم جانم روی ایوون کتاب بخونم...
اما بخاطر بچه ها نرفته بودم ...
از طرفی هم دلم شدید اینجا کنار بچه هام بود .. احساس کردم حس مادرانه فلور به منطقش غلب.ه کرده.. خود منم زمانی که پاوه بدنیا اومد صدبرابر علاقه ام به خانوم جانم بیشتر شده بود ...
با لبخند گفتم عزیز دلم مرسی ازحرف های قشنگت اما من الان دلم میخواد فقط از بودن کنار شماها لذت ببرم .. دلم میخواد همانطور که این دوسال شاهد بزرگ شدن بچه های پاوه بودم .. از بزرگ شدن رافائل لذت ببرم... شما ها دو نیمه قلب منید و من بدون شما یا دور از شما اصلا خوشحال نیستم...
ازون روزدیگه خونه فلور موندگار شدم ،البته پایین خونه یه سوییت بود که اونو به من دادن و برای منم کافی بود ...