۱۳ پاسخ

مرسی که اشک ما رو هم در آوردی😂🤌🏻

من هر روزززز دارم به این چیزا فکر میکنم😭یه روز به شوهرم میگفتم این چیزارو دقیقا
میگفت از الانش لذت ببر فکر نکن به این چیزا
ولی من واقعاااا از همین الان دلم تنگ میشه😭

یعنی واسه ی ماه پیش بچت گلم میگی ؟؟؟؟

آخ که عجب گفتی🥲🥲
فقط خدا میدونه چقدر دلمون برا اینقدری بودنشون تنگ میشه😭😭😭😭

مرسی که این قضیه رو به دغدغه ذهنیم اضافه کردی 😑😂من فکر میکردم فقط برای روزایی که تو دلمه دلم تنگ میشه 🥲😍

اره☹️☹️☹️دقیقا یه تناقض دارم
دست تنها دارم از بیخوابی میمیرم ولی همین صحنه ک بعد حموم عین موش تو بغلمون اروم میگیرن و شیر میخورن تا ابد تو ذهنمه
یه روزی اینقدر کوچولو بوده ک تو بغل جا میشده
از بیشتر کاراش عکس و فیلم گرفتم از حمومش هم باید بگیرم
اولین حمومشو دارم ولی اون بعد حمومشو نه

اره من برای دیروزشم دلم تنگه🥲 آدم کمددیواری بشه مادرنشه😅

بله من با داشتن سه فرزند اینو بهتر درک میکنم.الان دارم تلاش میکنم از تموم لحظاتش اذت ببرم... بنظرم مادر آگاه همچین تفکراتی داره چقدر خوب که تمام مادرا دارن به این آگاهی میرسن😍😍

من عکسای روزای اول نگاه میکنم انقد گریه میکنم 😭😭😭

# ادامه

ی روزایی ایقددد خسته میشم میگم واای چقد ای بچه بغلمه خدا خستم شد ی خواب راحت ندارم
۳ شب میخابم ۶ صب بیدارم تو طول روز بچم تو بغلم میخابه من نمیتونم بخابم و ....
ولی امروز هی فکر میکنم میگم ی روزی میرسه دیگه نمیان بغلمون😭😭
دیگه بزرگ میشن
نمیزارن بوسشون کنیم
ی روزی میرسه میرن مدرسه .ی روزی میاد ازدواج میکنن از خونمون میرن 😭😭😭
و ما میمونیم و ی عالمه حس ک اخی چ زود گذشت

از امروز سعی میکنم براش بیشتر وقت بزارم و گله نکنم ک چرا همش بغلمه و با عشق بغلش مبکنم چون خیلی زود میگذرههه😭😭

آخ عزیزم منی ک شهر غریبم هیچ ندارم مامانم یکبار برد ده روزگی بد اون خودم شوهرم بردیمش با ترسو لرز و هر سری میشستم برای بی کسی خودم گریه میکردم یاد اون روزا افتادم اما الان هر روز میاد لباسهاش درمیاره دخترم میگ مامان بریم حموم با خودم میگم تو کی بزرگ شدی ک‌الان میای خودت میگی ببرم حموم بچه ها هر چقدر بزرگ بشن شیرین تر میشن از همه سن بچه آت لذت ببر بچه ها واقعا نعمت‌ ان منو شوهرم روزی هزار بار خدارو شکر میکنیم بخاطر دخترم اصلا قبل دخترمو یادمون نمیاد

تا حالا بهش فک نکرده بودم ولی الان که بهش فک میکنم بغضم میگیره

کاش همینجور کوچولو موچولو میموندن🥲😭

منم دقیقااا همین
حتی نمیتونستم بشورمش انقدر کوچولو بود
بعضی وقتا انقدر ب خودم فشارش میدم میگم زود بزرگ میشن دیگ تو بغل ما جا نمیشن🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان DELI🐣 مامان DELI🐣 ۹ ماهگی
دیشب با همسرم بحثم شد
خیلی بی ادبی کردم بعدشم ی چی سمتش پرت کردم نفهمیدم چی شد دست خودم نبود
سر ی موضوع الکی
اونم با دستش هلم داد افتادم رو زمین
اخه این دهنم چفتم نمیشذد همینجور بدتر حاضرجوابی میکردم
اخرشم حسابی کتک خوردم
الان میگین هرچی باشه مرد نباید دست بزن داشته باشه🤒
بله درسته همسر منم نداره منتهی دیگ ب چ کنم چ کنم افتاد
اخه من ب گوشیش خیلی حساس شدم
نمیدونم چم شده همش ی چیز خیالی توش برا خودم درست کردم
با اینکه پشت اون لامصب کسی نیست
بارها بارها چک کردم یا دستش دیدم یا اکاناتاشو یواشکی داشتم
نمیدونم چرا از زمان بارداری ب اینور اینطوری شدم
خواستم بگم
بچم شاهد بحثمون بود
از وقتی ب دنیا اومد خیلی تلاش کردیم بحث نکنیم
ولی تا الان دوبار دعوامون شده جلوش
تا گریه اومد تمومش کردیم
وقتی دیشب بغلش کرذم جیغ جیغ میکرد تموم تنش میلرزید 🥹
مامان بمیره برات دختر کوچولو من
من خیلی اذیتت کردم مامان
از همون موقع ک تو شکمم بودی
شاهد گریه هام بودی
انقدر خودتو جمع میکردی از ترس ک
اخه مامان ۸ماه بارداریو دور از بابا بود دلتنگ بود ترس از دست دادن داشت
همه اینا روحو روانمو بهم ریخت نتونستم با ارامش بگذرونم برات مادر
الانم ک ب دنیا اومدی بازم موفق نشدم مراقب باشم اذیت نشی

همش میگم من مادر خوبی نیستم
من کافی نیستم
من مسئولیت پذیر قبال سلامتی روان بچم نیستم
خستم خیلی
ای کاش ادم ارومو ریلکس تری باشم
خسته شدم از بس ب همه چیو همه چیز فکر کردم
به قبلا ب الان ب بعدا
حالم از خودم بهم میخوره
با مادرم همش بحثم میشه با شوهرم حرفم میشع
نمیدونم چرا نمیتونم بزرگ شم انگار ی جایی گیر کردم
قبل بارداریخیلی خوب بود همه چی
نفهمیدم ی آن چرا همه چی عوض شد