۶ پاسخ

زنده باد واقعا👍❤️ پاره شدیم تابه این سن تنها بدون حتی یکنفر کمکی رشد دادیم بچه هامون رو واقعا اشکم دراومدبا متن ات🥲 من نزدیک خانواده شوهرم زندگی میکنم و دریغ از یه لحظه کمک حتی از شوهرم و خوشحالم از اینکه یکم دخترم مستقل شده

عزیزم 🥺❤️

یعنی کی تموم میشه سختیا

واقعا منم همینم و شاید صدبرابر بدتر چون دوقلوان و هنوزم با افسردگی تاحدودی درگیرم ،اما قلبم چنان از عشق پره ک قابل وصف نیست برام

پسر منم بدخوابه
خواب بچه شما چطوریه

😭😭😭😭❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹عزیزممممم تو بهترینی امن ترین و قشنگ ترین حسی براش

سوال های مرتبط

مامان رها کوچولو♥️😘 مامان رها کوچولو♥️😘 ۱۲ ماهگی
تولد گل دختری
دو ماه زودتر از موعد به دنیا اومدی، فسقلیِ مامان… 🥹❤️
هنوز هم وقتی به اون روز فکر می‌کنم، دلم می‌لرزه. زایمان زودتر از موعد، با تمام ترس و نگرانی‌هاش شروع شده بود و من فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ اینکه نکنه هنوز برای اومدن به این دنیا خیلی کوچیک باشی…
اما سخت‌ترین لحظه، لحظه‌ای بود که به دنیا اومدی و من منتظر شنیدن گریه‌ات بودم…
اون چند ثانیه برای من اندازه‌ی یک عمر گذشت. نفس توی سینه‌م حبس شده بود، قلبم دیوونه‌وار می‌زد و هزار تا فکر ترسناک از سرم می‌گذشت. فقط دعا می‌کردم صدات رو بشنوم… فقط می‌خواستم بدونم نفس می‌کشی، سالمی و پیش منی.
و بعد… صدای گریه‌ات اومد. 🥹
همون صدایی که شاید برای خیلی‌ها فقط یک گریه‌ی نوزاد بود، برای من صدای دوباره نفس کشیدن خودم بود. انگار با اولین گریه‌ات، تمام ترس و اضطرابی که توی وجودم جمع شده بود، یک‌دفعه فرو ریخت.
دو ماه زودتر اومدی، اما از همون اولین لحظه نشون دادی چقدر قوی‌ای.
تولدت مبارک فسقلیِ مامان؛ تو قشنگ‌ترین دلیلِ اشک‌هایی هستی که آخرش به لبخند ختم شدن. 🤍🩷
مامان محمّدمتین مامان محمّدمتین ۲ سالگی
یک سال گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌ی متین رو شنیدم. اون لحظه پر از ترس، هیجان و عشق بود. باورم نمی‌شد از این به بعد یک “مامان”م و زندگی‌م با حضورش رنگ دیگه‌ای گرفته.

این یک سال، پر از تجربه‌های تازه بود. شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌ها، گریه‌ها، اما در کنارش لبخندهای کوچیک، نگاه‌های شیرین و بوی خوشی که همه خستگی‌ها رو می‌برد.

کم‌کم یاد گرفتم چطور نیازهاش رو بفهمم، چطور با گریه‌هاش آرام بشم، و چطور غذاهاش رو با عشق آماده کنم. حساسیت‌هاش، محدودیت‌های غذایی، و اینکه باید حواسم به هر چیزی باشه، سخت بود، اما باعث شد بیشتر دقت کنم و خلاق‌تر بشم.

دیدن اولین لبخندش، اولین دندونش، اولین چهار‌دست‌و‌پا رفتنش، اولین کلمه‌هاش… همه‌ش برای من معجزه بود. هر روزش یه اتفاق تازه داشت که قلبم رو پر از شادی می‌کرد.

امسال فقط بزرگ شدن متین نبود؛ خودم هم بزرگ شدم. یاد گرفتم صبورتر باشم، قوی‌تر، و در عین خستگی ادامه بدم. مامان بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین نقش زندگی منه.

و حالا که متین یک‌ساله شده، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هر سختی‌اش می‌ارزید. یک سال پر از عشق و یادگیری و رشد… هم برای پسرم، هم برای خودم