۳ پاسخ

اگه توانشو داری نزار تک فرزند بمونه شاید از تنهایه

دقیقا مثل پسر من
ولی دوستاش عین خیالشون نیست

پسر منم همینه😔😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۵۲
گلزار
بلند شدم خوابش برده بود یا خودشو به خواب زده بود ...ولی برای اون لحظه ترسی نداشتم ...
گفتم : منو نبخش ولی بهم حق بده ...
به طرف پایین رفتم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم‌...پایین پله ها که رسیدم ...زنعمو منتظرم بود ...مدام اینور و اونور میرفت ...کت و دامن تنش و روسری روی سرش ...اروم سلام‌کردم و با اخم روبروم ایستاد و گفت: از جون پسرم چی میخوای ؟
برو دست از سرش بردار ‌...اون روزی که اون نامه رو براش فرستادی و فرار کردی به امروزتم فکر کردی ؟حالا که شوهرتم طلاقت داده ،فکر کردی من میزارم پسرم باز خام تو بشه ...بخاطر مال و منال اومدی ...میدم بهت، خودم بهت مال میدم ،ولی نمیزارم کنار پسرم باشی ...من دیدم من حس کردم چطور زجه میزد ...
سرمو پایین انداختم و گفتم‌: هنوزم دوستش دارم‌...همون موقع هم دوستش داشتم ...
ابروشو بالا داد و گفت : دوستش داشتی پس چرا بچه داری ؟اونوقتا به فکر الانت نبودی ...جلو اومد زیر بازومو گرفت و با خشم گفت: اگه میتونستم هزار تیکه ات میکردم‌...
از پسرم فاصله بگیر ...
سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :من پسرت و دوست دارم ...یبار از دست دادمش ...یبار محبور شدم دور باشم، ولی دیگه نه.....
دستشو بالا برد که زیر گوشم بزنه که ماهیه جیغ زد و زنعمو با حرص دندوناشو بهم فشرد و گفت : نمیشه دیگه سالار خامت نمیشه ...
از روبروم گذشت و من مثل کوه یه فرو ریختم ‌‌‌...دیگه مثل قدیم پر قدرت نبودم ...
اشکم میریخت و چقدر دلم اون لحظه گرفته بود ...صدای دردهامو هیچ کسی نمیشنید و هیچ کسی نمیدونست چی دارم میکشم ...
واکنش یادت نره🙏❤️
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
یادمه بچه که بودم تو دبستان دو تا دوست فوق بدجنس داشتم، هیچ کس باورش نمیشد که چقدر بدذاتن اونا
و جالبه که ذات آدمها عوض نمیشه، با یکیشون الان همکارم و واقعا همون ذات بچگیش هست، همونقد مودی و موذی
دیروز با فامیلهای همسرم رفتیم بیرون شهر
رزا با یکی از بچه ها دوست بودن ولی اون دختره با دخترخالش اومده بود، زیاد محل رزا نمی‌داد! با اینکه همسن رزاس
رزا اوایل با خودش بازی میکرد بعد من دیدم رزا خیلی خیلی دپرس شد
همسرم همش عصبانی بود میگف این چرا نمیره با اونا بازی کنه
منم چیزی نگفتم
تا اینکه شب اومدیم خونه، آخر شب رزا گفت مامان من یه لونه خاکی درست کرده بودم، آیناز اومد با دست خرابش کنه، گفتم نکن، اومد با پاش له کرد خونمو و با دوستش رفت!!!
اینکه میگن بچه ها خوش ذات و مهربونن ب نظرم برای همه بچه ها صادق نیست
کسی که بدذاته از اول بد ذاته، دقیقا عین دوست خودم!
از همون بچگی به فکر اذیت کردن و مسخره کردن دیگران بود هنوزم هست!!!
طفلی بچم می‌گفت به نظرت از قصد اومد لونمو خراب کرد؟! آخه چرا!؟
خبلی دلم به حال رزا سوخت، یاد بچگی خودم افتادم که نمی‌تونستم در برابر بقیه از خودم دفاع کنم🥲



شیرخشک آپتامیل
شیرخشک ببلاک
شیرخشک نان ۱
مولفیکس
مای بی بی
بی بی لند
زایمان طبیعی
سزارین
نوزاد دو ماهه
واکسن