۴ پاسخ

من خودم بچه که بودم از وقتی یادم میاد تنها تو اتاقم میخوابیدم یعنی بابام میگف هر کس باید اتاق خودش بخوابه منم خیلی کوچیک بودم از اون موقع از تاریکی میترسم الان هم شبا اگه اتاقمون چراغش خاموش باشه میترسم توی تاریکی همیشه چشمامو محکم میبندم توی بچگی هم تو اتاق تنها محکم چشمامو میبستم نزار تنها تو اتاق بخوابه بگو من همیشه پیشت میمونم

منم کلاس دوم بودم احساس میکردم شبا مار زیر بالشتمه احساس میکردم یکی همش تو خونه‌س داره خونه رو آتیش میزنه‌‌‌...چقد وحشتناک بود همین الانشم بهش فک میکنم بدنم میلرزه خیلی بد بود خیلی جرات نداشتم بخوابم.....ولی خب مامانم و بابام هیچ راهی پیدا نکردن ینی بلد نبودن منو ببرن دکتر فقط گاهی برام دعا اینا مینوشتن پیش اشخاص خاص...بعد مدت زیادی خوب شدم ولی بنظرم اون خوب شدن نبود تبدیل شد به یه کابوس الانم ۳۳سالمه یادمه😔

من دقیقا یادمه چند وقتی اینجوری بودم شاید ۹سالم اینا بود😭
خواهش میکنم حتمن ببرش مشاوره
چون من الان میفهمم که مشکلم از همون موقع و الان چیزهای دیگه بهش اضافه شده

چقدر بچتو درک میکنم
کل بچگیم حتی الان با این حس لعنی گذشت
تا وسط مامان بابام نمیخوابیدم اروم. نمیشدم
بخاطر این حس همیشه از شب ها متنفر بودم

سوال های مرتبط