بچه من با خانواده شوهرم یکسال و خورده میشه تو مشکلم و رفت و آمد نداریم فقط امسال عید من رفتم اونام اربعین ک از کربلا اومده بودم اومدن خونمون
حالا این وسط پرانتز رو باز کنم ک من مادر شوهرم جدا شده و مادرشوهر ناتنی دارم در واقع دوتا مادرشوهر دارم اولی مریض روانیه و از همون اول هم سر مریضیش جدا شده بنده خدا بشینی باهاش حرف بزنی انگار مهندسه ولی کاراش از رو عقل نیس از همون اولم با ازدواج من و شوهرم مخالف بود از اونجایی ک شوهرم با مادرش در ارتباط نبود و به حرف اون نبود با من ازدواج کرد قبل بله برون مادر شوهرم زنگ زد خونه ما و گفت ک من راضی نیستم امیر بیاد دختر شمارو بگیره ولی وقتی ما اینو ب خانواده‌ شوهرم گفتیم اونا گفتن ن کار اون نیس و ما دشمن زیاد داریم کار دشمنامونه
خلاصهههه مادرشوهرم کم بلا نیورد سر من تو این ۴ سال آخرش قبل عید من بهش پیام دادم و گفتم دست از زندگی من بکش ولم کن یبارم ک زندگی بچتو خراب کردی آخ شوهرم نامزد کرده بود و جدا شده بود سر دخالت های این زن و این خانوم رفت بچه هاشو مخصوصا دخترشو علیه من پر کرد

۱ پاسخ

محل نده بهش ،دور باش ازشون
شوهر. منم الان نزدیک ۴ ساله دیگه با خانواده اش ارتباط نداره گاهی یکی از داداشاش فقط تلفنی تماس داره باهاش
البته شوهر من پدرو مادرش فوت کردن ولی اینا اینقدر آزار رسوندن بهمون که الان زنگم میزنن بعد ۳ سال شوهرم خودش نمیره توام اصلا محل نده من اینقدر تلاس میکردم برای حفظ روابط که حد نداشت ،الان میبینم من الکی به خواهرا و خونوادش اهمیت میدادم یه مدت اذیت کردن دیدن من دیگه اون آدم قبل نیستم و اهمیت نمیدم خودشون رام شدن بیخیال خواهر همسرتم باس مهم سوهرته اونو تو دست بگیر

سوال های مرتبط

مامان کیان مامان کیان ۲ سالگی
مامان Helen👶🏻 مامان Helen👶🏻 ۲ سالگی
خانوما من تو شرایط بدی تو زندگی هستم با شوهرم مدام دعوامون میشه سر اینکه من و اون اهل یه شهر نیستیم شهرامون یک ساعت از هم فاصله داره ولی اون اهل روستاس، ۶ ساله ازدواج کردیم وقتی اومد خاستگاریم من گفتم نمیام اونجا باید اینجا زندگی کنیم اونم گفت باشه اوایل مشکل نداشت الان مدتیه همش بهونه میگیره دعوا راه میندازه که من اینجارو دوس ندارم نمیتونم اینجا زندگی کنم باید باهام بیای روستا من نباید خانوادمو تنها میزاشتم دنبال تو راه میفتادم اشتباه کردم نمیدونم چش شده اینجوری نبود، خسته م کرده من نمیتونم برم اونجا زندگی کنم سختمه نمیتونم تو روستا باشم میگم بهش که چرا از اول قبول کردی میگه اشتباه کردم، یه دخترم دارم گفتم مگه جنازمو ببری اونجا، چیکار کنم؟ نمیتونم جدا بشم ازش به خاطر دخترم، تو روستاهم نمیتونم زندگی کنم اونجا ازاد نیستی بعدم برم اونجا نزدیک خانواده شوهرم میشم تو زندگیم دخالت کنن من اعصاب این چیزارو ندارم😭
بگین چیکار کنم توروخدا شما بودین چیکار می کردین؟
همش تو فکر اینم یه دعا بگیرم فکر اونجارو از سرش بندازم ولی میترسم اینکارو بکنم زندگیم داره سر یه چیز الکی خراب میشه😔





#فرزندپروری#بارداری#شیردهی#زایمان
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
دیشب خونه مادرشوهرم بودم یعنی اول بچه رو با شوهرم دم در پیاده کردم خودم رفتم بازار بعد ساعت ۹/۳۰ منم رسیدم دیدم شام خوردن من رسیدم گفتن خوردی؟ گفتم ممنون بعد برادرشوهرم از سرکار رسید (دانشجو دندانپزشکی، دستیار یه دندانپزشک میمونه به صورت کارآموز) بعد با هم خوردیم دیگه من تو آشپزخونه بودم ظرف هایی که اونا قبل ما شام خورده بودن هم من شستم. ظرف ها تو طرفشویی بود دیگه همرو شستم. مادرشوهرم گفت یه بار نشور دیگه شستم اعصابم خورده چرا؟؟؟ چون شوهرم تا میبینه به اونا میرسم خوشحال میشه باهام خوب میشه همونجا جلو همه تشکر کرد تو ماشینم تشکر کرد ولی من اعصابم خورده قبلا میشستم هیچی نمیکفت اصلا بعدا تو خونه بحث میشد الان واسه همون تشکر فرمالیته کرد حالا کار به تشکر ندارم. چرا با اونا خوب باشم باهام خوبه با اونا بد باشم باهام بده

پوشک شیرمادر شیرشب خواب شب آنومالی بچه شیرخشک بارداری زایمان طبیعی سزارین واکسن پستونک شیشه شیر واکسن ۱۸ ماهگی
مامان متین کوچولو 👶🏻 مامان متین کوچولو 👶🏻 ۲ سالگی
درد و دل🌱💜
از وقتی متین دنیا اومد حسم نسبت ب خانواده همسرم خیلی کم شد
چقدر قبلا دوستشون داشتم اما الان نه
متین از دختر عمش ۳ هفته کوچکتره
با اینکه اون طبیعی بود و بچه دومش اما ۴۰ روز خونه مادرش بود
من ۱۰ روز خونه مادرم بودم با اینکه سزارین بودم ‌ولی تجربه

وقتی متین دنیا اومد همسرم ب مادرش گفت که بیا پیشمون ما نمیتونیم گفت باشه حتما میام ولی ب من زنگ زد و گفت دخترم ول نمیکنم بیام

با اینکه نزدیک ۲ سال گذشته اما هر وقت میبینمشون یادم میفته
وظیفش نبود اما میتونیم لطف

زمانی که من باردار بودم اومدن خونمون خواهر شوهرم گفت که رفتیم کیک خریدیم خوردیم چقدر خوشمزه بود فلان بود اینجوری بود دریغ از یه دونش ک برای من بیارن بگن عروس مون بارداره ی دونه براش بگیریم

وقتی یادم میفته حالم ازشون بهم میخوره دلم میگیره

بعد از زایمان خیلی سرد شدم باهاشون

چند وقت پیش مادر شوهرم میگفت چون پسر من قشنگ و سفید بوده متین هم قشنگ شده سفید شده😑😑 یعنی من هیچ
علنا میگه تو زشتی
ههه
#پوشک#شیرخشک